*یلدای 98
یعنی انقدر خوشحالم انقدر خوشحالم که نگو...
آخه فصل غم انگیز سال داره میره، درسته زیباست درسته رنگارنگه اما دل مامان ساناز بدجور تو هواش میگیره...
الهی شکر...
امسال از دو شب زودتر رفتیم به استقبال یلدا، یلدای امسال شنبه شب بود و برای پنج شنبه شب همگی خونه عمه مهناز دعوت شدیم، صبح پنج شنبه با بابامسعود رفتیم دنبال کارای بانکیمون، البته قبلش یک سر رفتیم خونه خاله، شما هم تا غزل رو دیدی گفتی من اینجا بمونم خاله تا دیدت سریع رفت و تو لیوان مخصوصت برات آبمیوه گرفت و بعد هم عمو احمد با نون اومد و برات لقمه درست کرد و صبحانه خوردی، بعدش راجع به پیشنهاد کاری بابا با خاله سارا مشورت کردیم و من قضیه مهد شرکتو مطرح کردم که خاله سارا شدیدا مخالفت کرد و گفت اجازه نمیدم ببریش همینجا بنویس روزی چند ساعت میبرم میارمش تا من هستم نمیذارم مثل کارمندا صبح ببری و عصری بیاریش. باید براش لذت بخش باشه نه خسته کننده.
از خونه خاله که اومدیم تو ماشین تا بریم سمت پردیس، من و بابا هردومون خیلی خوشحال بودیم و خداروشکر کردیم به خاطر حضور خاله سارا. نمیدونم روزی چند بار و چه طور باید خدارو به خاطر داشتن این خواهر و شوهر خواهر شکر کنم.
عمو احمد و خاله سارا تمام وجود من هستن و زندگیم یک ثانیه بدون حضورشون قابل تصور نیست فقط از خدا میخوام همیشه تنشون سلامت باشه و سایشون بالای سرم.
خدا اگر به من برادر نداد ولی عمو احمد رو دارم که همیشه گفتم از هزار تا برادر مهربونتر و با محبت تره.
الهی شکر که دارمشون الهی شکر
بعد از ظهر بعد هم کمی استراحت کردیم و آماده شدیم بریم خونه عمه، بابایی هم از صبح حالش خوب نبود دیگه گفتیم راه نیافتن تا ما بریم دنبالشون.
وقتی رسیدیم بابایی و مامانی هم آماده بودن و باهم رفتیم خونه عمه، البته صبح چون تو بانک پسر خوبی بودی برات فشفشه و کیک هم خریده بودم و بهت قول دادیم که شب با بابایی روشنش کنیم.
تا رسیدیم جلو در بالا نیومدی و گفتی بابایی بیاد، بابایی اومد پیشت و فشفشه هاتو روشن کردی و بعد هم رفتیم خونه عمه، همه بودن به اضافه یک قاب عکس زیبا از بابابزرگی و عزیزم که نگاه به صورت خندونشون حال دلم رو خوب میکرد.
بابا ناصر خیلی سرحال نبود و بیشتر تایم رو تو اتاق خوابید، شام رو خوردیم و بعدم مشغول بازی و حرف زدن شدیم و تا ساعت 1:30 بامداد اونجا بودیم.
دیگه تو مسیر خوابت برد ولی تا رسیدیم خونه بیدار شدی و یک ساعتی بازی کردی و بعد خوابیدی، صبح جمعه هم تا 11 خواب بودیم با صدای شما، مامان ساناز بیدار شد و دیدیم بابا مسعود نیست موبایلشم نبرده بود یکم که گذشت دیدیم بابا با حلیم اومد. مامان ساناز عاشق حلیمه بابا هم هروقت یادش باشه روزای تعطیل تا ما بیدار شیم و به خودمون بیایم با حلیم میاد.
حلیم خوردن روزای تعطیل همیشه منو یاد بچگیام میندازه، زمستونا ساعت کوکو میکردم می ذاشتم بالا سر بابام، مامانی هم ظرف حلیمو آماده میذاشت و بابایی جمعه ها می رفت کبابی گل پایگانی برامون حلیم میخرید و میاورد میذاشت رو بخاری اتاق که از خواب که بیدار میشیم گرم باشه و بخوریمش.
هنوزم بوی حلیم که بهم میخوره میرم تو روزای خونه قدیمی و اون سالها. شما گل پسری هم که چند باریه عالی حلیم میخوری و دل مامانو میبری و مامان ساناز با روحیه و پر انرژی روز تعطیلشو آغاز میکنه.
بعد از ناهار با بابا مشغول بازی شدی مامان سانازم رفت سر تمیز کاریهای آخر هفته، عصرم با بابا ماشینو بردی کارواش.
وقتی اومدید بابا گفت شام چیکار کنیم گفتم بریم ارکیده.
راستش مامان قصد داشت تا چند ماه اراده خودش رو محک بزنه برای همین یک وداع شیشلیکی در نظر گرفته بود دیگه به خاله اینا هم زنگ زدیم و قرار شد باهامون بیان ولی بابایی چون حال و حوصله نداشت نیومدند.
جمعه شب هم در ارکیده گذشت شما سریع رفتی پیش عمو احمد نشستی و عالی غذاتو خوردی، بعد از اون با دکور زیبای یلدای ارکیده عکس انداختیم.
برای شب چله هم رفتیم خونه مامانی و بابایی. سورنا خان و خاله و غزلی با هم رفتن و مامان ساناز هم از شرکت اومد و بابا مسعود و عمو احمد هم دیرتر اومدن.
مامانی مریم هم مثل رسم هر سال برامون سبزی پلو و ماهی درست کرده بود و وسایل میز یلدا رو هم آماده کرده بود، مامان ساناز و غزلی هم میز زیبای یلدا رو چیدن.
مامان ساناز تا توان داشت غذا خورد، آخه مامان ساناز عاشق سبزی پلو و کوکو و ماهی مامانیه، شما هم که طبق معمول با عمو احمد شام خوردی و عمو احمد بیچاره تا غذای شما رو بده همیشه غذای خودش سرد میشه، از عصر هم که سه تا موز خورده بودی دیگه بابا ناصر سمت هرچی میرفتی میگفت نذار بخوره دلش درد میگیره. بعد از شام رفتیم سراغ رسومات یلدایی و خوردن تنقلات، سورنا خان هم که حسابی شیطونیش گل کرده بود اصلا یه لحظه نمی شستی همش در تقلا بودی بابا ناصرم که حالش خوب نبود تو روهم میدید کارای خطرناک میکنی بیشتر حالش بد میشد آخر شب هم همه باهم راهی شدیم به سمت خونه چون امروز قرار بود پیش مامانی و بابای باشی.
مامانی و بابایی هدیه یلدایی برات یک ست کلاه و شال خوشگل هدیه خریده بودن.

مامان ساناز هم از قبل برات یک کتاب داستان یلدایی سفارش داده بود.

آبجی غزلم برات یک دستبند خوشگل هدیه گرفته بود که ست دستبند خودش بود و داده بود اسمت رو روش نوشته بودن.

الهی 100 یلدا رو در کنار هم خوش و خرم و بخیر سپری کنیم.
الهی آمین


*یلدای 98

