سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

معنای زندگی

نقاش کوچولوی من

پسرم از اول مهر به کتاب و درس و نوشتن علاقه مند شده. امروز عصری که اومده بودی خونه برامون کلی نقاشی کشیدی مامانو کشیدی بابارو کشیدی. مامان و بابا هم کلی کیف کردن از خط خطی های خوشگلت.
25 مهر 1397

اولین باران پاییز 97

شاید باید امروز خونه بودم، یعنی دلم اینطوری می خواست. می نشستم جلوت و ساعتها نگات میکردم. یک چای داغ و عالی ... یک آسمون ابری و بارون زیبا... از خواب که پا میشدی لباسای قشنگتو با کفشی که دیشب برات خریده بودیم پات می کردم و می رفتیم پارک. زیر بارون قدمی می زدیم و دیدن خنده هات زیر بارون و آب بازی دلم رو تازه می کرد عزیزکم. باید الان نشسته بودم پیشت، ولی خوب...
14 مهر 1397

متر کردن کابینت ها

امشب دوست بابا مسعود اومد با هم رفتیم طبقه پایین برای متر کردن و طراحی کابینتهای آشپزخانه. عمو پدرام اول با متر اندازه گیری میکرد بعد همونطور که مترش باز بود فک میکرد و بعد با ما درباره چیزی که تو ذهنش بود و یا ما میخواستیم صحبت میکرد. وقتی رفت و برگشتیم خونه متر رو از بابا گرفتی و درست مثل پدرام متر می زدی و بعد میگفتی اووووم دو اوووو اوجا(اونجا) دو من و بابا کلی از دستت خندیدیم.  باهوشِ فسقلی من الهی همیشه تنت سلامت باشه.  
8 مهر 1397

جابه جایی خانه

وقتی مامان و بابا خواستن ازدواج کنن،  طبقات دوم و چهارم  سهم الارث بابا و عمو محمد و عمه مریم بود عزیز طبقه دوم بود و ماهم برای اینکه تو همون ساختمان بشینیم باید میرفتیم طبقه چهارم، البته قطعا عمو محمد مشکلی نداشت که طبقه سوم هم بریم ولی دیگه سوم و چهارم خیلی فرق نداشتن و من دوست داشتم تو خونه خودمون باشیم. برای متر به متر خونه کلی فکر کردم کاشی انتخاب کردیم، کابینتا رو عوض کردیم و هر سال که گذشت بیشتر بیشتر تو خونه کوچولومون جا افتادیم، یه سال کاغذ دیواری کردیم، یه سال کاشی آشپزخانه و خلاصه هر دفعه با یه تغییر، خونه خوشگل تر شد. عمو محمدینا که رفتن، عمو به بابا گفت اگر دوست داریم بریم طبقه اول، ولی خوب ما کلی بالا رو به تناس...
7 مهر 1397

پسر تر و تمیز من

الهی دورت بگردم که انقدر اهل نظافتی. کلی سر به سر خاله سارا می ذارم میگم چرا بچمو اینطوری کردی مثل کوزت شده همش داره یا زمین تمیز میکنه یا میز، یا جارو میکشه یا سر لباسشوییه. قربونت بره مامان ساناز، انقدر خوشگل با اوستای کوچولوت گردگیری میکنی که دلم ضعف میره واست. سورنا تو زیباتزین و ناب ترین هدیه خدایی، الهی بتونم خوب و سالم بزرگت کنم و عاقبت به خیری و موفقیتتو ببینم پسر ماه من.
4 مهر 1397

آغاز ماه مهر و مدرسه

از اونجایی که شما امسال خیلی آقا شدی و دیگه رقیب سرسخت غزل هم شدی، تصمیم گرفتم برات کیف و کتاب بخرم که آبجی غزلو اذیت نکنی، چند روز پیش برات از شهر کتاب پاستل و دفتر خریدم و امروز هم با بابا رفتیم پاساژ کسا. آدرس نمایندگی fly by fly رو از اینستاگرام پیدا کردم و خوشبختانه نزدیکمون هم بود و با بابا رفتیم، چون همه وسایل اتاقت با تم خرس fly by fly بود و از کیفای پرنقش و نگار بیرون هم خوشم نمیاومد برات یک کیف خوشگل خرسی خریدیم که کلی هم ذوقش کردی و راضی نمی شدی درش بیاری از همونجا برات یه بالش خرسی هم خریدیم که تو صندلی ماشین و برای مسافرت بتونی ازش استفاد کنی. کلی هم پاساژ گردی کردی و از این به اونور دویدی و بالاخره رضایت دادی که بریم. ...
1 مهر 1397

عاشورای 97

از دیشب که بردمت هیئت اومدیم و خونه خاله بودیم، بابایی و مامانی هم اومدن و مثل همیشه تا رسیدیم خونه دسته هر سال هم رسید جلو خونه خاله و باهمرفتیم تو تراس و سینه زدیم دسته دیدیم، شب هم موندیم خونه خاله تاصبح بریم بیرون. صبح هم آماده شدیم و همه رفتیم بیرون و تا اذان ظهر بیرون بودیم و بعد هم برگشتیم خونه و ناهار خوردیم تا عصری خونه خاله بودیم و شما هم انقدر خسته بودی خوابیدیو بعد اظهر بابا مسعود اومد دنبالمون، خاله اصرار کرد بمونیم تا شام غریبان با هم باشیم ولی دیگه مامان ساناز هم خیلی خسته بود و به همین خاطر با هم رفتیم خونه، شب هم بابا مسعود بردمون بیرون یه دوری زدیم. راستش گل پسرم برات آرزو کردم که راه و طریقت حسینی باشه، امام حسی...
30 شهريور 1397

آخر هفته پر از جشن

بله حالا که تابستون داره نفسهای آخرش رو می کشه و البته ماه محرم و صفر هم از اواسط هفته آینده آغاز میشه یک هفته شلوغ و پر از جشن داشتیم. ممیزی سالانه مامان ساناز که مهمون همیشگیه اونم از نوع شهریورش برای چهارشنبه و پنجشنبه این هفته برنامه ریزی شده  بود و مامان باید کل روزهای این هفته با دقت تمام سیستم خودش رو چک میکرد و البته سری هم به واحدهای دیگه میزد. هر روز خسته و بی حال از سرکار میرسید و تازه این هفته پنجشنبه تعطیلی هم نداشتیم و کاری بود. البته حضور آقا سورنا با خنده و دلبریهاش در همون بدو ورود کلی مامان رو خوشحال میکرد و بهش انرژی میداد. برای همین هفته پرکار دو تا مهمونی هم دعوت شدیم برای روز پنجشنبه. جشن دندونی درسا ...
17 شهريور 1397

ریخت و پاش در پلک بر هم زدنی

وقتی آدما بچه دار می شن اصلا مهم نیست که خونش بهم ریخته باشه، این نظر منه قطعا یه مامان و بابا هرچقدر که بیشتر به بچشون توجه میکنن بهمون نسبت زمان کمتری برای انجام کارای دیگه دارن. یه وقتایی که حساس میشم تا خونه رو جمع و جور کنه و شب میشه و به خودم میام میبینم خیلی کم با پسرم بودم از خودم حسابی لجم میگیره. نمیدونم راستش تعادل برقرار کردن بین کار خونه و بیرون و بچه داری خیلی سخته تازه با وجود اینکه من یک همسر همراه دارم و تو همه چیز بهم کمک می کنه.  در کنار همه این داستانها، یک پسر داریم گل پسر که اصلا علاقه ای به جمع و جور بودن خونه نداره، به محض اینکه در خونه باز میشه و می ریم داخل فعالیت های سورنا هم یکی پس از دیگری آغاز میشه....
13 شهريور 1397