سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

معنای زندگی

دردانه جان

دیروز که رسیدی خونه مثل هر روز بغلت کردم و بوست کردم ازت پرسیدم امروز چیکارا کردی و تو هم قمقمه ای رو که از غزل به یغما آورده بودی نشونم دادی و برام تعریف کردی که ناهار چی خوردی خاله چی گفته غزل چی کار کرده. بعدش ترازو رو آوردم تا وزنت کنم پیغام تموم شدن باطری داد گفتی مامان من دوئوستش کنم(درستش کنم) بعدم رفتی از اتاقت آچار و پیش گوشتی و چکش اسباب بازیتو آوردی. ولی دیگه نرفتی سراغ ترازو و رفتی سراغ فانوس های کنار اتاق و شروع کردی خیلی تمیز و دقیق پیچ ها رو سفت کردن، انقدر درست و اصولی از ابزارت استفاده میکردی که با خودم گفتم کی انقدر بزرگ شدی؟ کی انقدر فهمیدی؟ یهو دلم خیلی گرفت، نمیدونم این حس و حال مامانای شاغله یا مامانای تو خونه ...
10 دی 1398

مادرانه*خودت باش

هر روز خودت باش هر لحظه و هر زمان خودت باش خودت که باشی با تمام زیبایها و زشتی ها، خوبی ها و بدیها، خوش خلقی ها و بدخلقی ها زیباتری. خودت که باشی معنا داری دنباله‏ روی و تقلید فقط تو را از حرکت باز می دارد خودت باش هر روز خودت را محک بزن و پیش برو خودت را با خودت بسنج ترازوی خودت باش حسن تو، اخلاق تو، فرهنگ تو، همه باید حاصل سالهای عمرت باشد و آنچه به مرور به داشته ایت افزوده ای دنباله روی که کنی، ادا که درآوری بی اصالتیش فریاد میکند نه کسی باورت میکند نه خودت باور میکنی ذهنت میشود بافندهی دروغ‏ های صدتا یک غاز خودت باش خوب یا بد خودت باش  آنچه نداری بدست بیاور آنچه داری را پیش ...
3 دی 1398

*یلدای 98

یعنی انقدر خوشحالم انقدر خوشحالم که نگو... آخه فصل غم انگیز سال داره میره، درسته زیباست درسته رنگارنگه اما دل مامان ساناز بدجور تو هواش میگیره... الهی شکر... امسال از دو شب زودتر رفتیم به استقبال یلدا، یلدای امسال شنبه شب بود و برای پنج شنبه شب همگی خونه عمه مهناز دعوت شدیم، صبح پنج شنبه با بابامسعود رفتیم دنبال کارای بانکیمون، البته قبلش یک سر رفتیم خونه خاله، شما هم تا غزل رو دیدی گفتی من اینجا بمونم خاله تا دیدت سریع رفت و تو لیوان مخصوصت برات آبمیوه گرفت و بعد هم عمو احمد با نون اومد و برات لقمه درست کرد و صبحانه خوردی، بعدش راجع به پیشنهاد کاری بابا با خاله سارا مشورت کردیم و من قضیه مهد شرکتو مطرح کردم که خاله سارا شدیدا ...
1 دی 1398

مادرانه

گاهی فقط بشنو... لزومی نداره برای همه چیز پاسخ داشته باشی. گاهی فقط شنونده باش... بشنو و بگذر. پاسخ دادن به بعضی حرفها و آدمها فقط از ارزشت کم میکنه. گاهی فقط بشنو... اگر از چیزی دلت گرفت، اگر از حرفی دلت شکست دنبال تلافی و جبران نباش گاهی فقط شنونده باش... یکی هست، یکی هست که همه چیز رو بهتر از همه میشنوه یکی هست، یکی هست که همیشه بهترین جوابهارو داره گاهی فقط بشنو... اما همیشه به بالا نگاه کن اون بالا بالاه، یکی هست یکی هست که حواسش به همه چیزهایی که میگیم و میشنویم هست حواست باشه   همیشه یکی هست که حواسش به همه چیز و همه کس هست پس همیشه بهترین خودت باش با نیک ترین افکار، نیک ...
19 آذر 1398

تولد مهربونترین خاله دنیا

دیشب خاله، مامانی و بابایی و عمو احمد و غزل مهمان ما بودند. تو این هفته به خاطر مریضی مامانی، مامانی و بابایی نیومده بودن پیشمون و حسابی دلتنگشون بودی، تا بابا ناصر زنگ میزد میگفتی بابایی می آی؟ چند روز پیشم که شنیدی ماشین بابایی خراب شده کلی گریه کردی و به من میگفتی نه ماشین بابایی خراب نیست بابایی میاد. دیروز از صبح که از خواب بیدار شدیم بهت گفتم زود باش خونه رو جمع و جور کنیم که بابایی و مامانی میان، کلی به مامان کمک کردی و بعدم طبق معمول پنجشنبه ها برات از چیکو چیکن غذا سفارش دادم و رفتی حساب کردی و غذا رو گرفتی. اما تا یه کوچولو از غذا خوردی گفتی مامان بابایی مُخ اوخایی(مرغ سوخاری) دوست داره گفتم بله، دیگه بقیه غذاتو جمع کرد...
15 آذر 1398

سالگرد بهترینها

یه روزی روزگاری جونم به جونشون بند بود اگر جایی بودیم اگر قرار می شد شب بمونیم حالم خراب میشد هزار بار زنگ میزدم تا صداشونو بشنوم تا حالم خوب بشه. هنوز صدای آپاردی سئللر سارانی بابابزرگ که روی پله های ایوان خونه مینشست و میخوند توی گوشمه، صدای قیزیم قیزم گفتانش، یه روزایی که دستمو میگرفت و میبرد بیرون و بعد برام النگو میخرید و بر میگشتیم خونه،یه وقتایی شبا میدیدم یه چیزی میخورد به پنجره میرفتم پنجره رو باز میکردم میدیدم بابابزرگه از بالکن اتاقش اشاره میکرد بیا، بدو بدو میرفتم پیشش میدیدم تو چارچوب کمدش نشسته میگفت جیبتو بیار جیبامو پر از پسته و باسلق میکرد، سهم بقیه رو هم بهم میداد که بهشون بدم. بابابزرگم سالار زندگی من بود...
13 آذر 1398