سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

معنای زندگی

شور زندگی

دیشب بعد از یک روز سخت و پر استرس وقت خواب دست تو انداختی دور گردنم و گفتی مامان اگه منو و دوست داری صبح پیشم بمون و نرو سر کار. گفتم چون خیلی دوست دارم باید برم سرکار، گفتی چرا؟ نرو. گفتم چون وقتی برم سرکار کلی چیز جدید یاد میگیرم و تازه در کنارش کلی اتفاقای خوب دیگه می افته و همه اینا باعث میشه مامان بهتری باشم، تازه من که برم سرکار تو هم میتونی بری خونه خاله سارا که خیلی دوست داری و بهت خوش می‏گذره، یه نگاهی بهم انداختی و بعد سر من و بابا رو تو دستات گرفتی و صورتامونو بهم چسبوندیم و گفتی مامانم بابام ایلی(خیلی)دوستون دارم. من و بابا هم کلی بوست کردیم و تو هم بیشتر و بیشتر دلبری کردی و من و بابا هم با هر بوسه خداروشکر میکردی...
11 شهريور 1399

مادرانه*به زندگی هم وَر نریم

گاهی بعضی حرفهارو بارها و بارها میشنوی اما فقط یکبار یه جوری گوشت رو مینوازه که از همونجا مستقیم روی مغزت اثر می‏ذاره و بهش باور پیدا میکنی. امروز اتفاقی یک ویدئو دیدم از حسن آقامیری. کاش انقدر مزاحم هم نبودیم... رو مخ هم نبودیم... رو اعصاب هم نبودیم... انقدر ور نمیرفتیم بهم... اجازه میدادیم یه سکوتی دنیارو بگیره... یه دو دقیقه فکر کنیم... بعد قشنگتر زندگی میکردیم... خیلی رو مخ همیم خیلی... خیلی ور میریم به زندگی هم... خیلی وقت همو میگیریم... و دارم فکر میکنم چقدر به این سکوت نیاز دارم، به اینکه حرفی نشنوم که بخوام براش جواب آماده کنم، به اینکه سوالی ازم نشه که بخوام بهش پاسخ بدم، به اینکه... که چقد...
10 شهريور 1399