شور زندگی
دیشب بعد از یک روز سخت و پر استرس وقت خواب دست تو انداختی دور گردنم و گفتی مامان اگه منو و دوست داری صبح پیشم بمون و نرو سر کار. گفتم چون خیلی دوست دارم باید برم سرکار، گفتی چرا؟ نرو. گفتم چون وقتی برم سرکار کلی چیز جدید یاد میگیرم و تازه در کنارش کلی اتفاقای خوب دیگه می افته و همه اینا باعث میشه مامان بهتری باشم، تازه من که برم سرکار تو هم میتونی بری خونه خاله سارا که خیلی دوست داری و بهت خوش میگذره، یه نگاهی بهم انداختی و بعد سر من و بابا رو تو دستات گرفتی و صورتامونو بهم چسبوندیم و گفتی مامانم بابام ایلی(خیلی)دوستون دارم. من و بابا هم کلی بوست کردیم و تو هم بیشتر و بیشتر دلبری کردی و من و بابا هم با هر بوسه خداروشکر میکردی...



