دردانه جان
دیروز که رسیدی خونه مثل هر روز بغلت کردم و بوست کردم ازت پرسیدم امروز چیکارا کردی و تو هم قمقمه ای رو که از غزل به یغما آورده بودی نشونم دادی و برام تعریف کردی که ناهار چی خوردی خاله چی گفته غزل چی کار کرده. بعدش ترازو رو آوردم تا وزنت کنم پیغام تموم شدن باطری داد گفتی مامان من دوئوستش کنم(درستش کنم) بعدم رفتی از اتاقت آچار و پیش گوشتی و چکش اسباب بازیتو آوردی. ولی دیگه نرفتی سراغ ترازو و رفتی سراغ فانوس های کنار اتاق و شروع کردی خیلی تمیز و دقیق پیچ ها رو سفت کردن، انقدر درست و اصولی از ابزارت استفاده میکردی که با خودم گفتم کی انقدر بزرگ شدی؟ کی انقدر فهمیدی؟ یهو دلم خیلی گرفت، نمیدونم این حس و حال مامانای شاغله یا مامانای تو خونه ...





