سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

هدایای تولد سه سالگی

بعد از داستان تولد سه سالگی و عکسای قشنگت هدیه های تولدتم بمونه اینجا به یادگار. امسال تولدت برعکس پارسال که همه هدیه هات پول بود، کلی کادو داشتی. البته پارسال هم مامانی و خاله ازم پرسیدن که برات کادو چی بگیرن ولی انقدر ذهنم درگیر بود و کار داشتم نتونستم چیزی پیشنهاد بدم. امسال دیگه مامانی و خاله زرنگ شده بودن خودشون دست به کار شده بودن. مامانی مریم و بابایی برات یک ست کت و شلوار و پیراهن و کفش خریده بودن. کت و شلوار و کفش که از برند محبوب مامانی بود که دیگه فکر کنم خونه ما به خودی خود در بخش پسرانه یک شعبه سالیانه. انقدر که مامانی برات از اونجا چیز خریده و الانم دیگه مامان ساناز عاشقش شده و هر چی نیاز داری...
14 تير 1399

اسکول

اسکول از اون واژه ‏‏ها بود که خیلی سریع تکرارش کردی و کاربرد درستشم یاد گرفتی. از 17 خرداد به خاطر امتحانای غزل مامانی و بابایی اومدن خونه ما و قرار شد پیش شما باشن تا غزل با آرامش بیشتری زمان امتحاناتش رو سپری کنه. کلی تو این چند هفته با مامانی و بابایی کیف کردی. البته هرچند مامانی و بابایی چون خیلی حساسن و از صبح تا بعد از ظهر که من برسم انقدر دنبالت بودن و چشم ازت بر نمیداشتن که وقتی من میرسیدم خسته خسته بودن ولی این بین که یکی دو روزی می رفتن خونه دوباره میگفتن دلمون تنگ شده برای سورنا البته که ماهم حسابی به حضورشون عادت کرده بودیم و تا میرفتن میگفتیم برگردید. اما بریم سراغ کاربری واژه اسکول. این روزای آخر که مام...
12 تير 1399

تولد سه سالگی-پارت دوم

خوب حالا بریم سراغ عکسای تولد سه سالگی با تم ماشینها*مک کویین* وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ تنت سلامت، دلت شاد و لبت خندون، ان شالله 120 ساله بشی گل مامان. چشم بد ازت دور. ...
1 تير 1399

تولد سه سالگی- پارت اول

الهی همیشه خدای مهربونم حافظت باشه خامه عسلی مامان که سه ساله شدی. به قول خودت میدونی چقدر دوست دارم؟ میدونی چقدر عاشقتم؟ تو تمام دین و دنیای من سورنا. لحظه لحظه های زندگیم به عشق تو سپری میشه و فقط خدا میدونه که با دل من چه میکنی. هر روز که به خدا میسپارمت حسابی شکرش میکنم که تو رو به من هدیه داده. رسیدیم به تولد سه سالگی با تغییر تم تولد و کلی کار. این یکی دو هفته ای که گذشت خریدهایی که برای تم تولدت نیاز داشتم رو انجام دادم و بعضی چیزها رو هم که تو نظرم بود آماده کرده بودم ولی همیشه یه طرح اولیه تو ذهنم دارم و تازه اصل کارم وقتی شروع میشه که وسایل رو میچینم و تازه باید ببینم چی کار کنم. چهارشنبه فرصت خیلی خوبی بود ...
30 خرداد 1399

مادرانه* خانواده

دیشب به بابا مسعود گفتم عموینا رو برای تولد دعوت کرده یانه، بابا هم گفت بله. منم خواهش کردم دوباره زنگ بزنه و جلو من بگه تا خیالم راحت بشه بعدم با عمه اینا چک کنه که برنامه سفرشون چی شد؟ آخه هفته پیش که بابا با عمه حرف میزد گفته بود برای پنجشنبه 29 خرداد برنامه نذارن و عمه گفت قراره برن سفر. از اونجایی که مامان و بابا هم خیلی وقت کمی دارن این روز به خاطر تعطیلی قبلش بهترین زمان برای برگزاری تولدت بود چون مامان ساناز با تغییر استاندارد 45001 کلی کار برای ممیزی امسال داره و احتمالا با شروع ماه تیر پنجشنبه ها رو هم باید بیام سرکار. بابا مسعودم که حسابی سرش شلوغه تا میرسه خونه ساعت 8 شبه و پنجشنبه هارو هم که میره مشاوره بنابراین وقتی...
26 خرداد 1399

لمکده

روز به روز این آقا پسر ما شکوفاتر میشه.  دیشب که از خونه خاله برگشتیم افتادم به جون خون که کاری نمونه چون واقعا اگر خونمون جمعه ها جمع و جور نشه تو هفته هم وقت نمیکنم و این داستان میره تا هفته بعد و اوضاع حسابی از کنترل خارج میشه. تازه حالو مرتب کرده بودم که از اتاق خواب اومدی بیرون و گفتی مامان میخوام پیش تو باشم بعدم سریع بالشتکهای روی مبل انداختی پایین و کسنهارو هم جابه جا کردی و یکی گذاشتی زیر سرت و اون یکی هم تنظیم کردی برای زیر پات. هم خندم گرفته بود هم برام جالب بود که به فکر راحتی خودت هستی و شرایط رو برای آرامشت مهیا میکنی. الهی همیشه شادباشی گل پسرم و آرامش مهمان همیشگی روزها و لحظه هات باشه.   ...
24 خرداد 1399

عکاسی فضای باز

از وقتی به دنیا اومدی سعی کردم برای هر سالت تعدادی عکس آتلیهای داشته باشی. سال اول بیشتر عکس تکی ازت میگرفتیم اما اسفند سال پیش با لباسایی که ست کرده بودم و چند ماهی درگیر بودم تا برای هرسه تامون تناسب رنگ رعایت بشه رفتیم عکاسی و چندتا عکس خیلی خوشگل گرفتیم. از وقتی خونه رو جابه جا کرده بودیم و از شر اون علمک گاز وسط دیوار خونه راحت شده بودیم شروع کردم دوتا قاب عکس درست کردم و آبان پارسال که آماده شدن با عکسای ستی که داشتیم زدمشون به دیوار خونه. عزیز فریده تا اومد خونمون و قاب عکس ها رو دید گفت وای مامان خیلی خوشگلن هم قاب ها و هم عکساتون، چون عزیز تکه های قاب ها رو وقتی رنگ میکردم دیده بود و وقتی نتیجش رفته بود روی دیوار خیلی ...
23 خرداد 1399