مهمان ناخوانده (قسمت سوم)
حسابی این روزها بهانه گیر شده بودی همش میگفتم کاش تو خوب بودی و مبتلا نشده بودی و میرفتی پیش خاله سارا یا مامانی و بابایی هم خیالمون ازت راحت بود هم سرت گرم میشد هم ما میتونستیم بیشتر استراحت کنیم ما که حال و حوصله درست حسابی نداشتیم شما هم هر دقیقه یک چیزی میخواستی و با ممنوعیتهایی هم که داشتیم و نمی تونستیم جایی بریم بیشتر اعصابمون خرد میشد. چهارشنبه بعدازظهر سرزدیم مطب دکتر که استعلاجیمو بگیریم که خیلی شلوغ بود و منشیش گفت شب بیا برات بنویسم، برگشتیم خونه و آمپول رو برداشتم و رفتیم مطب، البته یک ساعتی زودتر از دفعه قبل و اینار هم شکمی تزریق کردم که عوارض کمتری داشته باشه. یک کمی دوباره ضعف و سنگینی سر داشتم اما اصلا مثل دفعه قبل نبو...








