سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

تولد سه سالگی-پارت دوم

خوب حالا بریم سراغ عکسای تولد سه سالگی با تم ماشینها*مک کویین* وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ تنت سلامت، دلت شاد و لبت خندون، ان شالله 120 ساله بشی گل مامان. چشم بد ازت دور. ...
1 تير 1399

تولد سه سالگی- پارت اول

الهی همیشه خدای مهربونم حافظت باشه خامه عسلی مامان که سه ساله شدی. به قول خودت میدونی چقدر دوست دارم؟ میدونی چقدر عاشقتم؟ تو تمام دین و دنیای من سورنا. لحظه لحظه های زندگیم به عشق تو سپری میشه و فقط خدا میدونه که با دل من چه میکنی. هر روز که به خدا میسپارمت حسابی شکرش میکنم که تو رو به من هدیه داده. رسیدیم به تولد سه سالگی با تغییر تم تولد و کلی کار. این یکی دو هفته ای که گذشت خریدهایی که برای تم تولدت نیاز داشتم رو انجام دادم و بعضی چیزها رو هم که تو نظرم بود آماده کرده بودم ولی همیشه یه طرح اولیه تو ذهنم دارم و تازه اصل کارم وقتی شروع میشه که وسایل رو میچینم و تازه باید ببینم چی کار کنم. چهارشنبه فرصت خیلی خوبی بود ...
30 خرداد 1399

مادرانه* خانواده

دیشب به بابا مسعود گفتم عموینا رو برای تولد دعوت کرده یانه، بابا هم گفت بله. منم خواهش کردم دوباره زنگ بزنه و جلو من بگه تا خیالم راحت بشه بعدم با عمه اینا چک کنه که برنامه سفرشون چی شد؟ آخه هفته پیش که بابا با عمه حرف میزد گفته بود برای پنجشنبه 29 خرداد برنامه نذارن و عمه گفت قراره برن سفر. از اونجایی که مامان و بابا هم خیلی وقت کمی دارن این روز به خاطر تعطیلی قبلش بهترین زمان برای برگزاری تولدت بود چون مامان ساناز با تغییر استاندارد 45001 کلی کار برای ممیزی امسال داره و احتمالا با شروع ماه تیر پنجشنبه ها رو هم باید بیام سرکار. بابا مسعودم که حسابی سرش شلوغه تا میرسه خونه ساعت 8 شبه و پنجشنبه هارو هم که میره مشاوره بنابراین وقتی...
26 خرداد 1399

لمکده

روز به روز این آقا پسر ما شکوفاتر میشه.  دیشب که از خونه خاله برگشتیم افتادم به جون خون که کاری نمونه چون واقعا اگر خونمون جمعه ها جمع و جور نشه تو هفته هم وقت نمیکنم و این داستان میره تا هفته بعد و اوضاع حسابی از کنترل خارج میشه. تازه حالو مرتب کرده بودم که از اتاق خواب اومدی بیرون و گفتی مامان میخوام پیش تو باشم بعدم سریع بالشتکهای روی مبل انداختی پایین و کسنهارو هم جابه جا کردی و یکی گذاشتی زیر سرت و اون یکی هم تنظیم کردی برای زیر پات. هم خندم گرفته بود هم برام جالب بود که به فکر راحتی خودت هستی و شرایط رو برای آرامشت مهیا میکنی. الهی همیشه شادباشی گل پسرم و آرامش مهمان همیشگی روزها و لحظه هات باشه.   ...
24 خرداد 1399

عکاسی فضای باز

از وقتی به دنیا اومدی سعی کردم برای هر سالت تعدادی عکس آتلیهای داشته باشی. سال اول بیشتر عکس تکی ازت میگرفتیم اما اسفند سال پیش با لباسایی که ست کرده بودم و چند ماهی درگیر بودم تا برای هرسه تامون تناسب رنگ رعایت بشه رفتیم عکاسی و چندتا عکس خیلی خوشگل گرفتیم. از وقتی خونه رو جابه جا کرده بودیم و از شر اون علمک گاز وسط دیوار خونه راحت شده بودیم شروع کردم دوتا قاب عکس درست کردم و آبان پارسال که آماده شدن با عکسای ستی که داشتیم زدمشون به دیوار خونه. عزیز فریده تا اومد خونمون و قاب عکس ها رو دید گفت وای مامان خیلی خوشگلن هم قاب ها و هم عکساتون، چون عزیز تکه های قاب ها رو وقتی رنگ میکردم دیده بود و وقتی نتیجش رفته بود روی دیوار خیلی ...
23 خرداد 1399

هفتمین سالگرد ازدواج

دیشب هفتمین سالگرد ازدواج من و بابا بود. مامانی مریم و بابایی از جمعه شب اومدن خونه ما که دوهفته ای پیش شما بمونن تا غزل خانوم بتونه امتحاناتشو که به خاطر کرونا کرونا غیرحضوری و آنلاین هست با آرامش بیشتری سپری کنه. شنبه 17 خرداد سالگرد ازدواجمون بود بابا مسعود بایک سبد گل زیبا در خونه رو بازکرد و سالگرد ازدواجمون تبریک گفت. مامانی و بابایی هم به هردومون تبریک گفتن و آرزوی خوشبختی کردن. بابا مسعود یک عطر برای مامان ساناز خریده بود و یک هدیه خیلی زیبا. مامان سانازم یک عطر برای بابا هدیه خریده بود و یک هدیه خاص برای روز ازدواجمون که هنوز آماده نشده و به دستم نرسیده ولی یک هدیه ماندگار برای یادآوری همیشه عشقمون و این روزه عزیز. ...
18 خرداد 1399