اولین شبی که تو تخت خودت خوابیدی
چند وقتی بود که باهات صحبت میکردم که بری تو تختت بخوابی، هربار قبول میکردی اما به اجرا که میرسید بهونه میاوردی ومی گفتی از فردا. یه شب نیم ساعتی هم باهم خوابیدیم تو تختت ولی آخر بلند شدی و زدی زیر گریه و گفتی دلم برای بابام تنگ شده و رفتیم تو اتاق ما. پنجشنبه ظهر از حمام که اومدی گفتی بریم تو تخت خودم بخوابم خلاصه من باهات اومدم تو تخت و بابا هم روی زمین خوابید تا خوابت ببره، از قبل برات یه بسته خمیر بازی خریده بودم تا خوابت برد آوردم گذاشتم زیر بالشت بعد از دو ساعت به محض اینکه از خواب بیدار شدی زیر بالشت و نگاه کردی و دیدم خوشحال دویدی بیرون و گفتی مامان ببین آقا جایزه ای برام چی آورده؟ و کلی خوشحال شدی و گفتی فردا هم که از کیل...









