سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

معنای زندگی

عمق جریان

 اسم شما رو گذاشتیم سورنا عمق جریان. انقدر بامزه خودتو سُر میدی تو جریانی که ازش هیچ چیزی نمیدونی به زبون خودت حرف میزنی که کلی میخندیم. چند وقت پیش داشتم تو ماشین برای بابا ناصر خاطره تصدفاتی که تو جاده دیده بودم تعریف میکردم اولی رو گوش دادی دیگه نذاشتی بقیه رو بگم تا می اومدم حرف بزنم می گفتی بِ بِ یی بِ بِ یی آقاهه آاان ... خلاصه با کلمات دست و پا شکسته و با پانتومیم. بابایی هم جو میداد که خوب بعدش چی شد پسرم و جالب اینکه تو این تعریفا هم خودت یه پای داستانی و ازت می پرسیم تو بودی تو دیدی میگه اِ. عشق من. فوتبال دیدنتم که دیگه داستان خاص خودش رو داره، بابا مسعود تو دیدن فوتبال پرسپولیس خیلی هیجانی میشه و مدام جلو تلوی...
18 بهمن 1397

حمام بازی

یکی از تفریحات آقا سورنای ما رفتن به حمامه. تقریبا روزی یکی دوبار از مامان و بابا یا هرکسی که پیشش هست تقاضای حمام داره. با پانتومیمِ لباس درآوردن و لیف زدن و سرشستن شروع میشه و بعد دستمونو میگیره و میبره جلو درب حمام و بعد هم انقدر بوسمون میکنه که مقاومتمونو از دست میدیم و باهاش میریم حمام. دیگه تو حمام هم شعرخوانی و آ بازی و کف بازی داریم و گاهی هم شستن عروسک ها. تازه بابا مسعود هر بار برای سورنا یک افکت جدید هم رو میکنه مثلا امروز از گل رزهای روی میز براش برده تو حمام و ریخته تو وانش.   خلاصه به آقا پسرم یه جوری تو حمام خوش میگذره که یه وقتایی بهش حق میدم انقدر حمام رفتن رو دوست داشته باش. البته خدارو صد ه...
12 بهمن 1397

حمام بازی

یکی از تفریحات آقا سورنای ما رفتن به حمامه. تقریبا روزی یکی دوبار از مامان و بابا یا هرکسی که پیشش هست تقاضای حمام داره. با پانتومیمِ لباس درآوردن و لیف زدن و سرشستن شروع میشه و بعد دستمونو میگیره و میبره جلو درب حمام و بعد هم انقدر بوسمون میکنه که مقاومتمونو از دست میدیم و باهاش میریم حمام. دیگه تو حمام هم شعرخوانی و آ بازی و کف بازی داریم و گاهی هم شستن عروسک ها. تازه بابا مسعود هر بار برای سورنا یک افکت جدید هم رو میکنه مثلا امروز از گل رزهای روی میز براش برده تو حمام و ریخته تو وانش.   خلاصه به آقا پسرم یه جوری تو حمام خوش میگذره که یه وقتایی بهش حق میدم انقدر حمام رفتن رو دوست داشته باش. البته خدارو صد ه...
12 بهمن 1397

استخر خانوادگی

از اونجایی که پسر کوچولوی ما عاشق آب و آب بازیه، مامان ساناز گشت و یک استخر خانوادگی پیدا کرد که بتونیم چند ساعتی بریم اونجا و خوش بگذرونیم. بعد از تحقیق راجع به سیستم تصفیه آب و نظافت استخر و اینکه مناسب بچه ها هست یا نه بالاخره استخر آنیل رو انتخاب کردیم و برای پنجشنبه رزروش کردیم. ساعت 10 تا 11:30 شب. آقا سورنای مامان خوب خوابیده بود و عصری سرحال بیدار شد و بعد هم کم کم آماده شدیم و به سمت استخر حرکت کردیم، وقتی خیالمون راحت شد که به محل استخر رسیدیم تصمیم گرفتیم شام بخوریم و بعد بریم. حالا هی بگرد دنبال یک رستوران، فست فود مگه چیزی پیدا میشد. آخر دیگه نزدیک تایممون شد، بابا جلو یک سوپر نگه داشت  و برامون تنقلات خرید و خوردی...
20 دی 1397

دی جی سورنا

پسرم امشب دیجی شده بود. مادرجون، خاله مریم و عزیز خونمون بودن، آقا سورنا هم موتورش رو آورده بود بیرون و از روش آهنگ میذاشت و ما دست میزدیم پسرم برای ما میرقصید.  بعدم تا یک کم می گذشت سریع میرفت آهنگو عوض میکرد. مامان ساناز مُرد واسه اون رقصیدنت که. یعنی عاشقتمم با تمام اداهات. دلبر کوچولوی من.
10 دی 1397

واکسن 18 ماهگی

چهارشنبه مرخصی گرفتم تا در کمال آرامش واکسن بزنیم و بعدهم دو روزی کامل پیش پسرک جانم باشم تا اذیت نشه. از اونجایی که سورناخان مامان شب چندین مرتبه بیدار شد و نذاشت خیلی خوب بخوابیم صبح بیست دقیقه به ده بودکه بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و آماده رفتن شدیم ساعت 10:30 هم گذشت. البته یک صبحانه پرماجرا مثل  همه روزهایی که من خونم و سورنا میلی به خوردن چیز دیگه ای جز مه مه نداره، خلاصه سورنا بدو مامان ساناز بدو و دریکی از همین کش و قوسها انقدر تلاش کردی تا دستت از دست من ول شد و کنار سرت خورد به پله جلو اتاقها. بعدهم یک ربعی طول کشید تا حاضر شدیم و اومدیم بیرون و سوار اسنپ شدیم. تو ماشین بابا جلو نشست و من و سورنا عقب و مامان سور...
8 دی 1397

جشن یلدا

با کلی ذوق و جستجو بالاخره تونستم یه جشن یلدا پیدا کنم که هم پنجشنبه باشه و هم نزدیک، که با سورناجونم بریم و حسابی بهمون خوش بگذره. بلیط جشن یلدا لیلی پوت رو گرفتم. پنجشنیه ظهر کم کم آماده شدیم و ساعت 4 سرزمین لیلی پوتها بودیم و بعد از کنترل بلیط رفتم طبقه بالا، بابا مسعود رفت و مامان ساناز و سورنا هم بعد از تجهیز گل پسر به کمربند و کروات و تاج یلدا رفتن داخل سالن. اما نمی دونم چرا  آقا سورنای ما از همون اول بنای ناسازگاری گذاشت اول که نشست پیش منو تکون نخورد سمت هیچ نینی نرفت، بعد از یک ربعی هم که شروع کرد به گریه کردن و به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد. منم که دیدم واقعا بهش خوش نمیگذره و داره اذیت میشه زنگ زدم به ...
24 آذر 1397

روزهای سخت و پر دغدغه*1

روزهای سختی رو میگذرونم سخت و شاید خیلی سخت. بابایی به توصیه دکتر قاسمی به خاطر تنگی نفس بیمارستان بهمن بستری شد انقدر دو روزی که اونجا بود اذیت شد که خودش رضایت داد و اومد خونه و چون حالش خوب نبود رفتیم پیش دکتر اسلامی و دکتر دستور بستری تو بیمارستان پارس داد. از 18 آذر بابا ناصر بیمارستان بستری شد، سه شنبه از سرکار رفتم تا به بابا ناصر سربزنم که بابامسعود به هم زنگ زد و گفت با افرا خداحافظی کرده و اومده بیرون. بابا مسعود تو شرکت قبلی جایگاه خوبی داشت و خیلی هم از کارش راضی بود بالاخره 9 سال تو اون شرکت بود و جالب اینکه تو این مدت 5 مدیری هم که عوض شده بودن همه با بابا خوب بودن و بازهم کاها خوب پیش رفته بود تا اینکه تصمیم گرفتن شرک...
21 آذر 1397

گردش روز جمعه

امروز یه جمعه عالی بود بعد از صبحانه از خونه رفتیم بیرون و مامان ساناز چندتایی مغازه که مدنظرش بود دید داشتیم برمیگشتیم خونه که بابا گفت ناهار بریم بیرون و بعد هم ارکیده رو پیشنهاد داد. خلاصه رفتیم رستوران ارکیده انقدر شلوغ بود که یک ربعی بیرون نشستیم تا میز خالی بشه وبعد رفتیم داخل رستوران. عشق مامان که شما باشی منو رو گرفته بودی با دقت نگاه میکردی و حرف میزدی. بعد از خوردن ناهار اومدیم خونه تا ساعت 7 خوابیدیم، البته خوب انقدر گشته بودیم که حسابی هم خسته شده بودیم. اینم یه جمعه عالی با یک بابا مسعود عالی که مارو همه جا برد.
16 آذر 1397

کنسرت رضا صادقی* آذر 98

برای امشب من و بابابلیط کنسرت رضا صادقی داشتیم، خیلی دلم میخواست پیشم باشی و با خودم ببرمت اما تو بلطی نوشت ورود کودکان زیر 3 سال ممنوعه. خاله سارا گفت من نگهش میدارم، شما برید. بردیمت خونه خاله و من و بابا راهی شدیم به سمت نمایشگاه تو مسیر که بودیم بارون گرفت ووقتی رسیدیم دیگه تند تند شد. ما هم که چتر نبرده بودیم. دیگه بابا مسعود کاپشنشو در آورد کشیدیم رو سرمون و تا خود سالن دویدیم. کنسرت که تموم شد مامان ساناز حسابی فول انرژی بود بعدم سریع اومدیم دنبالت و دیدیم بله آقا پسره ما بیداره. خاله گفت پسر خوبی بودی ولی هرکاری کرده بدون شیر و ممه نخوابیدی و منتظر مونده بودی مامان و بابا بیان پیشت. اینم از شب قشنگ بارونی مامان و ...
15 آذر 1397