سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

بازی‏ های جدید

چند وقت پیش یک بار با هم گردو شکستم بازی کردیم و گذشت تا دیشب که دیدم به بابا گفتی بیا بازی و روبه روی هم ایستادید و شما میگفتی گردو بابا میگفتم شکستم و از اونجایی که همیشه هم باید برنده باشی چندتا قدم بزرگ برمیداشتی و پاتو میذاشتی رو پای بابا و میگفتی پاتو شتوندم(شکوندم) گفتم سورنا از دفعه پیش که بازی کردیم یادت مونده بابا گفت نخیر هر روز تو پارکینگ بازی میکنیم. بعد از اون نوبت بازی ثابت هر روز خونه ما شد یعنی مسابقه دو، منتها دیشب یه بالش دست خودت میگرفتی یه دونه هم میدادی دست بابا و با اون بالشه استارت میزدید و میدویدید، برای شام گفتیم عزیز بیاد پایین وقتی اومد گفتی عزیز بیا بِدو بِدو بازی و کلی با عزیز دویدی و دیگه شامُ خوردیم و ...
13 مرداد 1399

زمینی که عجیب گرد است

دیروز اتفاقات عجیبی افتاد.  مامان ساناز و همه همکاراش حسابی شوکه شدن. امروز صبح که سیستمم رو روشن کردم ایمیل حلالیت همکارم رو دیدم، برای یک لحظه روزها و ساعتهایی که میتونستم کنار تو باشم و به خاطر جاه طلبی این آدم این حق از من ضایع شده بود از جلو چشمام گذشت، همه منم منم هاش، همه ژستاش... چندماهی که به خاطر تمدید قرار داد اصلا حق شیر رو مطرح نکردم ...دو سالی که هیچ روزی از حق شیرم استفاده نکردم... همه این روزها گذشت و حالا داره میره البته خواستن که بره با کوله باری از حقوقی که بر گردنشه. و امروز بیشتر از همیشه اعتقاد دارم که این زمین بدجوری گرده، میگرده و میگرده و همه چیزهایی که برای دیگران خواستی و پیش آوردی رو از جلو چ...
12 مرداد 1399

باران مرداد

چهارشنبه ازم پرسیدی مامان فردا پیشمی گفتم نه باید برم سرکار. گفتی فردا پنج شنبه است باید بمونی، من و بابایی و مامانی زدیم زیر خنده. قربون دل کوچولوت برم که به آخر هفته که میرسه دیگه کم طاقت میشی و قشنگ پنجشنبه رو میشناسی. مامان آخر این ماه ممیزی داره و باید چند هفته ای رو بیاد سرکار واسه همین بابایی و مامانی و خاله تایمشون رو طوری هماهنگ کردن که بتونن پنجشنبه هارو هم پوشش بدن. پنج شنبه  که اومدم با بابایی تو پارکینگ بودی، عصری هم خاله شقایق اومد خونمون و از اونجایی که کلا خواب ظهر رو فراموش کردی اومدی تا می تونستی با ما ورزش کردی انقدر خوشگل و سنگین ورزش میکردی که خاله شقایق بهت میگفت بدو آب بخور دوباره بیا. خلاصه به قسمت آخ...
11 مرداد 1399

کارم همینه ...

هر وقت یه کار خوبی انجام میدی و ازت تشکر میکنم یا میگم آفرین پسرم عالی بودی با یک لحن جالبی میگی کارم همینه. دیروز رفته بودی سراغ پازل 500 تکه غزل، خاله سارا هم برای اینکه جنگ به پا نشه سریع آماده شده بود و رفته بود برات یک پازل مکویینی خریده بود. عصری که اومدی خونه گفتم بیار پازلتو درست کن ببینم گفتی نه باهم. آوردیم و نشستیم سرش و باهم درستش کردیم. قشنگ یاد گرفته بودی و تا من بهت میگفتم خیل خوشگل چیدی، دستاتو باز میکردی و میگفتی کارم همینه. شیرین من، عسل من... قلبم، دلم، روحم، لحظه به لحظه باهاته. خدارو شکر میکنم به خاطر داشتنت. تو تمام منی عشق مامان. چشم و فکر بد ازت دور و نگاه مهربان خدا مهمان تک تک لحظه هات.....
7 مرداد 1399

مادرانه*اثرگذار باش

این روزها انقدر خستم که فقط خودم میدونم و خدا.  همش احساس میکنم یه چیزی در وجودم کم شده، جالبه تو این شرایط کرونایی که همه از خونه موندن و بیکاری خسته شدن من واقعا دلم یک هفته استراحت میخواد اونم فقط تو خونه، امروز ساعت ۱:۳۰ مرخصی گرفتم و راهی شدم سمت خونه. جالبه برات بگم برای چی... برای اینکه چند ساعتی زودتر برسم ‌ خونه رو مرتب کنم، چون وقتی شما میای اگر چشمت به جاروبرقی بخوره دیگه ول کن نیستی یا وقتی تی ببینی همش میخوای  رو زمین خیس بدویی و راه بری و من و بابا باید کلی حرص بخوریم که نیافتی.  ساعت ۳ رسیدم خونه و به اندازه پول یک روز نظافتچی پول آژانس دادم، خودم از کارم خندم گرفته بود، از وقتی رسیدم شروع کرد...
6 مرداد 1399