سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

معنای زندگی

تمرینات فشرده آمادگی جسمانی برای مسابقات...

من واقعا نمیدونم برای چه مسابقاتی؟ یعنی به گونه ای سورنا و بابا مسعود با هم تمرین می کنند که انگار قابت بین المللی مهمی در پیش دارند از تمرین ایستادن کنار تخت شروع م یکنن و بعد از گرم شدن بدن، از اتاق خواب میان بیرون و می رن سراغ واکر. حالا هی از این سر اتاق به اون سر اتاق. یعنی روزگاری داریم ... مامان سانازم دوربین به دست دنبالشون. بله آقا پسرم با این تمرینات فشرده قطعا قهرمان می شه باید ازش فیلم و عکی داشته باشم دیگه.
26 فروردين 1397

نوروز 1397

آغاز سال 1397 امان از این سال کهنه 96 که نمی خواست بره و تا زور داشت حسابی خستمون کرد. راستش مامان ساناز به خاطر مشغله های کاری و بعد از تایم کار هم حضور در کنار شما امسال نتونست به موقع همه کاراش رو تموم کنه. فقط نزدیک به سال تحویل دوش گرفتیم و چند دقیقه ای مونده بود که سال نو بشه نشستیم که تا اخر سال در حال بدو بدو نباشیم و ان شالله سال جدید رو با آرامش شروع کنیم. بعد از تحویل سال و تلفن به بابایی و مامانی و خاله و عمو و عمه رفتیم طبقه پایین پیش عزیز فریده و بعد از اینکه برگشتیم و شما و بابا مسعود خوابیدید، مامان بیدار موند و لباسهای شما و خودش رو برای عید دیدنی ها آماده کرد. روز اول عید برای ناهار رفتیم خونه عزیز و ع...
15 فروردين 1397

نهمین ماهگرد تولد سورنای من

کاش زمین بایستد و زمان را متوقف کند و من همینطور غرق در لذت حضورت بمانم و با دلبری هایت عاشقی کنم. مهربانکم 9 ماهگیت مبارک. فروردین و بهارت خجسته. اولین عید سبز حضورت مبارک. سلامت و باشی شاداب و شاهد هزاران هزار بهار و نو شدن سالها.  ماهگیت عالمی دارد گل پسرک جانم، این روزها دغدغه مندیم برای مهمانی و چه پوشیدنها و من دوربین به دست آماده برای ثبت خوشتیپ ترین و زیباترین پسر این روزگار. ...
1 فروردين 1397

تولد 34 سالگی مامان ساناز- بابا ... بابا

دیشب با بابا رفتیم برای خرید شیرینی و با یک کیک خوشگل هم برای تولد من خرید و امشب بابایی و مامانی و خاله ساراینا هم اومدن و تولدم رو کنارهم جشن گرفتیم. امسال چون اولین عید حضور شماست اصا نمیدونستم چی کار باید بکنم اما خداروشکر بالاخره به روزهای پایانی نزدیک شدیم و کارا کم و بیش تموم شده. امروز آقا پسر شیطون من بغلم مشغول بازی بود که باباش در خونه رو بازکرد و اومد داخل و تا سورنا بابا رو دید کلی ذوق کرد و گفت بابا...بابا من و مسعود هم کلی ذوق کردیم. خدایا شکرت ...
28 اسفند 1396

ویزیت پزشک 16

آخ آخ که امان از این آدمای مریض که رعایت هیچی رو نمی کنن. بابا دوست عزیز و محترم وقتی مریضی یه ماسک بزن. هر دو مون چندروزیه سرما خوردیم، دوساله روزای پایانی اسفند و کل تعطیلات عید و درگیری مریضی میشم به خاطر این خانوم. اَه هرچند خیلی حاد نبودیم ولی واسه اطمینان چون دیگه دکتر نمیشه تو تعطیلات پیدا کرد رفتیم مطب دکتر. از مطب که اومدیم بیرون چون ماشین رو روبه روی رستوران اقدسیه پارک کرده بودیم بوی کباب حسابی مستمون کرد. به پیشنهاد بابا شام رو همونجا خوردیم. اینم از آخرین شبای شلوغ سال. ...
26 اسفند 1396

ماما...ماما

عزیز فریده برای چند روزی رفته بود مشهد و قرار بود صبح من و بابا مسعود پسرک جانو ببریم خونه خالش و بعد مامان ساناز بره شرکت. به محض اینکه از کنار سورنا بلند شدم متوجه شد و بعد از چند دقیقه زد زیر گریه و بابا مسعود پیش پیش کرد و سورنا خوابید و بعد از چند دقیقه دوباره بیدار شد و نشت تو تخت و گریه کرد و گفت ماما ماما. بابا مسعود به من نگاه کرد و گفت می گه مامان بار دومه دفعه اولم که گریه کرد گفت ماما. بله و این اولین مامان شیرین از زبون پسرم بود. سلامت باشی الهی زیباپسر من.
26 اسفند 1396

موهای مدل خامه ای

چون موهای پسرکم خیلی بلند شده بود به بابا مسعود گفت سورنا رو ببریم آرایشگاه. بعد از کلی سرچ در اینترنت به دنبال آرایشگاه تخصصی کودک، آرایشگاه ارسی در شهر کودک شاپرک رو انتخاب کردیم. همه نظرات راجع بش مثبت بود و هم به خونه ما نزدیک بود. تو راه خونه که بودم با یادآوری بابا مسعود به آرایشگاه زنگ زدم و وقت گرفتم و قرار شد ساعت شش و نیم اونجا باشیم و اگر دیرتر شد باید تا هفت و نیم بشینیم. تا رسیدیم خونه و آماده شدیم و رفتیم، ساعت هفت بود که رسیدیم و خاله فریبا گفت یه دوری بزنید و هفت و بیست دقیقه بیاید ولی من گفتم بهتره همونجا بمونیم تا به محیط عادت کنی. با اسباب بازی هایی که اونجا بود بازی کردی و عکس انداختیم و بعد هم نوبت ما شد. ...
21 اسفند 1396

روز مادر*96

به صورتت که نگاه میکنم دنیا برایم رنگ خوشبختی می گیرد سرشار از حس لذت می شوم. خنده های زیبای تو آرامش روحم می شود آماده می شوم تا بجنگم با تمام ناملایمات آماده می شوم تا دنیا را برایت گلستان کنم آماده می شوم تا سینه ستبرکنم در برابر تمام مشکلات تو هر روز مرا خلق می کنی با نگاه پر رمز و رازت با صدای طنین اندازت همه چیز را برایم ممکن می کنی مادر بودن چه حسی دارد... ...
18 اسفند 1396

تولد 34 سالگی بابا مسعود

امروز تولد بابا مسعود بود، یه کوچولو بارون میومد. سپردمت به عزیز و بدو رفتم تا برای بابا کیک بگیرم یهو طوفان شد و بارون تند. دیگه سریع خودمو رسوندم خونه. کادوی بابا مسعود هم که یک کیف خوشگل بود توسط همکارای محترم واحد بازرگانی از نوین چرم خریداری شده بود آخر وقت به دستم رسیده بود. اولین تولد بابا مسعود با حضور گل پسرش هم به خوبی و خوشی برگزار شد. الهی بابا مسعود همیشه سلامت باشه و سایش بالای سرمون. ...
15 اسفند 1396