سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

راششت و ااپ

چند وقتی غزل بهت کلمه راست و چپ رو یاد داده و همینطور کوتاه و بلندم باهات تمرین میکنه. وقتی میایی ممه بخوری میگم ممه راست یا چپ؟ پسر خوشگلم میگی: راششت بعد که میخوری و میخوای ممه رو عوض کنی باز میگی راششت میگم راست رو که خوردی این چپه می خندی میگی اَپ. می دونی تو شیرین ترین شیرینی زندگی من و بابایی. انقدر وجودت حس خوب میده که همه وجود ما غرق لذت میشه. الهی همیشه تنت سالم باشه پسرم.
19 تير 1398

جنگ خنده ریوندی

برای دیشب خاله سارا و عمو احمد زحمت کشیده بودن و برای جنگ خنده ریوندی بلیط گرفته بودن. ما از خونه راه افتادیم و بابایی و مامانی هم با خاله سارا و عمو احمد اومدن، اول میخواستیم بریم شام بخوریم و بعد بریم داخل، اما انقدر تو خیابان فاطمی و نزدیک محل برگزاری تو ترافیک موندیم که کل تایممون رفت و دیگه عجله ای قبل از ورود چیپس و ماست خوردیم رفتیم داخل. وای که خیلی برنامه عالی بود، کل تایم رو خندیدم و شما هم که حسابی کیف می کردی با موزیکی پخش میشد و می رقصیدی. شب خیلی خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت.   ...
14 تير 1398

هدایای تولد دو سالگی

یکی از شیرین ترین بخش های هر مراسمی و به خصوص تولد بخش بازکردن هدایاست. وای که مامان ساناز عاشق کادو باز کردنه یعنی یک حس خوبی دارم موقعی که کاغذ کادو رو پاره میکنم که اصلا قابل توصیف نیست. خوب هدایا شما امسال بیشتر پول بود وخیلی رنگ رنگی کاغذ کادویی نبود، البته چون مامان باباها بهتر میدونن بچه هاشون چی نیاز دارن همه سعی میکنن پول هدیه بدن ولی غافل از اینکه پول های هدیه تولد صرف خرید برای بچه ها نمیشه و همش پس انداز میشه :) که البته خیلی هم خوبه. امسال مامانی و خاله و عزیز ازم پرسیدن برای تولدت چی بخرم ولی انقدر درگیر کارای تولد بودم که واقعا نتونستم ذهنمو متمرکز کنم و چیزی پیدا کنم و اونها هم ترجیح دادن پول بدن تا چیزی بخرن که بدرت...
9 تير 1398

جشن تولد دوسالگی- قسمت دوم

خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت عکسای خوشگل تولده خوب اینم میز شام و اما پسر قشنگم که مامان و بابا کلی با تیپشو ژستاش حال میکنن. الهی 120 سال شاد و خوش و موفق و سلامت زندگی کنی پسر نازنینم، الهی عاقبت به خیر باشی و من و بابا در لحظه لحظه زندگیمون به وجود پرمهرت ببالیم و افتخار کنیم. خیلی دوستت داریم پسرم. من و بابا مسعود تمام تلاشمونو میکنیم که شما خوشبخت و خوشحال باشی. ...
8 تير 1398

جشن تولد دو سالگی - قسمت اول

از اونجایی که تولد شما به جمعه می افتاد و باید شنبه خسته میرفتیم سرکار، مامان و بابا تصمیم گرفتن تولد گل پسر رو با چند رو تاخیر و در روز پنجشنبه 6 تیر برگزار کنند. سه شنبه هفته قبل از این تاریخ مهمانها رو برای ساعت 7 روز پنجشنبه دعوت کردیم البته اول خونه خودمون و بعد با اصرار غزل و خاله و تاکید عمو احمد خونه خاله را جایگزین کردیم. دو هفته به تولدت بابایی بردمون خرید و به اتفاق خاله سارا و غزل و مامانی پارچه و مدل لباسم رو انتخاب کردم. سورناجونم مامان ساناز همیشه خدارو شاکره که خانواده به این خوبی داره هروقت کار دارم بابایی میادکمکم، خاله که همه زندگیشو برای ما گذاشته مامانی مریمم که با وجود شاغل بودن و یک روز مراقبت از مامانی بزرگه د...
8 تير 1398

2 سالگی

دو ساله شدی عشقم، دوسال گذشت از لحظه ای که در آغوشت گرفتم از لحظه ای که اشک شوق ریختم و بهت گفتم خوش اومدی پسرم. دو سال گذشت از لحظه ای که برای اولین بار صورتت رو به صورتم چسبوندن و این احساس لذت، غیر قابل توصیف هست. امشب فیلم تولدتو بارها و بارها دیدیم اون لحظه ای که اشکم جاری میشد می دویدی پیشم و می گفتی مامان مامان اششش با فیلم تولدت کلی گریه کردم بغلت کردم و حسابی به خودم چسبوندمت و تا می تونستم ماچت کردم. سورنای من خیلی زود گذشت خیلی زود دوساله شدی. تو دیگه خوب و عالی راه میری، شوت میزنی، گل می زنی، بدو بدو میکنی، پله های خونه رو با اصرار مستقل میای بالا و برای هر پایی که برمیداری علی می گی، دیگه دو ماه که کامل و رسم...
1 تير 1398

اولین انتخاب لباس

پسر قشنگم دیروز بعدازظهر  با خاله و غزل رفتی خونه مامانی و بابایی و مامان ساناز هم از سرکار اومد اونجا و قرار بود شب خونه بابایی بمونیم که صبح بریم خرید، از ساعت 9 به بعد مدام بغض کردی و گریه که بابا بابا ما هم سعی میکردیم حواستو پرت کنیم ولی خوب باز یادت می افتاد. شب موقع خواب هم گریه کردی و آخر غزل هم اومد پیشت و به جای بابا مسعود بعد از خوردن شیر غزلو بغل کردی. الهی همه بابا و مامان ها تنشون سلامت باشه و سایشون بالای سر بچه هاشون. امروز به اتفاق خاله سارا و غزل و مامانی و البته همکاری همیشگی بابایی رفتیم خرید. در حال خرید بودیم که یهو دست من کشیدی و بردی جلو یه لباس وایستادی گفتی این این گفتم اینو میخوای گفتی آه گفتم آخه جنسش خ...
23 خرداد 1398

پسر فهمیده

می دونی که من خوشبخترین آدم این دنیام. دورت بگردم پسرماهم، هر لحظه خدارو به خاطر داشتنت شکر می کنم. سورنای نازنینم تقریبا  از اواخر فروردین جیش گفتن رو شروع کردی و کم کم قضیه جدی و جدی تر شد، بهت یاد دادم وقتی جیش داری بگی جیش و وقتی پی پی داری هم میگی پیف و حالت صورتت و یه جوری میکنی که انگار بوی بدی میاد. پی پی کردن برات روی توالت فرنگی سخته و واسه همین میریم توالت سنتی و روی زمین میشینی و مامان ساناز هم با شلینگ آب بالای سرت وای میسه و تا پی پی میکنی میگی آب آب که من سری بشورم و بعد خودتم جاتو عوض می کنی و میری یه جای دیگه میشینی. این پروسه تقریبا بیست دقیقه تا نیم ساعت طول میکشه و بعد مامان پاهاتو با مایع دستشویی می شوره...
21 خرداد 1398

مقدمات تولد دو سالگی

وقتی مامان ساناز میگه آماده کردن مقدمات صحبت از یک روز و دو روز و یک هفته و یک ماه نیست، صحبت از یک ساله. ماه قشنگم، فکر کردن به تو و هر آنچه که به تو مربوط میشه زیباترین و لذت بخش ترین کار دنیاست. این روزها برگزاری مراسم برای بچه خیلی دنگ و فنگ داره، مثل زمان مامان و بابا دیگه هیچ خبری از کاغذکشی ها و توپ های رنگی و بادکنک های ساده دونه ای که از لابه لای کاغذکشی ها آویزون میشد خبری نیست. برگزاری یک جشن تولد این روزها به اندازه یک جشن نامزدی پرهزینه است، دکورای جور واجو و هزینه های سنگین. من برای جشن تولد یکسالگیت تم اتاقت رو انتخاب کردم که خرسی بود و سعی کردم با ست خرسی های اتاقت که واقعا زیبان و من و بابا خیلی دوسشون داریم...
19 خرداد 1398

سفر تبریز

عجب  آقای بابا مسعود خان یک سورپرایزمن حرفه ای شدن. بابا مسعود به مناسبت سالگرد ازدواجمون برای تعطیلات هتل لاله پارک رو رزرو کرده بود. سال پیش قرار بود بریم تبریز که چون سفر باکو پیش اومد نرفتیم. بابا مسعود دنبال تهیه بلیط هواپیما بود و اصرار داشت که با هواپیما بریم ولی مامان ساناز که فوبیای پرواز داره راضیش کرد که با ماشینه خودمون بریم. البته هفته پیش ماشینمونو عوض کردیم و یک ساندرو خریدیم که چون رانندگی باهاش راحت تر بود بابا خیلی هم مقاومت نکرد و راضی شد. اول قرار بود روز یکشنبه 12 خرداد حرکت کنیم، اما مامان و بابا هر دو خیلی خسته بودن، البته مامان ساناز صبح زود بیدار شد و تا حدودی وسایلو جمع کرد اما بعدش دوست داشت پیش گل...
18 خرداد 1398