باران مرداد
چهارشنبه ازم پرسیدی مامان فردا پیشمی گفتم نه باید برم سرکار. گفتی فردا پنج شنبه است باید بمونی، من و بابایی و مامانی زدیم زیر خنده. قربون دل کوچولوت برم که به آخر هفته که میرسه دیگه کم طاقت میشی و قشنگ پنجشنبه رو میشناسی. مامان آخر این ماه ممیزی داره و باید چند هفته ای رو بیاد سرکار واسه همین بابایی و مامانی و خاله تایمشون رو طوری هماهنگ کردن که بتونن پنجشنبه هارو هم پوشش بدن. پنج شنبه که اومدم با بابایی تو پارکینگ بودی، عصری هم خاله شقایق اومد خونمون و از اونجایی که کلا خواب ظهر رو فراموش کردی اومدی تا می تونستی با ما ورزش کردی انقدر خوشگل و سنگین ورزش میکردی که خاله شقایق بهت میگفت بدو آب بخور دوباره بیا. خلاصه به قسمت آخ...






