سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

معنای زندگی

مهمان ناخوانده (قسمت چهارم)

خداروشکر آخرین آمپول هم خیلی اذیت نکرد و جمعه شبمون هم به خیر گذشت. شنبه عزیز برامون ناهار درست کرد و بابا هم عکس مایع ماشین ظرفشویی رو فرستاد و عزیز زحمت کشید از سرکوچه برامون خرید،  شب هم با بابامسعود رفتیم دکتر که خلوتتر از شبای قبل بود، بعد از یک ساعت بابا ویزیت شد و برای بابا هم آمپول رسیژن و قرص فاموتیدین تجویز کرد و خواسته بود روز پنجم هم بابا سی تی بگیره و دوباره بره پیش دکتر. یکشنبه نوزده اردیبهشت من دیگه بهتر شده بودم، با بابا رفتیم و اولین آمپولو تزریق کرد و اومدیم خونه، تا رسیدیم شما و بابا رفتید حمام و خاله سارا هم زنگ زدو گفت دارن میان خونه ما، نزدیک که بودن من رفتم در حیاط رو باز کردم و اومدم  ...
31 ارديبهشت 1400

مهمان ناخوانده (قسمت سوم)

حسابی این روزها بهانه گیر شده بودی همش میگفتم کاش تو خوب بودی و مبتلا نشده بودی و میرفتی پیش خاله سارا یا مامانی و بابایی هم خیالمون ازت راحت بود هم سرت گرم میشد هم ما میتونستیم بیشتر استراحت کنیم ما که حال و حوصله درست حسابی نداشتیم شما هم هر دقیقه یک چیزی میخواستی و با ممنوعیتهایی هم که داشتیم و نمی تونستیم جایی بریم بیشتر اعصابمون خرد میشد. چهارشنبه بعدازظهر سرزدیم مطب دکتر که استعلاجیمو بگیریم که خیلی شلوغ بود و منشیش گفت شب بیا برات بنویسم، برگشتیم خونه و آمپول رو برداشتم و رفتیم مطب، البته یک ساعتی زودتر از دفعه قبل و اینار هم شکمی تزریق کردم که عوارض کمتری داشته باشه. یک کمی دوباره ضعف و سنگینی سر داشتم اما اصلا مثل دفعه قبل نبو...
30 ارديبهشت 1400

مهمان ناخوانده (قسمت دوم)

خلاصه اومدیم خونه و داروهارو مطابق دستور پزشک شروع کردم خلاصه سارا هم مدام زنگ میزد غذا بیارم میگفتم نه بابا به خدا دیروز ماهیچه گداشتم کلی هم از سوپی که دادی مونده. از اون طرف هم عزیز به بابا اصرار که چی براتون درست کنم و بالاخره با نظر شما بابا گفت لوبیا پلو برامون درست کنه. شنبه از بعد ازظهر می افتادی کف خونه و هی میگفتی پاهام درد میکنه مغزم در میکنه و ناله میکردی و دیگه شب بود که تب کردی قبل از خواب بهت پلاژین و استامینوفن دادم ولی در مقابل تبت بی تاثیربودم یه تب مقاوم بد که اصلا نمیتونستیم بیاریمش پایین، بابا به من گفت بخواب من بیدارم اما اصلا نتونستم بخوابم و تمام مدت بین دوتا اتاق راه میرفتم و مدام تبتو میگرفتم دیگه برات شیاف زد...
30 ارديبهشت 1400

مهمان ناخوانده (قسمت اول)

عجب... که هنوزم میشینم و فکر میکنم که ایشون سر و کله اش از کجا توی زندگی ما پیدا شد... گاه گاهی تو مسیر برگشت تو این یکی دو روز اخیر تک سرفه هایی داشتم اما خوب همش تصور میکردم به خاطر روزه گرفتن گلوم خشک میشه، سه شنبه هفتم اردیبهشت شرکت طبق روال سالهای قبل بهمون افطاری داد، بابا که اومد خونه گفتم یکی از این افطاری هارو ببریم برای باباینا، بابا هم گفت بذار بعد از افطار که خیاباونا خلوت تره، بعداز افطار رفتیم سمت خونه باباینا، بابا مسعود تو ماشین موند و من شما چند دقیقه ای رفتیم بالا و مامانی که میدونست داریم میریم برامون مرغ سوخاری درست کرده بود، تا رسیدیم و غذارو دادیم مامانی سریع برامون غذا کشید و گفت کاش میموندید همی...
30 ارديبهشت 1400

سند زمین به تاریخ اولین روز اردیبهشت سال 1400

 و اما امروز... امروز قرار بود روز خوب خوب ما باشه البته هم که بود تا نزدیکای افطار، اما تو این پست قرار فقط از حال خوب امروز برات بنویسم و نمیخوام با هیچ چیزی از شیرینیش کم بشه. امروز بالاخره بعد از چندین ماه استرس، باتفاق عمو احمد و خاله سارا رفتیم محضر و کارهای سند رو انجام دادیم. تو این ماه ها، جمع و جور کردن هزینه ها و پاس شدن چک ها خیلی اذیتمون کرد اما خداروشکر که تموم شد و همه چیز به خیر و خوشی پیش رفت. مهمتر از همه خوشحالی و آسودگی خیال باباناصر بود. آخه بابایی انقدر سر خونه خاله سارا و گرفتن سندش اذیت شده بود که از روزی که من و خاله و عمو احمد و بابامسعود برای زمین اقدام کرده بودیم، کلی توصیه پیگیری بهمون دا...
1 ارديبهشت 1400

عسل خونه

دیروز ظهر از خواب که بیدار شده بودی به خاله گفته بودی بریم تو حال خاله هم گفته بود فعلا زوده کم خوابیدی حالا بخواب به خاله گفته بودی ببین خاله یک کم منطقی باش. عصرص خاله برام تعریف کرد ازت پرسیدم اینو از کجا یاد گرفتی گفتی از خودم و بعد بهم گفتی مامان میدونی منطقی یعنی چی گفتم یعنی چی گفتی یعنی آروم باش. امروز مدل بچگیات انداخته بودمت رو دستم و تکونت میدادم بعد بردمت جلو آیینه و گفتم یه وقیتی اندازه دستام بودی الان دلم میگیره دیگه تو بغلم جا نمیشی گفتی مامان ناراحت نبش اینم بخشی از زندگیه. گفت اینو کی گفته گفتی مامان دختر کفشدوزکی گفتم خوب چرا این حرف و زذه بود گفتی نمیدونم فقط یادمه گفت اینم بخشی از زندگیه. شام براتو کتلت درست ک...
28 فروردين 1400

نوروز 1400

جمعه 29 اسفند از صبح بیدار شدیم و شروع به کار کردیم و تا ساعت 3.5 صبح مشغول کار بودم و انقدر دیگه خسته شده بودم که تا 5.5 خوابیدم و دوباره ماجرا تا زمان تحویل سال ادمه داشت ولی خداروشکر که به هم کارها رسیدم. امسال دلت ماهی قرمز میخواست و نزدیک سال تحویل یک ساعتی با بابا دنبال ماهی بودید که بالاخره موفق شدید و دست پر برگشتید خونه، بعدش سریع لباساهای نو تنت کردم و موقع سال تحویل شما خیلی خوشگل رفتی نشستی پشت میز و شروع کردی زیر لب به دعا خوندن. سال 99 با همه بدیها و سختیها به پایان رسید و سال جدید آغاز شد، الهی امسال بهترین سال باشه برای همه و بتونیم به آرزوهای قشنگمون برسیم و قبل از همه اینها سالی باشه با سلامتی جسم و روح...
14 فروردين 1400

درختچه کاج

15 اسفند سال 96 که اولین روز درختکاری برای شما بود به آقا ساسان زحمت دادم و برات یک درختچه کاج خریدم تا به نامت بکاریم همون روز هم همکار بابا تو شرکت کارت اسمت رو درست کرد و وقتی درختچه کاج رو کاشتیم اسمت رو گذاشتیم داخل گلدون. هدف از خرید کاج این بود که گیاهت همیشه سبز باشه، امروز بیشتر از سه سال از اون روز میگذره. به خاطر اینکه درخت کاجت سر حال باشه و خوب آفتاب بخوره امروز با بابامسعود بردیمش خونه خاله سارا و گذاشتیم وسط باغچشون. اول میخواستیم بکاریمش تو باغچه خاله اینا اما دیدیم بعدن نمیشه ببریم جایی که دوست داریم و اینطوری باید برای همیشه خونه خاله بمونه.  برای همین با گلدون گذاشتیمش اونجا، اما بهت قول میدم خیلی زود ای...
7 فروردين 1400

تولد 37 سالگی مامان ساناز

طبق معمول هر سال بدوبدوهای اسفند هم تو شرکت و هم تو خونه به پیک خودش میرسه. امسال با توجه به چند تا کاری که باید برای خونه انجام میدادیم، بریز و بپاش ها از هفته آخر بهمن شروع شد و تا خود شب عید ادامه داشت. البته تو این مدت بابایی و مامانی هم کلی پیشمون بودن و کمکمون کردن حتی روزایی که مامانی کار داشت بابایی می اومد پیشم تاحواسش به شما باشه تا هم خاله به کاراش برسه و هم  دربین بازی با شما کلی هم به من کمک میکرد. الهی همیشه تنشون سلامت باشه و سایشون بالای سرمون. چهارشنبه 27 اسفند ساعت 3 از شرکت زدیم بیرون و راهی خونه شدیم وقتی تو راه زنگ زدم به بابا مسعود گفت که خونست ولی خاله گفته بوده دنبال سورنا نیا باهم بیرونیم، کلی تعجب ک...
28 اسفند 1399

دستپخت مامان

دیروز بعد از این که کار کاغذ دیواری تموم شد و بابا ریخت و پاش های آقا رو جمع آوری کرد با هم رفتید بازی مافیا و من هم براتون شام مرغ ربی گذاشتم. وقتی بر گشتید و شامو خوردید بابا گفت دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود  شما هم گفتی مرسی مامانم واااقعا خوشمزه بود غذات بدم که باشه خوشمزه ترین غذای دنیاست. دورت بگردم عشق من که انقدر زبون داری و بلدی چطوری دل بقیه رو به دست بیاری امروز صبح خاله برای هر دومون وقت لیزر گرفته بود بابا مسعود و شماهم اومدید چون اونجا اصلا جای پارک نداره و حتما باید کسی تو ماشین بشینه تو ماشین که بودیم عمو امیر زنگ زد و با بابا مسعود حرف زدن شما هم از پشت سلام و علیکی کردی و بعد هم گفتی خالم وقت گرفته داریم م...
21 اسفند 1399