سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

توپ فوتبال

این هفته حسابی آقا بودی... تمام هفته رو هر شب تو تختت خوابیدی و هر روز هم با خاله تکالیفت رو انجام داده بودی. یعنی عشق میکنم که انقدر ماهی... از دوشنبه شب منتظر اومدن بابایی و مامانی بودی، سه شنبه صبحم تا چشم باز کرده بودی و از تخت اومده بودی پایین سریع رفته بودی در اتاق غزلو بازکردی بودی و گفته بودی غزل خانوم بابایی امشب میاد خونه ما، غزلم برای اینکه اذیتت کنه تو کل روز بهت میگفته از اینجا پایینو نگاه کن جا پارک بود به من بگو شما هم عصبانی میشدی میگفتی جا پارک برای چی؟ بابایی میخواد بیاد خونه ما و خاله سارای بیچاره هم بین شما و غزل. چون من باید پنجشنبه رو هم سرکار میرفتم بابایی و مامانی گفتن کاراشونو میکنن و سه شنبه آخر شب میان،...
22 آبان 1399

رها شویم...

و چقدر این اشکها برام دردناک بود... بطری آبی که روی سنگ میچرخوند و دستی که به گونه ای سنگ رو نوازش میکرد که انگار بر عمق وجود کسی که در زیر اون خفته بود کشیده میشد... عزیز از دست دادن سخته خیلی سخت... غمِ نداشتن پشت و پناه خیلی سخته... کاش همه بفهمیم... مراقب خودمون و عزیزانمون باشیم... به خدا که دشت و جنگل و کوه و دریا به شرط حیات ما هستند... به کی بد میکنیم... به خدا که هرخطایی میاد و میشینه تو عمق زندگی خودمون... از کافه و رستوران نرفتن کسی نمرده... از دریا نرفتن و جنگل نرفتن کسی نمرده... یه جایی وا بدیم... تموم کنیم... بلکه از شر این ویروس کوفتی راحت بشیم... خدایا به همه کسایی که عزیز از د...
21 آبان 1399

اولین شبی که تو تخت خودت خوابیدی

چند وقتی بود که باهات صحبت میکردم که بری تو تختت بخوابی، هربار قبول میکردی اما به اجرا که میرسید بهونه میاوردی ومی گفتی از فردا. یه شب نیم ساعتی هم باهم خوابیدیم تو تختت ولی آخر بلند شدی و زدی زیر گریه و گفتی دلم برای بابام تنگ شده و رفتیم تو اتاق ما. پنجشنبه ظهر از حمام که اومدی گفتی بریم تو تخت خودم بخوابم خلاصه من باهات اومدم تو تخت و بابا هم روی زمین خوابید تا خوابت ببره، از قبل برات یه بسته خمیر بازی خریده بودم  تا خوابت برد آوردم گذاشتم زیر بالشت بعد از دو ساعت به محض اینکه از خواب بیدار شدی زیر بالشت و نگاه کردی و دیدم خوشحال دویدی بیرون و گفتی مامان ببین آقا جایزه ای برام چی آورده؟ و کلی خوشحال شدی و گفتی فردا هم که از کیل...
17 آبان 1399

جایزه مسابقه نقاشی

چهارشنبه اعلام کردن که از ساعت 4:30 تا 5 برای گرفتن جوایز مسابقه نقاشی بریم دفتر اداری و البته طبق پیشنهاد من برای همه جایزه خریده بودن. سرویس ما هم که معمولا 4 حرکت میکنه، اتفاقا اون روز برای ساعت 3:30 برای مامان یک جلسه گذاشته بودن و به همین خاطر با سرویس هماهنگ کردیم که دیرتر بیاد، جلسمم که 4:15 تموم شد سر زدم واحد اداری و دیدم جوایز آمادست و جایزه گل پسر زیم رو تقدیم کردن. کلی از جایزت ذوق کردم وقتی عصری با بابا اومدید خونه جایزتو نشون بابا دادم و بابا مسعود هم کلی اصرار داشت که همون موقع بهت بدم اما گفتم یکشنبه به خاله شقایق سفارش مینی کیک مرد عنکبوتی داده بذار فردا شقایق اونم بیاره و براش جشن بگیریم. امروز صبح تا چشماتو باز کر...
13 آبان 1399

سوپرایز ویژه بابامسعود

امروز نقاشیتو بردم واحد منابع انسانی تا هم نقاشی رو تحویل بدم هم تشکر کنم بابت برگزاری مسابقه، برای مدیرمون تعریف کردم که چه داستانها داشتیم سر این نقاشی وقتی نقاشیتو دید گفت خیلی عالیه آفرین به آقا سورنا و آفرین به بابا و مامانش که انقدر صادقند و وقت گذاشتن که خود سورنا این کارو انجام بده. گفت ایشون حتما جایزه داره و بعد بقیه نقاشی رو هم بهم نشون داد وگفت که برای انتخابشون منم کمک کنم ولی قبول نکردم چون خودمم ذینفع بود که ایشون دوباره تاکید کرد که نقاشی آقا سورنا علاوه بر رنگ بندی و زیبایی به خاطر صداقت از همین حالا انتخاب شده ودیگه مشکلی برای داوری من نیست ولی بازم قبول نکردم و گفتم من دلم نمیاد انتخاب کنم از نظرم باید همشون جایزه بگیرن...
11 آبان 1399

مسابقه نقاشی

واقعا یه وقتایی باید کل کارامو تعطیل کنم و بشینم و فقط اینجا برات بنویسم.  این قشنگترین خاطره ای که از روزهای کودکیت میمونه، هرکار که میکنی هر حرفی که میزنی فقط به خودم میگم یادم بمونه تا برات ثبتش کنم. علی الخصوص که این روزها انقدر بلا شدی که حجم شیرین کاری ها و شیرین زبانی هات خیلی بالاست و این کار منو خیلی سخت تر میکنه. هفته پیش نماینده evc شرکت اعلام کرد که یک مسابقه نقاشی برای بچه های 4 تا 10 سال تدارک دیدن و قرار شد تا یکشنبه همه نقاشی ها رو بیارن، البته گفتن بچه های سه سال به بالا هم اگر دوست داشتن میتونن نقاشی بفرستن و قرار شد از بین نقاشی ها انتخاب کنند و جایزه اش رو هم تا شب عید (یعنی دوشنبه شب)که میلاد حضرت رسول هست بدن...
10 آبان 1399

طبیعت گردی- آهار

چند هفته ای بود که با بابا برنامه گذاشته بودیم بریم آهار چون واقعا تو این فصل مثل بهشته، اما هر دفعه تنبلی میکردیم. امروز صبح از خواب که بیدار شدیم صبحانه خوردیم آماده شدیم و دیگه تقریبا ساعت 12 بود که رفتیم به سمت آهار. به روستا که رسیدیم ورودی روستا رو بسته بودن و نمیذاشتن بریم داخل، این بود که ماشین رو پارک کردیم و کلی پیاده روی کردیم تا تازه رسیدیم به میدون اصلی روستا. اولش به بابا گفتم چون خیلی راه زیاده برگردیم و یه روز دیگه با آمادگی بیشتر بیایم اما بابا گفت دیگه که اومدیم بریم. خلاصه بعد از کلی پیاده روی افتادیم تو مسیر اصلی روستا و طبیعت زیبای آهار، هرچند بافت روستا نسبت به قبل خیلی تغییر کرده بود اما هنوزم زیبا بود...
9 آبان 1399

جایزه جین وست

از سه شنبه که خبر فوت ناگهانی پدر همکارم رو شنیدم خیل حالم بد بود، سه شنبه تا شما و بابایی و مامانی برسید کف خونه و کابینتها و سرویس ها رو با وایتکس ضدعفونی کردم بعد تلفن و ریموت ها و دستگیره ها رو الکل زدم، از وقتی هم که اومدید با ماسک بودم البته مامانی و بابایی هم طبق معمول با ماسک بودن. تا پنج شنبه صبحم تمام تایمی که خونه بودم از اتاق بیرون نیومدم، شبها هم پیش شما نخوابیدم، پنجشنبه صبح با هم رفتیم بیمارستان نیکان هرچند خیلی بهتر بودم اما برای اطمینان و سلامت خودمون و عزیزانمون مصر بودیم که تست بدیم. خلاصه تست رو دادیم و برگشتیم خونه و فردا وقتی جواب رو گرفتیم و خیالمون راحت شد تو مسیر برگشت به خونه رفتیم سیوان که بابا شلوا...
2 آبان 1399

آتش نشانی

امروز صبح بابا مسعود زنگ زد تا با عمو حال و احوال کنه، عمو محمد بیرون بود وقتی گفتی میخوام با امیرعلی حرف بزنم عمو گفت امیر علی خونه داره مشق مینویسه. تا بابا مسعود با عمو صحبت میکرد گفتی بابا درسام مونده، منم باید مش(مشق)بنویسم، عمو هم گفت آفرین رنگ آمیزیاتو انجام دادی عکس بگیر برام بفرست میخوام بهت جایزه بدم. از اول مهر که برات کتابهای پاییزک رو گرفتم قرار شده هر روز با خاله سارا یک بخشی رو انجام بدی، هرچند مفاهیم کتابو قبل تر خاله باهات کار کرده و تا آخر کتاب رو هم که پرسیدم خوب بلد بودی ولی خوب سر نشستن و رنگ آمیزی خیلی با خاله کنار نمیای و خاله میگه سریع خسته میشی میگی بریم بازی یا میگی خاله حالا نوبت توست رنگش کنی....
2 آبان 1399