سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

اراده آهنین

این روزها همه چیز و همه کس اراده مامان و بابا رو تقویت میکنه برای اهداف زیبا و مشترکشون. اینو بهت قول میدم... روزهای ما هر روز قشنگ تر از روز قبل رقم میخوره و خداوندی که همیشه سایه لطف و مهربانیش بر سرمون گسترده بود با کرامت والای خودش هوامونو داره بیشتر از همیشه. عبور از همه سختیها و پیشرفت در همه کارها با نیروی خوب عشق و محبتی که بین ماست در جریانه. الهی شکر، خدایا ازت ممنونم به خاطر همه لطفی که به من و خانوادم داری.
22 دی 1398

مادرانه*میراث ماندگار

میراثم برای تو عشق است. میراثم برای تو تفکر است و اندیشه های ناب. میراثم برایت کتابهایی است که هر شب میخوانیم تو از میانشان هزاران هزار چیز تازه می آموزی. میراثم برایت فرصت است برای رویاروی با مشکلات و غلبه بر آنها. میراثم برایت دنیا دنیا مهربانی است. میراثم برایت همراهی است در لحظه لحظه زندگیت. میراثم برایت خیرخواهی است. میراثم برایت تمام آنچه است که در زندگی آموختم. میراثم برایت سالها تجربه است. میراثم برایت انسانی است که از تو می سازم. میراثم برایت یک جهان لطف خداست که به دعایم بدرقه راهت میشود و از تو کیمیاگر می سازد. تو! پایان لطف خدایی بر من و زندگی ما. تو! تمام دارایی و ثروت منی و زندگی ما. الهی ...
22 دی 1398

روز عالی مامان

امروز صبح بعد از بیست روز رژیم مامان خودشو وزن کرد و نتیجش عالی بود. تازه علاوه بر وزنی که مامان ساناز کم کرده، کلی هم سایز کم کرده و لباساش حسابی بهش گشاد شده. راستش شاید الان 3 یا 4 سال بود که همچین عددی رو بر روی ترازو ندیده بودم برگشتم به یک سال قبل از بارداری شما، از امروز هم با اراده بیشتر پیش میرم تا به هدفم برای 28 اسفند برسم. قبل از این رژیم خیلی سست بودم همه رژیمام یکی دو روزه بود اما وقتی دیدم این آدم کار درسته هم به همه معرفیش کردم و هم خودم با انرژی و اراده شروع کردم و اخلاقای بدم در تغذیه رو گذاشتم کنار. تو شرکت همه بهم میگن چیکار میکنی خیلی لاغر شدی، راستش مانتوهایی که سه هفته پیش شرکت برامون سفارش داد و دیروز به د...
22 دی 1398

پایان یک هفته سخت

پسرکم هفته سختی رو گذروندیم. روزهایی پر فراز و نشیب، تو این روزها همش دلم آشوب بود و نگران بودم.   و بیشتر از همیشه افسوس میخوردم به حال و روز آدمهای اطرافم. بگذریم که یادآوری دوبارش حالمو خراب میکنه. چهارشنبه بابا مسعود که آوردت یک کمی استراحت کردیم و بعدم رفتیم خرید، بعد از یک خرید عالی و باب میل مامان که البته دست بابا دردنکنه و برای هدیه خرید کردیم همون نزدیکا با بابا مرغ سوخاری و سیب زمینی خوردید و برگشتیم خونه. بابا که صبح بیدار شد بره سرکار، شماهم بیدار شدی و بهونه گرفتی وی بعد آروم شدی از اتاق که اومدیم بیرون بغلم کردی و بوسم کردی و با خنده بهم گفتی مامان مسودو ولش کن مسودی اسکوله میره سرکار تو اوبی میمونی پیشم؟...
21 دی 1398

پسر مهربون من

آخ که مامان فدات شه که تو انقدر ماهی پسرمهربونم. از روزی که از شیر گرفتمت انگار ارتباطمون عمیق تر شده، بعداز ظهرها تا در رو بازمیکنی و میای خونه سریع بغلم میکنی و بوسم میکنی و نازم میکنی و برام میخونی آناسی تو ناسی. وای که منم میمیرم برات پسر گلم. روزایی که مامان از صبح پیشته یا وقتی از سرکار میام هر چند وقت یک بار میای بغلم میکنی بوسم میکنی میگی مامانم من تو رو دوست دارم. راستش همیشه فکر میکردم وقتی از شیر بگیرمت وابستگیت به من کمتر میشه ولی دقیقا برعکس شده و مامان ساناز خیلی خوشحاله. هر کاری که برات انجام میدم دستامو ناز میکنی میگی مامانم تو اوبی من تو رو دوست دارم. دیروز به خاطر تعطیلی بابا پیشت بود به بابا گفتم هروقت بی...
17 دی 1398

چیا؟

این روزها، روزهای کنجکاوی بی پایان توست. ممعمولا بچه ها تو یک تایمی بین یک تا دو سالگی خیلی می پرسن این چیه؟ این چیه های شما پسرک جانم خیلی زیاد نبود شاید در روز دو سه تا چیز رو سوال میکردی؟ اما امان از چرا؟ دو سه هفته ای هست که داستان زیبای چیا شروع شده؟ هر کلمه حرفی که میزنیم هر کاری که میکنیم یه چیا اولش میذاری و همونو دوباره از مون میپرسی، ما هم تا اونجا که بتونیم جواب میدیم چون آخه به جوابهامونم یه چیا اضافه میکنی و دوباره میپرسی و گاهی اوقات واقعا نمیدونیم چی جواب بدیم. میگم سورنا جورابتو بپوش بریم. میگی آناس چیا جوراب بپوشم بریم؟ میگم سورنا غذاتو بخور. میگی چیا غذامو بخورم؟ گاهی اوقات که از کوره درم میبری و صدام میره...
12 دی 1398

مادرانه

جهانت را بساز زندگیت را خلق کن و به گونه ای زندگی کن که از لحظه به لحظه اش غرق لذت شوی دنیای تو متعلق به توست و نه هیچ کس دیگری شادی های تو قرار نیست همه را شاد کند غمهای تو نیز قرار نیست همه را غمگین کند پس برای خودت زندگیت کن یادت باشد به همان اندازه که در پی زندگی دیگران و داشته ها و نداشته هاشان میروی به همان نسبت نیز حس میکنی زندگیت برای دیگران مهم است آنوقت میشوی آدم فکر و حواس دیگران مسیر زندگیت تغییر میکند ولی نه به میل خودت به میل دیگران پس زندگی خودت را بساز  بی هیچ ترس و نگرانی  از قضاوت شدن ها  تو خالق زندگی خودت هستی پس تا میتوانی زیبا بسازش. ...
11 دی 1398

آم آبگوشتی

بابا مسعود که از سر کار اومد گفت حسابی هوس کله پاچه کردم، گفتم خوب برید بخورید. دوباره بابا شروع کرد اصرار کردن که توهم بیا، بیا نخور ولی پیش ما بشین منم دوباره قسم و آیه که از بوشم حالم بد میشه. این دفعه شما هم اضافه شدی که آناسی بیا و لباس نمیپوشیدی بری. خلاصه با کلک قطار و بازی لباساتو پوشوندیم و بابا هم به عزیز زنگ زد و به اتفاق هم راهی شدید. مامان سانازم شام خودشو درست کرد و خورد. وقتی اومدید بابا فیلمایی که از کله پاچه خوردنت گرفته بود بهم نشون داد و با اینکه کله پاچه دوست ندارن ولی از خوردن پسرم حسابی لذت بردمو کیف کردم. خلاصه که طبع غذا خوردنت به بابا مسعود رفته یه وقتایی واقعا خندم میگیره و حیرون میمونم چطوری انق...
10 دی 1398