سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

معنای زندگی

محرم 98

محرم رسید، مامان ساناز دو ساله که به خاطر شما هیئت نمیره،  ولی امسال تجربه ای کسب کردیم که ان شالله از سال بعد حتما میتونیم بریم. مامانی مریم اول محرم به دوستش که رفته بود بازار برای نوه اش طبل بخره گفته بود یکی هم برای شما بخره، وقتی بهم گفت، گفتم کاش چیز دیگه ای میخریدی، چون بابایی برات پارسال یه طبل خریده بود و داشتیش. بابا مسعود از شب سوم رفت هیئت، منم لباس مشکیتو که روش یا حسین داشت تنت کردم و با بابا رفتی هیئت. اما وقتی برقارو خاموش کرده بودن ترسیده بودی به بابا گفته بودی بریم. بعد هم که رفتیم مسافرت، شب تاسوعا باهم رفتیم خونه خاله چون هرسال یه دسته خیلی خوب میاد جلو خونه روبه رویی خاله و خیلی قشنگ عزادای میکنن، خاله...
22 شهريور 1398

اولین جمله سه کلمه ای

چند وقتی بود که جمله گفتن دو کلمه ای رو شروع کرده بودی مثل ماشین نیست، اینجا هست. شیر دائه(شیر داره)، مامان دوست، بابا دوست ولی امشب که برای جیش بردمت تو حمام گفتم بگو مامان دوست دارم یهو خیلی خوشگل گفتی مامان دوسیت دائی. منم سریع بابا مسعود رو صدا کردم تا ازش تعهد بگیرم بعدا نزن زیرش بگه اولین جمله بابا دوست دارم بود، آخه چند وقت پیشا مدعی شده بود اولین کلمت بابا بوده در حالی که کلی شواهد تاریخی و ثبت شده واسش رو کردم حتی خودش بهم گفت داره میگه مامان ولی بازم زیر بار نرفت و تهش یه خنده ملیحی کرد که یعنی بااااشه. خلاصه تا بابا اومد دوباره بهت گفتم بگو مامان دوست دارم و دیگه نگفتی بابا از من گرفتت و بهت گفت بگو بابا دوست دارم تو سر...
16 شهريور 1398

سفر شمال* تابستان 98

از اونجایی که بابا مسعود دوهفته تعطیلات تابستانی داشت و مامان ساناز هم بعد از گذروندن زمان ممیزی حسابی خسته بود تصمیم به سفر گرفتیم، البته با خاله سارا و بابایی و مامانی. اول میخواستیم بریم انزلی چون مامان ساناز عاشق طبیعت گیلانه ولی با اصرارهای بابا مسعود و چک کردن هواشناسی رفتیم بابلسر، هرچند هواشناسی بابلسر رو هم برای روزهای سه شنبه و چهارشنبه بارونی زده بود اما شانس کمتری داشت و ما با توکل به خدا ساعت 10 صبح راه افتادیم و با توقف های بین راه ساعت 2:40 رسیدیم بابلسر و گشتیم دنبال یه جای خوب، وای که این پروسه ویلا گرفتن خودش یه سفره. اما بالاخره با صبر و حوصله یه جای عالی پیدا کردیم، یه ویلای دوبلکس ساحلی که هم از دریا راحت اس...
16 شهريور 1398

ی اضافه در پایان کلمات

از سه شنبه بعداز ظهر تا حالا هر چیزی رو که می خوای صدا کنی بهش ی اضافه میکنی اول هم با آناسی شروع کردی و خیلی جدی نگرفتم، پیش خودم فکر کردم شاید این طوری تلفظش برات راحت تره، چهارشنبه که خونه خاله بودیم ماجرا شدت بیشتری گرفت دیگه به جای مامان می گفتی مامانی، به غزل می گفتی غزلی، به خاله سارا می گفتی آله ایی. و این ماجرای ی اضافه تا امروز که شنبه است هنوز ادامه دارد و وسعت هم پیدا کرده دیگه ماشینتم قاقانی صدا میکردی، بابا رو بابایی و به عزیزم میگفتی عسیسی. عصری کلی ماچت کردم تا دیگه بابا اومد کمکت، بابا گفت اینطوری ماچش نکن من دوباره کلی ماچت کردم بابا هم صورت منو گرفت هی ماچ کرد دیگه تو غش کرده بودی از خنده تا بابا ول میکرد م...
9 شهريور 1398

مهمونی آخر هفته

دیشب تولد 6 سالگی امیرعلی بود و ماهم یک پنجشنبه پرکار داشتیم، اول رفتیم محضر برای وکلات تعویض پلاک 206 به دوست بابا مسعود و بعد هم رفتیم صندوق و در نهایت هم کارای بانکیمونو انجام دادیم تا رسیدیم خونه ساعت 1.5 شد. بابا ناهار رو آماده کرد و باهم خوردیم بعد از ناهار هم بابا بردت حمام که حسابی خسته بشی و بخوابی، مامان هم لباساتونو اتو زد و آمادشون کرد، از حمام که اومدی نیم ساعتی بازی کردی و بعد هم با گریه رضایت دادی بریم تو تخت و البته سریع خوابت برد. شما و بابا که خوابیدید. مامان ساناز از فرصت استفاده کرد و آماده شد. بابا که بیدار شد از صدای صحبتای ما با لبخند چشم باز کردی ولی همین که از تخت اومدی پایین ماجرا شروع شد. زدی زیر گریه و ...
8 شهريور 1398