منتخب کلاس برای مسابقه زیبا نویسی
امروز تو راه سفر گفتی بابا من از کلاس خودمون برای زیبانویسی انتخاب شدم، معمولا از اتفاقاتی که میافته خیلی صحبت نمیکنی حالا چرا نمیدونم؟
البته فکر میکنم موضوعات یا برات کم اهمیتن و یا روتینت شدن و حساسیتی نسبت به اونها نداری که برامون تعریفش کنی برای همینه که ما تقریبا هیچی اضافه بر آنچه در پرتال میزنن نمیدونیم.
اوایل خیلی حساس بودم که برام همه چیو تعریف کنی ولی الان میدونم هرچی که برات دغدغه میشه رو میگی و به نظرم تو رفع همینا کمکت کنیم و حلشون کنیم کافیه.
معمولا یا وقتی داری برمیگردی خونه واسه بابا درد و دل میکنی، یا شبا وقتی بابا خوابه و داریم حرف میزنیم برای من میگی.
خلاصه امروز گفتی که سر کلاس خانم صدیقی، خانم زیبا نویسی اومده دنبالتون و اجازه شما و ارشا رو گرفته و برده برای مسابقه.
بچه های کلاس سوم هم بودن و در متنی که خانم داده بوده بنویسید چیزهایی هم بوده که شما نوشتنشو هنوز یاد نگرفتید، گفتی به خانم گفتم خیلی سخته من بلد نیستم گفته سورنا تلاشتو بکن، آدم برای هر چیز تلاش کنه بهش میرسه.
با هر معلمی که دوسش داشته باشی سعی میکنی صدتو براش بذاری ، با این معلم زیبانویسی هم خوب ارتباط گرفتی اکثرا میبینم تو پرتال هم عکس خودتو دفترتو میذاره، کلاس زیبانویسی واقعا زیبا مینویسی ولی امان از روزی که بیحوصله نویسی قشنگ یه جوری مینویسی که دفتر تو آفتاب بذارم راه می افتن تو همین فکرا بودم که بابا مسعود گفت خدایی باریکلا، ساناز کیف میکنی؟ انصافا کدوم بچه هست تو همه چی نمونه باشه؟ تو پلز و تیمز اول شده، تو کلاس اول شده، تو زبان تا دوئل رفته، تو زیبانویسی انتخاب شده و ... سورنا من بهت افتخار میکنم، بابا تو خیلی باهوشی.
منم هرچند به نظرم باید همینطوری باشی و کار خاصی نکردی و بر اساس معیارهای من باید همیشه بهترین باشی، اما از دید اون سانازی که سعی میکنه کمال گرا نباشه تو دلم کلی کیف کردم و گفتم آفرین پسرم.
کلی به بابا مسعود خندیدم ...

کلا حس بابا مسعود به تو اینه که در لحظه ای آسمان خدا شکافته شده و تو پدیدار شدی و هیشکی مثل تو نیست...
چشم بد ازت دور و نگاه مهربان خدا همراه تمام لحظه هات


منتخب کلاس برای مسابقه زیبا نویسی 
