سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

تجربه های نو

آدما وقتی پدر و مادر میشن با آرامش خداحافظی میکنن. وقتی بچه دار میشی صاحب موجودی میشی که هزارات هزار برابر بیشتر از خودت دوستش داری، علاقه ای که به بچه داری شبیه هیچ کدوم از عشقا نیست. در کنار همه لذتهای وصف ناپذیری که حس مادر بودن و پدر بودن داره گوشه دلت همیشه یه نبض نگرانی میزنه. همیشه یه گوشه از دلت هست که متعلق به بچته و هیچ لحظه ای نمی ذاره از یادش غافل باشی و فکر میکنم این پروسه هر روز که میگذره با شدت بیشتری دنبال میشه چون به واسط رشد و ارتباطاتی که بین کودک و محیط اطراف شکل میگیره مادر و پدر ورودی های بیشتری به مغزشون میدن برای نگرانی و عاقب اندیشی و به همین علت خروجی ها هم شدت و شتاب بیشتری میگرن. پسرکم مامان مریم همی...
14 مرداد 1398

آماده برای مهمانی

خوب از اونجایی که هفته بعد عروسی دعوتیم از قبل برای امروز وقت گرفتیم که ببریمت آرایشگاه تا موهاتو خوشگل کنیم و برای هفته بعد روسرت جا بیافته. مثل همیشه آقا بودی و اصلا گریه نکردی. یعنی انقدر مغرور میشم تو آرایشگاه که خدا بدونه وقتی همه بچه های بزرگتر از شما کلی زار میزنن و گریه میکنن؛ بعد شما اقا میشینی و با تعجب نگاهشون میکنی همه میگن خوش به حالت گریه نمی کنه و خاله فریبا هم قربون صدقت میره، مامان ساناز میره رو ابرا. چه کنم دیگه مامانم. تنت سلامت پسر ماه رویم. ...
8 مرداد 1398

حمام با رنگ انگشتی

امروز از سرکار که اومدیم با بابا رفتی حمام و حسابی با رنگهای انگشتی نقاشی کردی برامون. بابا کشیدی، مامان کشیدی و ماهم کلی ذوق کردیم. بعدهم به پیشنهاد مامان ساناز قرار شد با بابا حمام کنید و دیوارهارو بشورید. الهی همیشه لبات بخنده پسرکم. ...
7 مرداد 1398

قایم کردن مانتو مامانی

امروز صبح پیشت بودم و سرکار نرفتم، حس رضایتی که تو نگات بودم و خنده های قشنگی که هفت صبح رو لبات داشتی حسابی دلبری میکرد. اول بردمت دستشویی و بعد دوباره رو تخت خوابیدی و گفتی مامان خواب خواب و با دستات هم میزدی به بالش من یعنی بخوابم پیشت. گفتم چشم پسر قشنگم پیشت که خوابیدم یک کم مه مه خوردی و بعد هم خوابمون برد. مامانی و بابایی ساعت 9 اومدن و بعد از خوردن صبحانه رفتیم خونه خاله و شما با مامانی رفتی بالا و من و بابایی هم رفتیم دنبال کارامون. وقتی برگشتم ساعت 2 بود و شما هم خوابیده بودی و بعد از خوردن ناهار رفتم آرایشگاه و ساعت 4:30 اومدم و دیدم گل گلی خان بیدار شده. بابایی هم از وقتی بیدار شده بوده بودی با لگوهات سرگرم بود و برات...
6 مرداد 1398

تعطیلات آخر هفته

برای کار شرکت باید این پنجشنبه می اومدم شرکت اما به همه قول دادم که سریع برمیگردم. چهارشنبه به اتفاق خاله سارا و غزل رفتیم خونه مامانی و بابایی. این برنامه چهارشنبه تا جمعه از وقتی خاله سارا عروسی کرد در جریان بود ولی این یکی دوسال به خاطر درس غزل و آزمونهاش در طول سال میگیم مامانی و بابایی بیشتر بیان پیشمون. مامانی این تابستون زرنگی کرد و گفت کل تابستونو باید شما بیایید ماهم تا جایی که بشه میریم که نه ماه تحصیلی رو مامانی بابایی راحت تر بیان پیشمون. صبح پنجشنبه من رفتم سرکار و شما پسر نازنینم هم وقتی بیدار شده بودی کلی گریه کرده بودی و همه رو بیدار کرده بودی. مامان ساناز ساعت یازده و نیم رسید خونه و بابایی و مامانی و خاله رفتن خ...
29 تير 1398

آآناسسس

امروز از سرکار که رسیدم خونه و به خاله سارا زنگ زدم گفت هنوز خوابی. دوستای غزل برای تولدش غافلگیرانه اومده بودن خونه خاله و شما هم که سورنا عمق جریان نام داری سریع از خواب پاشده بودی و مثل همیشه خودتو سر داده بودی تو جریان پسرم. خاله گفت تا ساعت 4 داشتی بازی می کردی و بعد از رفتن دوستای آبجی غزل تازه خوابیدی. خاله گفت خونه که اومد ازش بپرس اسم مامانت چیه؟ با بابا مسعود که رسیدید خونه سریع اومدم بیرون تا بریم دکتر، تو راه یاد حرف خاله افتادم ارت پرسیدم سورناجونم ایم مامانت چیه؟ گفتی آآناسسس. وای من که مردم برای آناس گفتنت عشقم تا شب صدبار ازت پرسیدم و کیف کردم نفس خان مامان. ازت می پرسیدم اسم خودت چیه؟ می گفتی من. مامان ق...
22 تير 1398

آب بازی در استخر سرباز

خوب کل هفته رو انتظار میکشم برای آخرش برای اینکه پنجشنبه قشنگه برسه و مامان ساناز و آقا سورنا باهم عشق و حالی کنن. طبق قرار دوهفته پیش فکر می کردم که بخوایم بریم ویلای عمو محمد ولی بابا چهارشنبه گفت مهمان دارن و عزیز فریده هم برای تور ثبت نام کرده و کیلان نمیریم. منم دلم میخواست شما رو یه جای باحال ببرم که بهت خوش بگذره ولی چون خیلی دیر شده بود نتونستم برای استخر و ...(اون جای باحال) بلیط تهیه کنم. چهارشنبه شب برای تولد غزل خانوم خونه خاله سارا دعوت شدیم و بعد از صرف شام با جوجه کباب ویژه عمو احمد و عکسای تولد و مراسم برگشتیم خونه، صبح داشتم تو محدوده استخرای شرق دنبال استخری میگشتم که گل پسرم رو هم پذیرش کنن که به خاله زنگ زدم و عمو ا...
20 تير 1398

شناسایی اعضای بدن

تقریبا از 18 ماهگی چشم گوش ابرو دماغ دهان و دندان و لب رو قشنگ می شناختی و درست نشون میدادی. امروز دوباره همه رو ازت پرسیدم بعد گفتم مژه هات کو دست رفت به چشمت و کشیدمشون روی مژه هات و بعد هم مژه های خودمو نشونت دادم. بعد گفتم پیشونیت کو لپاتو نشون دادی گفتم نه اینا لپه، البته لپ رو درست نشون میدی و لی فک کنم چون جای دیگه ای تو صورتت پیدا نمی کردی دوباره لپاتو نشون دادی تازه هر دو طرف صورت رو هم. بعد ازت پرسیدم چونت کو، دیگه مکث کردی. بهت پیشونی و چونه رو یاد دادم وحالا باید باهم تمرین کنیم.
20 تير 1398