سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

معنای زندگی

آخرین پیام معلم کلاس دوم در پرتال مدرسه

امروز آخرین روز مدرسه بود و جشن آخر سال رو در مدرسه برگزار کردید و منم طبق قولی که به شما داده بودم راس ساعت 11 اومدم دنبالت، با دوستات و معلمت خداحافظی کردی و بعد هم جایزه کارت امتیازیها رو گرفتی. امروز از این پیام معلم مدرسه بغضی شدم. امسال برای همه ما سال سختی بود، ما که به جدیت و تدریس و کلاس داری خانم محمدی عادت داشتیم برامون روند کلاس امسال دلچسب نبود. ولی در همه زمانهایی که چالش داشتیم مطمئن بودم خانم صدیقی داره تمام تلاششو میکنه و صد خودشو گذاشته، هرچه بود بخیر و خوشی گذشت و امروز به پایانش رسیدیم. *پسران پرتلاش من* امسال را با رشد زیبای علمی و اخلاقی پشت سر گذاشتید و من به تک تک شما افتخار می‌کنم. تابستان را با ش...
11 خرداد 1404

اردوی مادر پسری 1404 و آبله مرغان

یکی از برنامه های خوب مدرسه اینه که حتما در طول سال یک اردوی پدر پسری و یک اردوی مادر پسری برنامه ریزی میکنه. امسال هم مثل سال پیش اردوی مادر پسری در پارک پلیس برگزار میشد. از هفته پیش رضایت نامه اردو رو فرستادن، اول خیلی سعی کردم قانعت کنم نری، تو استراحت کنی و منم برم سرکار، بعد دوباره پیشنهاد دادم مامانی یا عزیز باهات بیان که مامانی مخالفت کرد و گفت تا همیشه یادت میمونه که من همراهت نبودم. منم آخرسر به بابا گفتم خودم میرم، من و بابا این همه زحمت میکشیم که تو یه بچه ی شاد باشی و اگر قرار باشه چیزی مانع این بشه که تو سالم تربتی بشی هر چی باشه و به هرقیمتی کنار میذارمش. شنبه شب که از فوتبال اومدی عصبی بودی و با کلی قربون صدقه ر...
14 ارديبهشت 1404

منتخب کلاس برای مسابقه زیبا نویسی

امروز تو راه سفر گفتی بابا من از کلاس خودمون برای زیبانویسی انتخاب شدم، معمولا از اتفاقاتی که میافته خیلی صحبت نمیکنی حالا چرا نمیدونم؟ البته فکر میکنم موضوعات یا برات کم اهمیتن و یا روتینت شدن و حساسیتی نسبت به اونها نداری که برامون تعریفش کنی برای همینه که ما تقریبا هیچی اضافه بر آنچه در پرتال میزنن نمیدونیم. اوایل خیلی حساس بودم که برام همه چیو تعریف کنی ولی الان میدونم هرچی که برات دغدغه میشه رو میگی و به نظرم تو رفع همینا کمکت کنیم و حلشون کنیم کافیه. معمولا یا وقتی داری برمیگردی خونه واسه بابا درد و دل میکنی، یا شبا وقتی بابا خوابه و داریم حرف میزنیم برای من میگی. خلاصه امروز گفتی که سر کلاس خانم صدیقی، خانم زیبا نویسی اومد...
9 بهمن 1403

تیشه روزگار

قبلترها وقتی میخواستم بدترین روز عمرم رو بگم، روز سکته بابایی یادم می ‏اومد، قبلتر از اون،  روز سکته بابابزرگم، اما حالا هر روز این یکسالی که گذشته بدترین روزهای عمرم بوده، تو شادیهام، تو خنده هام، تو بهترین لحظه هام یه غم عمیقی قلبم رو به درد میاره. تو این روزهای تلخ خیلی چیزها رو بهتر و عمیق تر فهمیدم. اینکه میشه تو شهر خودت، پیش دوستان و فامیلای خودت، پیش یه عالمه آدم آشنا باشی، اما خیلی غریبه باشی، اینو با تمام وجودم روز عمل بابایی حس کردم، اون روز بیشتر از همیشه نیاز داشتم کسی از تو مراقبت کنه تا ما بریم بیمارستان برای عمل بابایی، اما ... یکی از همکارام گفت مامانم دخترمو نگه میداره سورنارو هم بیار تو با خیال راح...
13 شهريور 1402

سالگرد ازدواج خاله سارا و عمو احمد

این چند روزی که بابایی مرخص شده بود حال و اوضاعش خیلی خوب نبود. واسه همین کل این چند روز تا امروز صبح خونه خاله بودیم، که دور و بر بابایی شلوغ باشه. صبح به خاله گفتم من دیگه آخر شب میام که تا صبح حواسمون به بابایی باشه، خاله گفت عصری بیاید امشب سالگرد ازدواجمونه دور هم باشیم. بابا مسعود اومد دنبالمون و رفتیم خونه، خونه رو مرتب کردیم، ناهار خوردیم، کلاس زبان شما هم تشکیل شد و عصری بود که رفتیم چری برای خاله اینا یک کیک و شمع 23 خریدیم و رفتیم خونشون. حضور بعضی آدمها در زندگی آدم شبیه معجزه است. مثل حضور خاله سارا و عمو احمد تو زندگی ما. از روزی که عمو احمد اومد تو خانواده ما، من همیشه احساس کردم خدا بهم برادر داده اما با جرات...
20 مرداد 1402