سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

معنای زندگی

واکسن شش ماهگی

امروز چهارشنبه بود، از قبل از منشی دکتر وقت گرفتیم و مامان هم زودنر اومد خونه و به اتفاق خاله سارا رفتیم مطب. شما که همیشه پسر خوش اخلاقی بودی و حتی موقع معاینه دکتر هم می خندیدی و خوش رو بودی نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که حتی زمانی هم که خانم پرستار می‏خواست قد و وزن بگیره گریه میکردی. یک کم که آروم شدی صدامون کردن داخل اتاق و به محض اینکه قطره فلج اطفال رو خانم پرستار به شما داد دوباره گریه های آقا پسر موش موش ما شروع شد و بعد هم واکسن ها یکی پس از دیگری در ران پا. انقدر گریه کردی که دل من و خاله هم کباب شده بود و اصلا آروم نشدی سه بار رفتم تو اتاق دکتر و اومدم بیرون تا بتونم سوالاتم رو بپرسم. وقتی رسیدیم خونه خاله به اتفاق...
6 دی 1396

یک مامان شاغل

امروز بوئیدمت، بوسیدمت نه یکبار که هزار بار. امروز اولین روز رسمی بدون حضور مامان رو تجربه میکنی. دادمت به خاله و راهی شدم، چه راهی شدنی، قلبم جامونده بود پیشت. مادر... مادر بودن واقعا سخته پسرکم. قلبم روحم اصلا تمام وجودم پیش توست، تمام راه با خودم مرور کردم که دیگه نیام سرکار. دوگانگی عجیبیه. هم می خوای یک زن امروزی و توانمند باشی و هم میخوای مادری نمونه بمونی. فکر نمی کردم تصمیم گیری انقدر سخت باشه نه برای گذاشتن از کار و موقعیت حرفه ای.  تصمیم گیری در مورد آینده توست، از این می ترسم که خونه موندنم از من مامان غمگین و بی حوصله ای بسازه و نتونم خیلی شاداب تربیتت کنم. از طرفی نگرانم که نبودنم حضور نداشتم ب...
2 دی 1396

ششمین ماهگرد سورنای من

چقدر برات رویاسازی کردم از همون موقع که به شکم مامان شوت میزدی. از همون موقع که قدمهات رو روی چشمام گذاشتی و به دنیا اومدی. یکی یک دانه من، در دانه من. حالا امروز 6 ماهگیت رو با 6 خاطره ساز عکس میگیریم، با پبراهن تیم محبوب من و بابا که ان شالله روزی پیراهن تیم تو خواهد بود.     یادت باشه که روز در ایران و جهان همه و همه یک نام اسطوره ای در فوتبال می شناسند و اون نام توست. سورنا فارسی همون پسری که وقتی وارد زمین فوتبال میشه با پاهاش جادو میکنه، همون پسری که هر توپی به پاهاش بخوره گله، گل. سلامت باشی و شاد میوه ی دلم. ...
1 دی 1396

یلدای 96

بعد از زلزله دیشب تهران و کنسرت ماکان بند و یه خواب با دلهره و استرس صبح که از خواب پا شدیم، همگی آماده شدیم و رفتیم خونه بابایی و مامانی تا یلدا دور هم باشیم. به همراه غزل میز یلدا رو آماده کردیم و لباس خوشگلای آقا سورنا رو هم تنش  کردیم و رفتیم به استقبال بلندترین شب سال. سورنای من، عشقم، پسرکم!  یلدا یکی از زیباترین و اصیل ترین رسومات ماست. به بهانه این یک دقیقه بلندتر بودن شب همه اقوام خونه یزگتر فامیل دور هم جمع می شن بابابزرگا و مامان بزرگا واسه نوه هاشون قصه میگن، تنقلات و خوراکی های مخصوص این شب رو میل می کنن، حافظ می خونن و یک شب عالی با هم می گذرونن. ان شالله که به همراه هم شب یلداهای زیبای زیادی رو می گذرونیم...
30 آذر 1396

نشستن روی صندلی غذا

امروز یه فیلم دیدم از سام کوچولو که روی صندلی غذاش نشسته بود و غذا میخورد به فکرم رسید که منم دیگه کم کم صندلی غذا رو وارد جریانات روزانه کنم،امروز با اولین وعده غذا آقا پسری روی صندلی غذاش نشست. اما به نظرم خیلی تسلط برای غذا دادن بهش نداشتم و یه کوچولو خرابکاری هایی هم کردیم.  
28 آذر 1396

اولین غذا

با مجوز آقای دکتر تونستیم از امروز غذا دادن به سورنا خان رو آغاز کنیم. چون مامان ساناز از ابتدای ماه بعد باید بره سرکار، خواستیم زودتر از شش ماهگی غذا رو شروع کنیم که پسرم در نبود مامان خیلی اذیت نشه. حریره بادام و فرنی خیلی رقیق که آقای سورنا بهنظر میرسه خیل دوسشون نداره. با پیشنهاد دکتر غذای کودک ماجان هم تهیه کردیم تا در خلال غذاهای خونگی به گل گلی جون بدیم.
18 آذر 1396

اولین اقدامات برای چهار دست و پا رفتن

امشب مامانی و خاله سارا رفته بودن برای مراسمی که به مناسبت هفتم نه نه برگزار شده بود و من و غزل و آقا سورنا به اتفاق بابایی خونه بودیم. آقا پسری رو به زور کالی بالش و تشک نشوندیم در تشک بازی که با عروسکاش مشغول بازی شه و مامان و غزل هم داشتن ریاضی کار می کردن، که دیدیم پسرجان در حالا تقلا و تلاش و به اندک زمانی سعی تونست خودش رو برگردونه و روی شکم قرار بگیره. اینم یک تلاش دیگه برای طی تکامل.   ...
16 آذر 1396

پنجمین ماهگرد سورنای من

جان جانانم، عطر خوش ایمانم، پنج ماهه شدی دلبرکم. خداوند تمام رحمتش را به من داده، تو هستی و من خوشبخت خوشبختم.  با صدای خنده هایت روحم به عرش می رسد، من با تو بهشت را گشتم. هفت آسمان را دیدم، دم به دم حور و ملائک گشتم. دگر هیچ نمیخواهم از حال و آخرت. تو باشی و من در کنارت.   ...
1 آذر 1396