آخرین جمعه تابستان قرن
این هفته برنامه داشتیم برای رفتن به کیلان، شب قبلش با بابا قرار گذاشتیم که صبح که بیدار شدیم کارهای خونه رو انجام بدیم و بعد بریم. صبح صبحانه خوردیم و به زور مامانی و بابایی رو برای ناهار نگه داشتیم و بعد هم مامانی برامون ناهار درست کرد و من و بابا هم سریع کارهارو انجام دادیم و شما و بابایی هم باهم کلی بازی کردید، موبایل من برداشتی و به بابایی ژست عکس میدادی و بابایی می ایستاد و ازش عکس میگرفتی. ساعت 3 بود که بابا زنگ زد به عزیز و گفت آماده باشه نیم ساعت دیگه راه می افتیم. که تا بابا قطه کرد گفتی بابا من با عزیز کار داشتم بابا هم شماره گرفت و گوشی رو داد دستت که گفتی اَلام(سلام) عزیز فیریده(فریده) هم خودت اضر شو هم لباساتو حاضر کن...



