سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

اولین درخت به نام سورنا

امروز روز درختکاری بود و مامان ساناز از قبل برات یک کاج کوچولو سفارش داده بود تا همکارای خوبش وقتی میرن باغ گل برای شرکت خرید کنند برای شما هم کاج بخرند. مامان کاج رو به عزیز داد تو یک گلدان بزرگ بکاردش و به بابا مسعود هم زنگ زد و گفت اسمت رو روی کاغذ چاپ کنه و لمینت کنه تا بیاره و بذاریمش کنار کاجت روی گلدون. و به این ترتیب اولین درخت به نام پسرم کاشته شد. پسرکم امیدوارم همیشه با طبیعت مهربان باشی و سال های بعد با دستان خودت در این روز نهال بکاری و به هرکسی که دوست داری تقدیمش کنی. الهی همیشه سلامت و شاد باشی. ...
15 اسفند 1396

نشستن

بله پسر گلی من دیگه خوشگل خوشگل می شینه، اما از چهار دست و پا رفتن خبری نیست. البته گهگاهی روی سینه می خوابه اما به جای جلو رفتن باسرعت خیلی کم دنده عقب تشریف میارن. الهی قربونت بشم.   ...
7 اسفند 1396

دس دسی

خاله و سارا و غزل عشق خاله با پسرم تمرین دس دسی کردن، سورناجونم هم حالا تا ذوق میکنه  همه با هم دست می زنن و میگن دس دسی، پسرم هم دستای ناز کوچولوشو بهم میزنه. آخ که الهی مامان قربونت بره که این همه ماهی شیرین پسرم، بهشتم.
5 اسفند 1396

آم آم

الهی من قربون پسر گلم بشم. آقا سورنای من حالا دیگه موقع غذا خوردن آم آم می کنه. با هر قاشق غذایی که دهنش میذارم و میگم هام، سورنا هم میگه آمممم. سلامت باشی نازنین مامان. عشقمی عشق. فقط خدا می دونه که چقدر و چطور دوستت دارم.
2 اسفند 1396

هشتمین ماهگرد سورنای من

  دلبر جانانه من بهشتم سرشتم آسمانم زمینم دین و دنیایم حقیقت و رویایم هشت ماهگیت مبارک. سپرده ام تو را اول به خدایم و دوم به هشتمین امام که تو را به من داده. سلامت باشی و شاداب پسرک جانم. ...
1 اسفند 1396

اولین ملاقات سورنا و چرخ خیاطی

مردم از خنده برای اون نگاه ها پر تجبت. سورنا جان مامان روی صندلی غذاش نشسته بود و تلویزیون هم داشت اختتامیه جشنواره فیلم فجر رو نشون می داد و مامان ساناز فرصت رو غنیمت شمرد و رفت چرخ خیاطی رو از کمد آورد تا مانتو و شلوارهای جدیدی رو که شرکت داده بود اندازه کنه. قیافه سورنا واقعا دیدنی بود چنان خم شد بود و با  هر دور ققققررررررر کردن چرخ خیاطی چشمهاش متعجب تر می شد و خودش دولاتر که ببینه چه خبره که من دیگه از خنده غش کرده بودم. کنجکاو جانک من مامان قربونت بره که انقدر باهوشی. ...
22 بهمن 1396

اولین آدم برفی

از دیشب تا حالا اساسی این برف قشنگ بارید. مامانی و بابایی هم جهت پوشش شیفت یکشنبه ها که وظیفه نگهداری از سورنا برعهده عزیز و مامانیه، از شب قبل پیش ما بودن، صبح که مامان پاشد بره سرکار، دید برف زیبای خدا همه جا رو سپید کرده و راننده هم تماس گرفت و گفت تو جاده گیر کرده و نمیتونه بیاد. خلاصه مامان ساناز و بابا مسعود 6 صبح زدن به دل کوچه و برف بازی کردن، بابا رفت سرکار و شرکت مامان هم تعطیل شد و مامان ساناز موند پیش پسرش تا اولین روز برفی سورناجون رو باهم جشن بگیرن. مامان ساناز رفت پشت بوم و با برفا یه آدم برفی خوشگل درست کرد. وبعد هم به اتفاق بابا ناصر و عزیز رفتن وکلی عکسای خوشگل با آدم برفی انداختن. روز قشنگ ما شاد و...
8 بهمن 1396

اولین برف زمستانی

اصلا از دیروز که باغ کتاب بودیم از تب و تاب آسمون معلوم بود قراره بباره. امروز عصری حسابی ذوق زده شدیم چون داره یک برف خوشگل و سپید از آسمون میاد. پسری رو مجهز کردیم و رفتیم سراغ برف. اینم از اولین برف دیدن پسرک جانم. ...
7 بهمن 1396

باغ کتاب گردی

امروز صبح از خواب که پا شدیم تصمیم گرفتیم بریم به باغ کتاب. هم گردشی کنیم و هم کتابای تاتی برای سورنا جون بخریم. باغ کتاب فضای خیلی قشنگی داشت ما که حسابی از دیدنش لذت بردیم، هرچند مناسب گروه سنی سورنای من نبود ولی دیدنش و گشتن در آن فضا خالی از لطف نبود. خلاصه که کلی عکاسی کردیم با شخصیت های کارتونی و پرخاطره و بعد هم رفتیم قسمت فروش کتابها و کتابهایی که می خواستیم رو برای سورناخان خریداری کردیم. در همین حال و هوا بودیم که خبردار شدیم زندایی آیدا رو مرخص کردن، آخه دیروز خدا به ما یه دختر ناز داده به نام درساخانوم و قرار شد به اتفاق خاله سارا عصری بریم خونه دایی حامد. از باغ کتاب رفتیم خونه و ناهار رو خوردیم و ب...
6 بهمن 1396