روز کودک
از وقتی اومدی من عاشق شدم، عاشق. دردانه جانم روزت مبارک. دلم میخواست امروز برات خیلی شاد و عالی باشه، اما منو ببخش. دیشب شب بدی داشتیم بابا ناصر حالش بد شد و بعد از چند ساعتی که توی اورژانس به هممون یک عمر گذشت، سی سی یو بستری شد. تمام راه تا برسیم خونه بابایی من گریه کردم توام تا متوجه میشدی برمیگشتی دست میکشیدی تو صورتم میگفتی نه آناسی نه، ناسی ناسی. منم میگفتم نه مامان گریه نمیکنم. نمیدونم تقدیر ما چی بود که همه این سالها به خاطر مریضی بابایی روزهای خوشمون هم یه خنده واقعی روی لبامون ننشست، 18 ساله که بابایی با این مریضی دست و پنجه نرم میکنه و همه ما هم به نوعی درگیریم. نمیدونم حکمت خدا چیه، اما هرچی هست شکر. حتم...




