سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

معنای زندگی

سه ماهه دوم بارداری

سه ماهه دوم باردای آغاز شد و  حال و هوای بد من، حالت تهوع و ... همچنان ادامه داشت...  تقریبا هفته ای یکبار اوضاع به حالت اورژانس درمی‏ اومد و باید راهی بیمارستان می شدیم. اکثر روزهای هفته که حال خوبی نداشتم و روزهای تعطیل رو هم که پانسیون بودم خونه خاله سارا. از وقتی خدا تو فرشته ناز رو به من داده بود مدام به بابا مسعود اصرار می‏کردم که برای خرید سیسمونی بریم دوبی تا بتونیم یک خرید خوب بکنیم، هرچند همه چیز اینجا بود ولی راستش من خیلی به نمایندگی های اینجا اعتماد نداشتم، وقتی بابا مسعود و بابایی ناصر به طور جدی مخالفت کردن (بابا مسعود دیگه خوب یادگرفته بود چون خودش دلش نمی اومد منو ناراحت کنه و به ...
23 فروردين 1396

دومین دیدار

انقدر دوستت دارم که یادم نمی آید از کجا شروع شد. داستان ما نه شروع دارد نه پایان. تو یکهو پایت را هم آنجایی گذاشتی که باید می گذاشتی. ذره ذره وجودم پر میکشید واسه دوباره دیدنت، یه جوری عاشقت شدم که دوست دارم هر لحظه و هر روز ببینمت، میوه ی دلم از امروز باید شازده پسر صدات کنم. امروز رفتم برای دومین چکاپ، بازم ساکت موندم تا دکتر کارش تموم شه، دیگه لم دکتر دستم اومده بود، اینبار که کلی هم چالش داشتیم من که نمیدونم دکتر دنبال چی بود ولی حسابی مامانو این ور اون ور کرد و گوشکوب سونوگرافی رو به دل مامان فشار داد تا بالاخره به نتیجه دلخواه رسید و رضایت داد. دکتر که کارش تموم شد و گفت همه چی خوبه، گفتم دکتر جنسیتش معلومه، گف...
17 بهمن 1395

اولین دیدار

حالا می فهمم تو که نبودی اصلا دنیایی نبود، اصلا حیاتی نبود و همه ی من و روزمرگی هام روی مدار صفر درجه ساکن بود. این اولین دیدار ماست جان دلم، اول قلب پرمهرت تپید و تپش های قلبت منو عاشق کرد، امروز هم برای اولین بار تصویر رخ ماهت چشم و دلم رو روشن کرد. متفکر کوچولوی من. تو دنیای ما زمینیا اولین دیدار مهمترین دیدارِ و بسیار اثر گذار، حالا فکرشو بکن یک زمینی و یک فرشته بخوان برای اولین بار همدیگرو ببینند... چه شود، دل تو دلم نبود و یک عالمه سوال داشتم اما وقتی چهرت نقش بست روی صفحه مانیتور عقل و هوش از من ربودی و به قول فیض کاشانی: دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی چه دل و چه دین و ایمان ...
4 دی 1395

صدای قلب تو صدای زندگیست

 از آمدنت گیجم و مست و متحیر، تو فکر بکن برف ببارد عسلویه. قلبم داشت از سینه بیرون می‏زد برای شنیدن صدای قلبت. منم فقط اشک ریختم و شکر کردم به عظمت خدایی که فکر میکنم هنوز خیلی نمی شناسمش. تو شدی معجزه وجودم، حالا تو هستی،  در من... با من... می دانی چیست؟ صدای قلبت صدای زندگی است. معجزه وجودم، سلام. آفریدگار مهربانم، سپاس. امروز با خاله سارا و بابا مسعود رفتیم دکتر برای سونوگرافی تا از محل قرارگیریت و تشکیل قلبت مطمئن بشیم. من و خاله رفتیم داخل مطب، خانم دکتر گفت خداروشکر جاش خوبه و بعد روی مونیتور نشونمون داد یه ذره نقطه ای بودی که توی یک کیسه کوچولو تند تند این ور و اون ور میرفتی. بعد صدا...
13 آذر 1395

هدیه حضور

امروز چهل و ششمین ماهگرد حلقه هامون بود و مامان و بابا به اتفاق هم رفتن برای خرید و بابا یک نیم ست خوشگل برای حضور فرشته کوچولوی نازمون به مامان هدیه داد. که بمونه یادگاری از روزای قشنگمون.
10 آذر 1395

آغاز فصلی نو

 تو می آیی جان جانانم دلم اساراتی میخواهد از جنس تو مگر می‏شود یک نفر را ندیده و نشناخته انقدر دوست داشت مگر میشود انقدر زود عاشق شد عاشقی در یک نگاه و یک لحظه حالا برایم مفهوم دارد تو چه داری، نمیدانم! اما آمده ای که دنیایم را از نو بسازی آمده ای از دلم بهشت بسازی خوش آمدی معمار وجودم، خوش آمدی   مادر... راستش تا حالا فکر نمیکردم به زبان آوردن این کلمه انقدر سخت و سنگین باشه. مادر... حضورت مبارک فرشته خدا... همه چیز از یک تصمیم آغاز شد، تصمیم برای حضور فرشته ای از جانب خدا. روزهای سخت و پرکار ممیزی گذشت و بعد از یک مسافرت عالی شهریورماه و اندکی برو بیای دکتر، مهمان ما از راه ...
23 آبان 1395