سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

معنای زندگی

عید مسلمانی

امروز عید فطر و پنجمین روز تولد سورناست. بابایی موقع اذان مغرب وضو گرفت و اذان و اقامه در گوش پسرم خوند. و بعد هم زیر گوش سورنا نام ابوالفضل خوانده شد. پسرم، نامدار باشی ان شا الله. امروز پسرم رسما مسلمان شد. سورنای من! همه ما انسانها خلق شدیم برای اینکه فرستاده خوب خدا بر زمین باشیم، خلق شدیم برای یادآوری ذات پر از عطوفت و زیبایی خدا. بهترین دین برای ما، انسانیته. انسان که باشیم حتما فرامین دینمون هم به خوبی انجام میشه، چون همه ادیان مردم رو به یک مسیر هدایت می کنند و اون راه درستی و نیکی است. به فرموده نیاکان ما: راه در جهان یکی است و آن راه نیکی است "گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک" مطمئنم که...
5 تير 1396

آزمایشات غربالگری

چهارم تیرماه که سومین روز تولد نازنین پسرم بود باید برای آزمایشات غربالگری به بیمارستان می رفتیم. اولین شب حضور در خانه کاملا به بیداری سپری شد. البته کاش فقط همه ما بیدار بودیم و پسرم در آرامش می خوابید. سورنا شب تا صبح رو به بی تابی و گریه گذروند، که بیشتر به خاطر شیر نداشتن مامان و گرسنه موندن بود. صبح باید در کلاس آموزش شیردهی بیمارستان شرکت می‏ کردیم که به خاطر بی خوابی شب گذشته نتونستیم به موقع بریم و وقتی بیمارستان رسیدیم خانم دکتر خیلی بد باهامون رفتار کرد و کلی ما رو دعوا کرد. چون چندتا مامان همزمان رسیدیم دکتر تو اتاق خودش بهمون آموزش داد ولی خیلی عصبانی بود. اون روز خانم دکتر زردی پسرم رو با دستگاه چک کرد و خیالمون...
5 تير 1396

بازگشت به خانه با یک بغل لطف خدا

من به فدای صورت ماهت پسرم. این عکس برای اولین ساعات بعد از تولده، مامان تازه به اتاق خودش منتقل شده بود که شمارو آماده کردن و آوردن تا حسابی دلبری کنی. این عکس شده تمام زندگیم، روی صفحه گوشیمه تو هر شرایطی که باشم وقتی نگاه این عکس می کنم محال لبخند رو لبام نیاد. نخود من... خانه از این به بعد با حضور تو چه صفایی دارد. روزهای خوشی و شادی در انتظار ماست. مگر می شود تو باشی و خداوند بهترین هایش را نصیبمان نکند. پسر مو ابریشمی من با چشمای طوسی حسابی منو دیوونه خودش کرده. اولین شب خاله سارا و خاله شعله تو بیمارستان پیش من و شما موندن. مامان ساناز و خاله شعله و خاله سارا تا صبح بیدار بودن، همه موبایل به دست در حال...
3 تير 1396

تولد سورنای نازنینم

با چشمانی که در انتظار دیدن تو بود و با قلبی که هرلحظه به خاطر حس تو می تپید با تمام وجود صدایت کردم. تو می آمدی، می آمدی تا برایم تکرار کنی خدا هنوز به اندازه بی نهایتش دوستم دارد که مرا لایق تو دانسته. من با تو جان دوباره گرفتم. من امرز با تو، از تو و از نو متولد شدم. همان لحظه که صدایت را شنیدم، همان لحظه که رخ ماهت را دیدم، همان لحظه که لمست کردم و گرمای وجودت گرمابخش وجودم شد، لحظه تولد دوباره من بود. خوش آمدی عزیزتزینم، خوش آمدی به خانه قلبم که همیشه مملو از عشق تو خواهد بود. ...
1 تير 1396

تو آمدی، ارزشمندترین هدیه خدا

 تو آمدی تا با آمدنت بهشت پروردگار برایم معنا شود. تو آمدی تا عظمت پروردگار را برایم به تصویرکشی و من عاجز شوم از سپاسش، از شکرش... مگر می شود تو در من رشد داده شدی و حالا از من از درون من متولد می شوی تا دنیایم را معنایی دیگر ببخشی. تو آمدی دردانه ام، عشقم، حیاتم، حس وجودت، لمس حضورت قابل توصیف نیست. یکم تیر ماه فرا رسید، بابا مسعود صبح زود برای آخرین امتحان دوره فوق لیسانس راهی قزوین شد، منم بعد از رفتن بابا فشارم رو گرفتم که یک بار 17-10 و یکبار هم 16-9 بود واسه همین مامانیو  بیدار کردم تا بریم بیمارستان. مامانی صبحانه رو آماده کرد و بعد از خوردن صبحانه دوباره فشارم رو گرفتم و یه کم پایینتر اومده بود. به مامانی...
1 تير 1396

مادرانه* مادرانه هایم تقدیم تو باد

جان جانانم، امشب که برات می نویسم نمیدونم قراره تا چند روز دیگه به دنیا قدم بزاری، دلم می خواد حرفهایی که روزها و شبها تو ذهنم با تو تکرار کردم برات ثبت کنم، قرار ما برای 10 تیرماه بود اما من اعتقادی به این قرارها ندارم و ایمان دارم تو در هر لحظه ای که خداوند مقدر کرده سهم من خواهی شد. بهترینم، نازنینم، دردانه ام، پسرم... این روزهایم همه بهاری است، بهاری که می گوییم یعنی بی ثبات...  گاهی ابری و گاهی آفتابی. لحظه ای سرشار می شوم از حس لمس وجودت، از حس در آغوش داشتنت، از حس بوییدنت... و لحظه ای دلتنگ می شوم برای همه روزهایی که با من بودی، در من بودی. تو معجزه وجودم شدی و مرا لایق مادری کردی. دلتنگ می شوم ...
31 خرداد 1396

وضعیت اورژانس

امروز برای ویزیت هفتگی با خاله سارا به مطب دکتر رفتیم به دکتر گفتم لطفا سورنا رو 4 تیر به دنیا بیار تا تاریخ تولدش روند باشه، خانم دکترم کلی منو دعوا کرد که یعنی چی مگه مسخره بازیه بعدم کلی حساب کتاب کرد و گفت 13 تیر گفتم دکتر تو رو خدا نه حداقل 13 نباشه، 10 تیر بدنیا بیارش دکترم که با روحیات من آشنا بود گفت 10 تیر چه خبره؟ گفتم جشن تیرگانه و طبق آخرین حرفهای ما و خانوم دکتر، قرار شد شما گل پسر مامان دهم تیرماه قدمهای پرخیر و برکتت رو بر چشمان ما بگذاری و به دنیا بیای. بعد از این صحبت ها، خانوم دکتر فشارم رو گرفت و باتوجه به اینکه دفع پروتئین همچنان ادامه داشت و فشارم هم 140-100 بود دستور بستری در بیمارستان نیکان رو داد تا فشارم تحت کنترل...
31 خرداد 1396

سه ماهه سوم بارداری

پسر نازم امروز (22 فروردین ماه) من و تو با هم راند سوم بارداری رو آغاز کردیم. هر روز که می‏گذره من بیشتر از پیش عاشقت می‏شم، راستش عاشقی که چه عرض کنم حسی که به تو دارم اصلا قابل بیان نیست حتی با واژه پرمعنای عشق. تکونهای تو در وجودم لحظه به لحظه باعث میشه تا زیباترین حس خلقت و آفرینش رو احساس کنم. وقتی تکون می‏خوری وقتی من شاکر خدای مهربون میشم برای حس وجود نازنین تو، از ته ته دلم برای همه پدر و مادرهایی که در انتظار فرزند هستند دعا میکنم و از خدا میخوام به همه خانمها لذت تجربه این حس رو بچشونه که با هیچ خوشبختی در دنیا قابل قیاس نیست. پسرم در اولین هفته ورود به ماه سوم با مامان یکی از جلسه های مهم کاری مامان رو تجرب...
30 خرداد 1396

جشن سیسمونی

بالاخره اتاق پسرک جان با زحمت های مامانی و خاله سارا جمع و جور شد. مامانی مریم مهربون علاوه بر زحمت تهیه سیسمونی، دوخت پارچه های گهواره و پرده های اتاق، بافتنی های زیبای سورنا رو هم آماده کرد. به خواست مامان ساناز (البته به توصیه دوستاش) قرار شد به عنوان جشن سیسمونی همه دور هم جمع شن، چون ماه رمضان نزدیک بود و ممکن بود خیلی از مهمانها برای روز جمعه سوم خردادماه پیشواز برن، قرار شد جشن سیسمونی گل پسرم در روز پنجشنبه برگزار بشه. روز موعود فرا رسید و مهامانان غزیز ما با تشریف فرمایی شون ما رو حسابی خوشحال کردن و با هدیه های زیبایی که برای پسرنازم آورده بودن ما رو حسابی شرمنده کردن. مامانی مریم و بابایی ناصر:  عزیز ...
4 خرداد 1396