سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

هفتمین سالگرد ازدواج

دیشب هفتمین سالگرد ازدواج من و بابا بود. مامانی مریم و بابایی از جمعه شب اومدن خونه ما که دوهفته ای پیش شما بمونن تا غزل خانوم بتونه امتحاناتشو که به خاطر کرونا کرونا غیرحضوری و آنلاین هست با آرامش بیشتری سپری کنه. شنبه 17 خرداد سالگرد ازدواجمون بود بابا مسعود بایک سبد گل زیبا در خونه رو بازکرد و سالگرد ازدواجمون تبریک گفت. مامانی و بابایی هم به هردومون تبریک گفتن و آرزوی خوشبختی کردن. بابا مسعود یک عطر برای مامان ساناز خریده بود و یک هدیه خیلی زیبا. مامان سانازم یک عطر برای بابا هدیه خریده بود و یک هدیه خاص برای روز ازدواجمون که هنوز آماده نشده و به دستم نرسیده ولی یک هدیه ماندگار برای یادآوری همیشه عشقمون و این روزه عزیز. ...
18 خرداد 1399

دندون درد

یعنی تازه میفهمم وقتی میگن پدر و مادر حاضرن بمیرن ولی بچشون تب نکنه یعنی چی؟ سه شنبه با آقای ناصری اومدم دنبالت، وقتی نشستیم تو ماشین گفتم فرشته برات چی آورده بود امروز؟ گفتی: تیت(کیک) ولی دندوم درد می ترد(می کرد) نتونستم دهنمو باز تنم(کنم) بخورمش. بعدم که رسیدیم خونه چیزی نخوردی. چندبارم که بوست کردم گفتی دندونم درد میکنه منو ببر دندونپزشکی. اولش فک کردم چون این چند وقت خاله زیاد از دندونپزشکی حرف زده اینارو میگی. شب موقع شام خوردن هم غذا رو می ذاشتی یه سمت دهنت و کج کج می جویدی بعدم گفتی دندونم درد میکنه و دیگه نخوردی، چهارشنبه صبح هر کاری کردم صبحانه نخوردی، سرناهارم تا قاشق می آوردم سمتت گریه میکردی بابا هم میگفت گرسنه ا...
16 خرداد 1399

دلگرمی مامان ساناز

خوب...  دوباره مامان ساناز کلی کار برای خودش تراشید. تو بهمن سال پیش تمام کارهای تولدتو انجام داده بودم، که نزدیک تولدت با حجم کاری که تو شرکت دارم خیلی اذیت نشم اما وقتی دیم لباسای خوشگل عیدتو نشد بپوشی و دیگه هم اندازت نمیشن تصمیم گرفتم تم تولدتو عوض کنم. البته اینم بگم لباسی که برای تولدت هم برات خریده بودم یک کم بزرگ بود و امید داشتم که تا تولدت اندازت بشه که نشد، خلاصه همه این داستا سبب شد تا برم دنبال یک تم جدید و سازگار با رنگ لباس عیدت. اما خوب این کار خیلیم برای مامان ساناز سخت نیست چون همه کارا رو خودش انجام میده و نیاز به کمک و ایده کسی نداره و با چندروزی فکر و کشیدن طرح نهایی ان شالله تا هفته بعد همه کا...
15 خرداد 1399

روزانه های ما

هروقت که بغلت میکنم شبا که روتو میکشم خیره مشم تو قدوقامتت و بعد از خودم میپرسم کی انقدر شدی؟ سورنا من عاشقتم، تو این دنیا هیچ چیز و هیچ کس به اندازه تو برام لذت بخش نیست و آرومم نمیکنه، جنس دوست داشتن تو با همه فرق میکنه. وقتی صدام میکنی مامان قشنگم، مامان نازنینم دلم قنج میره. تو شیرین ترین حس دنیای منی. این روزا برای هرکاری که میخوای برات انجام بدیم یه اشاشه هست میذاری اول جمله مامان اشاشه هست کمرمو بخارونی؟ از وقتی ممه به کلی قطع شده تا گریه میکنی خودت میای میگی ممه بدم بخورم ساکت شم، اخه شب زلزله که ترسیده بودی و گریه میکردی ممه دادم بهت که آروم شی از اون شب یاد گرفتی. هرکاری برات انجام میدیم میگی ممدونم. به خاله گفت...
6 خرداد 1399

جملات اعجاب انگیز

شیرین من، عسل من، عشق من. دیروز کلی از دستت خندیدیم. تا از ماشین شرکت پیاده شدم  خاله بوق زد و شماهم رسیدی، باهم رفتیم تو خونه، اول که گفتی مامان نگاه کن آقاهه نباشه عکس بندازه من ممه بخورم وبعدم انقدر ممه خوردی که خوابت رفت. ناهار خودمو که خوردم برای باباهم ماهی سرخ کردم و سبزی پلو گذشتم که میرسه بخوره. بابا چون دیروز جلسه داشت دیرتر اومد و ساعت 6 بود که رسید خونه و شما بیدار شدی. بابا داشت غذاشو میکشید که شروع کردی ته دیکای غذای بابا رو خوردن، بابا مسعود گفت نخور بچه غذای منه، گفتی بابا دارم تست میکنم بد نباشه میخوای بخوری... یعنی من و بابا هاج و واج مونده بودیم که اینو از کجا آوردی؟ بعدم به بابا می گفتی بابا دوست داشتی بر...
14 ارديبهشت 1399

رنگها به انگلیسی

هفته پیش دو رنگ آبی و قرمز رو به انگلیسی بهت یاد دادم. بعدش با بابا رفتی حمام و وقتی اومدی بابا رنگهای زرد و سبز رو هم بهت یاد داده بود. پنجشنبه وقتی مامانی رو برداشتیم و داشتیم میرفتیم خونه خاله به خاله گفتم جلو آرکید نگه داره و برات به خاطر یادگیری رنگها جایزه خریدم. البته تا مامان خرید کنه و بیاد غزل سفید و مشکی رو هم باهات کار کرده بود. چند شب پیش هم جم جونیور آموزش خمیر بازی داشت و شما هم خمیر خواستی وقتی فهمیدی خمیر نداری زدی زیر گریه، بابا مسعود یادش افتاد که یه جایی خمیر دیده بوده خلاصه فکر کردیم و یادمون افتاد یه تعدادی خمیر گل چینی داریم. رفتم برات آوردم و کلی خمیر بازی کردیم، در حین بازیم میگفتی مامان خمیر اینا...
6 ارديبهشت 1399

کلمات تازه

این روزها که میگذره، هر روز با واژه های جدید و حرف های قلمبه سلمبه ای که ازت می شنویم شوکه می شیم. دیشب شام خونه عزیز بودیم، عمه مریمینا هم بودن وقتی می خواستن برن گفتی عمه نرید هنوز چایی نخوریدم، این یکی از مراسم زیرکانه شماست وقتی میخوای کسی از خونمون نره یا مهمونی هستیم دوست داری بیشتر بمونی تا میگیم بریم می گی نه هنوز چایی نخودیم(نخوردیم) شبایی که عزیز شام پیش ماست وقتی بلند میشه بره میگی عزیز نرو وقته آااب(خواب) نیست وقته چاییه. دیشب وقتی اومدیم خونه یهو بهم گفتی مامان تب دارم چی تار(کار) تنم(کنم) هنوز تبم نیومده پایین. گفتم بیا ببینم، دست زدم به پیشونیت گفتم نه مامان تب نداری، گفتی چرا حس می تنم(می کنم) تب دارم. ظهرم ع...
23 فروردين 1399

جایزه اولین شعر

شنبه 16 فروردین شعر یه توپ دارم قل قلی رو برای مامانی و بابایی خوندی و مامانی هم گفت برات یه جایزه میخرم و گفتی تفنگ میخوای. اما بابا مسعود یکشنبه رفت و برات تفنگ خرید. خاله مریم قبلا برای یک ماشین پلیس زرد پلاستیکی خریده بود که حسابی داغونش کرده بودی و شب عید انداختمش دور. همون موقع هم به جای اون برات یک ماشین پلیس فلزی خریدیم و به انتخاب خودت قرمز برداشتی. ولی هر وقع بهونه میگرفتی ماشین پلیس زرد از ما میخواستی. چند شب پیش باهم رفتیم چند تا پیج اسباب بازی دیدیم، گیر داده بودی که همین الان بیارن گفتم الان شبه صبح میارن صبح تا بیدار شدی گفتی صبح شده چرا نیاوردن بابا مسعود هم که رفته بود خرید برات یه ماشین پلیس خرید و آورد و بهت گفت پ...
21 فروردين 1399

حفظ اولین شعر

امروز 15 فروردین و حسابی من و بابارو غافلگیر کردی زندگیم. با بابا مسعود رفته بودی حمام و که در حال بازی گفتی بابا شعر بخونم؟ بابا گفت بخون من سریع اومدم پشت در حمام و ایستادم. مامان فدات شه که کل یه توپ دارم قلقلی رو خوندی. از پشت در گفتم یه بار دیگه میخونی؟ سریع گوشیمو آوردم و صداتو ضبط کردم. اِ توپ دارم اِل لِلیه میزنم زمین هاوا میره نمدونی توجا بره من این توپو نداشتم مشامو اوب نبشتم بابام عیدی داد مامانم توپ اِل لِلی داد نفسم، الهی همیشه سلامت و موفق باشی. الهی شکر
15 فروردين 1399

نوروز سال 1399

عید اومد بهار اومد اما ... نه مثل همیشه. عید اومد بدون دید و بازدید، بهار اومد اما سردتر از زمستون. اما شکر. تا بیست و هشت اسفند سرکار دویدیم، بدترین روزهای کاری عمرمو سپری کردم. پر استرس پر تنش... اما روز آخر همه رو همونجا گذاشتم و اومدم سمت خونه.  تو سالهای بعد ازدواجم واقعا با اینکه امسال کل اسفند رو سرکار رفتم و مرخصی نداشتم ولی اولین باری بود که تا لحظه سال تحویل کار نداشتم و یک روز جلوتر همه کارها تموم شده بود. تازه امسال خونه تکانی عید هم کامل با من و بابا مسعود بود و به خاطر شیوع کرونا وقت کارگر رو کنسل کردیم و البته تجربه خوبی هم بود. هفت سین رو چیدیم و وقتی خوابیدید لباسهاتونو اتو کردم و ساعت 5:30 صبح...
15 فروردين 1399