سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

هدایای جشن ۱۰۰۰ روزگی

جشن کوچولوی ما، برات کلی هدیه داشت و تازه اولین باری هم بود که واسه باز کردن هدیه هات کلی ذوق داشتی. مامانی مریم و بابایی برات یک کفش خوشگل خریده بودن از برند مورد علاقه مامانی که به عشق شما مشتری پر و پا قرصشون شده و تا وقت پیدا میکنه با د‌وستش میره برات خرید میکنه. البته مامانی مریم وقتی اومد عیدی هم برات آورده بود چون با شرایطی که پیش اومده بود نمی شد بریم عید دیدنی خونه بابایی و‌ مامانی. عیدی مامانی برات یک ست بلوز و شلوارک زیبا بود و البته مثل هرسال مامانی از طرف بابایی به هممون برکت تو کیف پولامونو و یک پیراهن خوشگل هم برای شما عیدی داد. الهی که همیشه تنشون سلامت باشه که همیشه مایه آرامش ما هست...
3 فروردين 1399

جشن 1000 روزگی

از وقتی تو آمدی از وقتی آغوشم بوی عطر تنت را دارد همه روزها و لحظه هایم پر است از تو روزگردهایت، ماهگردهایت، سالگرد ولادت همه و همه تقویم زندگیم شده وحالا 1000 روزه شدی 1000 روز است که روزگارمان شدی 1000 روز است که نفسمان شدی 1000 روز است که دنیایمان شدی یگانه من، یگانه ما دوستت داریم. دی ماه بود که به بابا گفتم می خوام برای پسرم جشن 1000 روزگی بگیرم بابا گفت کی میشه گفتم اسفند ولی روز دقیقشو دوباره باید بشمارم. وقتی شمردم رسیدیم به 28 اسفند روز تولد مامان. به بابا گفتم حالا که آخرین روزای ساله دلم میخواد یک جشن عالی برای پسرم بگیریم تا با یک شب عالی تو این روزای آخر سال خستگی یک سال رو از تن ببریم. یک ...
3 فروردين 1399

تولد سی و شش سالگی مامان ساناز

اسفند جانم تو چرا؟ ساعت 12 شب روز بیست و هفتم بود که زنگ گوشی بابا صدا کرد، بابا بلند شد منو بوسید و تولدم رو تبریک گفت، یه غم بزرگ رو دلم سنگینی می کرد، آخه امشب چهارشنبه سوری بود معمولا اکثر چهارشنبه سوری ها یا روز تولده منه یا شبشه و همیشه این روز کنار بابایی و مامانی بودیم با آتیش بازی روی پشت بام یا تو حیاط و بعدم سبزی پلو و ماهی مخصوص مامانی مریم. اما امشب هر کدوممون تنها تو خونمون بودیم. دل همه گرفته بود، عصری صدای چند تا ترقه اومد دویدی اومدی گفتی مامان ترسیدم، گوشم درد گرفت گفتم سورنا اینطوری نباش، مامانم تو پسری، باید شجاع باشی زیر پای دخترا ترقه بندازی، یهو مدلت عوض شد و گفتی مامان تفنگم بده برم دخترارو بتوشم(بکشم)...
29 اسفند 1398

خواهش کردم

یک سلاح دیگه هم داری به نام خواهش کردم اگر روزی روزگاری خدایی ناخواسته با اشاشه هست تسلیمت نشیم وارد خواهش کردم میشی. و دیگه دلیه که از ما آب میشه و تاب نمیاریم برای مقاومت. مامانم خواهش کردم بابام خواهش کردم این میم مالکیت هم که داستانای خودشو داره. پسر ماه و با ادب من. لحظه به لحظه خداروشکر میکنم که دارمت که هستی که خدا نهایت لطفش رو شامل حال من و بابا کرده. الهی شکر
26 اسفند 1398

اشاشه هست

اشاشه است...  این روزا هر کاری که میخوای برات انجام بدیم اولش یک اشاشه هست(اجازه هست) میذاری و خیلی شیک ما رو وادار به اون کار میکنی. انواع مختلف کاربرد اشاشه هست: اشاشه هست گوشیتو بدی اشاشه هست بیای بدوییم اشاشه هست موتورمو بدی اشاشه هست بریم حموم اشاشه هست پشتمو بآرونی(بخارونی) ما هم به خاطر اون اجازه خوشگلی که میگیری می گیم بله اجازه هست و تسلیمت میشیم. موش من الهی همیشه تنت سلامت باشه.
26 اسفند 1398

یک اتفاق خوب

مامان ساناز بالاخره بعدی از کلی محاسبه، کاری که دلش میخواست رو انجام داد. امروز با همکارم رفتیم محضر و کار انتقال سند رو انجام دادیم. الهی که برای هر دومون خیر باشه. راستش مطمئنم یه روزی به خاطر اتفاق امروز یه فریاد خوشحالی میزنم. ان شالله که اون روز دور نباشه و خیلی سریع این سرمایه گذاری اندکمون نتیجه بده. پسرم، خوشبختی در روح و ذهن آدمهاست. من و بابا همیشه سعی میکنیم تو خوشبخت باشی و از روزها و لحظه به لحظه عمرت لذت ببری و در کنارش تمام سعیمونو میکنیم که تا رفاهتو تامین کنیم و سنگ بنایی بذاریم تا آیندتو با فکر و تلاش خودت به زیباترین شکل ممکن بسازی و بدون که ماهمیشه کنارتیم.   قویا اعتقاد دارم تربیت آدمها در آین...
19 اسفند 1398

ساسی سورنا

دیشب کلی عسل شده بودی. اول که از اونجایی که کلا با لباس پوشیدن میونه نداری مثل همیشه درخواست داشتی که لباساتو در بیاری، بعد با هزار زور و زبون تونستیم شلوار پات کنیم ولی لباسو نپوشیدی و تا برنامه پرشین گات تلنت شروع شد و یکی دونفری خوندن رفتی تو اتاقو و به بابا مسعود گفتی ارگ و میکروفونتو بیاره. شروع کردی خوندن و زدن. من و بابا هم دیگه مرده بودیم از خنده.انقدر با ژست میزدی و میخوندی عاشق آهنگ گوشواره ساسی هم شدی و تا میکروفون میگیری دستت میگی همه بیان وسط، بعدم همه رو مجبور میکنی پاشن و برقصن. خلاصه دیشی کل شعر رو هم برامون می خوندی میگفتی گوشوارتو جانذار، جابذاری میام... کلی روحیمون عوض شد با دلبریهات. بعدم اومدی بیرون یه مشما ف...
10 اسفند 1398

کروناویروس

همیشه دلم میخواست وقتی بزرگتر میشی و برای خوندن خاطرات کودکیت میای اینجا وبلاگت پر از اتفاقای قشنگ باشه. اما انقدر اتفاقای بدی رو این سال گذروندیم و انقدر مامان خودسانسور و خودخوری کرد که چیزی ننویسه که دیگه واقعا از تحملش خارج شده. داستان این روزهای ما کروناست. بعد از تحریم های رنگ وارنگ بعد از گرونی دلار و طلا بعد از بالارفتن قیمت خونه و ماشین اونم هر کدوم چندین برابر بعد از زلزله ها بعد از سیل ها حالا رسیدیم به کرونا ویروس.  از چین سردرآورد و انقدر بی تدبیری شد و شد که با وجود نزدیک به 5000 کیلومتر فاصله، ابتلا به این ویروس در ایران با مرگ دو نفر رسما اعلام شد و تقریبا یک هفته هس...
8 اسفند 1398

روز مادر *98

صدای در پارکینگ اومد و بعد هم بسته شدن درب های ماشین و بعد از اون صدای پای بابا مسعود روی پله ها. بعدش بابا از پشت در صدام کرد در رو که باز کردم بابا مسعود پشت یک سبد گل بزرگ بود.  بعدشم بابا منو بوسید روز مادر رو بهم تبریک گفت. من هردوتون رو بوسیدم و بعد بابا هدیه شما رو بهم داد که خیلی عالی و با سلیقه همیشگیش انتخاب کرده بود یک آویز مادر. نگاه آویز که کردم بی اختیار اشکهام ریخت تمام اون 9 ماه بارداری و لحظه تولدت از جلو چشمام گذشت. سورنای من! مادری بی نظیرترین احساس یک زن. بعدم پالتو خوشگلی که بابا دیروز به مناسبت روز زن برام هدیه خریده بود پوشیدم و سریع آماده شدیم و رفتیم خونه مامانی و بابایی. انقدر سوپرایز ...
26 بهمن 1398