سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه سن داره

معنای زندگی

هدایای آلشپرت

امروز با همکارم رفته بودیم آلشپرت که سفارشهامونو چک کنیم از اونجایی که آلشپرت کلا برای تیم پرسپولیس لباس میزنه و همه پرسپولیسی هستن، صحبت از پرسپولیس و شما شد و گزارش فوتبالتو نشونشون دادم، آقای عطایی هم لطف کردن چندتا اکسسوری پرسپولیس بهت هدیه دادن که کلی از دیدنشون خوشحال شدی. مچ بندها برات خیلی بزرگ بود و انداخته بودی تو مچ پات و فوتبال بازی می کردی. ...
19 اسفند 1399

مسابقه نقاشی

امروز آخرین مهلت ارسال نقاشی با موضوع کرونا برای شرکت ما بود. برای همین امروز دیگه نشستی و یه نقاشی خوشگل کشیدی. بعدم گفتی این ویروس کرونا مثل توپ میمونه که من دارم شوتش میکنم ازمون دور بشه و کلی عشق کردم با این استدلالت پسر باهوش من. ...
5 اسفند 1399

زن من میشی

دیشب یهو موقع خواب بهم گفتی مامان من بزرگ بشم زن من میشی؟ گفتم وای آره مامان قربونت برم چرا که نه حتما زنت میشم. بعد پرسیدم حالا چرا میخوای زنت بشم گفتی چون تو بهترین مامان دنیایی. چند دقیقه بعد بهت گفتم شوهرم بیا بغلم بخوابیم گفتی نه میخوام بغل بابام بخوابم گفتم مگه شوهر من نیستی باید بیای پیش من بخوابی گفتی الانو که نگفتم گفتم بزرگ شدم دوباره من اصرار که بیا پیشم بخواب گفتی ببین مامان اینجوری کنی میگم بابام زنم بشه ها. قربون تهدیدات نفس خان.
21 بهمن 1399

شعر عاشقانه

چند وقتی برامون شعر میگی به قول خودت هم نه از اون شعرها شعرای رضا بَاامی (بهرامی) - بیا بغلم کنو بوسم کن تا بیشتر عاشقت باشم دیروز خونه خاله خوندی - تو که دلمو عشقمو شکوندی به من یه فرصت نهایی بده  بعد خاله ازت پرسید فرصت نهایی رو از کجا آوری گفتی از دختر کفشدوزکی یادگرفتم این روزا هر اصطلاحی که میشنوی میپرسی یعنی چی تا بتونی به وقتش به کار ببری دیرز میپرسیدی مامان دنبالتم یعنی چی؟!!!!!! جواب دادن به بعضی پرسشات سادست اما بعضی ها واقعا نه! 
5 بهمن 1399

شبیه سازی مسابقات فوتبال

امروز فوتبال پرسپولیس و فولاد خوزستان بود وقتی اومدی خونه حسابی خوشحال بودی و بعدم با بابا سریعر فتی تو اتاقو گفتی مامان باید خصاله (خلاصه)بازی رو ببینم. بعد یک ربع اومدید بیرون و داستان ما شروع شد که باید گلهای فوتبال و شبیه سازی میکردیم. با این تفاوت که گل اول رو که با پاس پهلوان به عبدی اتفاق افتاده بود میخواستی هد بزنی بعد رو هوا گلش کنی تا 11:45 شب تمرین داشتیم تا بالاخره چندتایی توپ اونی شد که میخواستی و رضایت دادی. حالا مد جدیدمون کارتون فوتبالیستهاست که میگی باید من و توپ رو هوا بمونیم دیشب سر زانوت تا روی ساق پات قرمز بود انقدر که دقیقا عین سوباسا خودت سر میدی با زانو روی زمین برای گل زدن. الهی همیشه تنت سلات باشه و دلت ...
5 بهمن 1399

ویتامین د

از اونجایی که در آخرین آزمایشمون ویتامین د هر دومون پایین بود و شما چند دوره قطره مصرف کردی و منم قرص، تصمیم گرفتم سطح ویتامین د مونو چک کنیم. دکتر شرکت برامون درخواست نوشت و برای آزمایش شما گفت بجز د چی بنویسم گفتم آهن بعد گفتم دکتر همه رو بنویس. دکتر گفت خانوم... چند ماه پیش چک کردی دیگه گناه داره باید بیشتر ازش خون بگیرن همین دو آیتمی که کم بوده رو چک کنید. شنبه به اتفاق بابا اول رفتیم پیش دکتر مامان تا مامان چکاپ سالیانه انجام بده و چون هنوز خانم دکتر نیومده بود، سریع فتیم به سمت بیمارستان نیکان تا آزمایشمونو انجام بدیم، تو راه گفتم سورناجان قوی باشی و گریه زاری نکنی گفتی باشه ولی اول تو آمایش(آزمایش)بده گفتم باشه بعد از اینکه...
29 دی 1399

احتیاج دارم

دیروز بابا رو صدا میکردی میگفتی بابا یه قَقِه(یک دقیقه) بیا به کمکت احتیاج دارم. دیشبم که سردت شده بود گفتی شلوار احتیاج دارم پام یخ شده. نیاز دارم و احتیاج دارم از واژه های دلبرانه این روزهای ماست. و مرتب هر کاری که میکنی با این واژه ها ازمون تائید میگیری:عالی بودم؟کار خوبی کردم؟خیلی عالی بودم؟
13 دی 1399

دست گلت درد نکنه

یعنی وای به حال اونایی که حرص بچه میخورن یه روزایی صبح تا شب مطلب خوندن و حرص و جوش خوردن که دیر زبون باز نکنی حالا خدارو هزاران هزار مرتبه شکر و گوش شیطون کر و چشم شیطون کور چنان درشت درشت میگه که هیچ بعید نیست شاخ دربیاریم. از چند روز موندن هفته پیش مامانی و بابایی ازشون یادگرفتی که هر کاری برات میکنیم میگی دست گلت تو درد بِتُونه(درد نکنه) دروغ چرا ممنون خودمو بیشتر دوست داشتم. دیگه اسکول، تو روحت، شونگول آبادی و دیونه و فهم و شعور نداری که روزانه ماست و جالب اینکه کاملا هم به جا به موقع به کار میبری و من در عجبم که کی و کجا ضبطشون میکنی و اینجری تحویل ما میدی. شعر جدیدم که از قول بابایی میخونی یه پسر دارم شاه نداره شومبولی دار...
10 دی 1399

عربی

امروز که بابا مسعود اومده بود دنبالت کلی ناراحت شده بودی و شدت عمل به خرج داده بودی  بعدم که اومدی خونه دیدم ناراحتی، گفتم چی شده گفتی از دست بابام نارانتم(ناراحتم)  آخه داشتم با غزل درس عربی میخوندم اومده دنبالم خلاصه داستانها داریم با تو، منم سریع از فرصت استفاده کردم و گفتم خوب بیا الان خودمون با هم درس میخونیم و سریع کتاب کاراتو آوردم و مشغول شدیم... دوست دارم بی نظیر من...
6 دی 1399