سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

معنای زندگی

جام جهانی 2018

این روزها نه تنها تو خونه ما بلکه تو همه خونه ها غوغاست. امروز تیم فوتبالمون با مراکش بازی داشت و بایه برد شیرین دل همه شاد شد، بعد از بازی با بابا رفتیم بیرون و کلی بوق بوق کردیم. همه شاد بودن و خوشحالی می کردن. الهی همیشه دلم ملت ایران شاد باشه. اینم یک عدد لژیونر خوش تیپ و آقای گل پرسپولیس در آیندهای نزدیک. ...
25 خرداد 1397

سفر به شهر بادگیرها

دوشنبه ظهر رفتیم مهتا بی بی و برای سورناجانم خرید کردیم، شب قبل هم در پی خرید یه سری هم به مامانی و بابایی زدیم، چون قرار بود تا آخر هفته یزد بمونیم. دوشنبه خونه که رسیدیم بعد از ناهار کم کم مشغول جمع و جور کردن وسایل سفر وتهیه غذا برای آقا سورنا شدیم. سه شنبه صبح برای ساعت 5:50 بلیط قطار داشتیم، با آژانس از شب قبل هماهنگ کردیم و صبح به امید خدا راهی شدیم. چند ساعت اول رو سورناخان جان خوابیدن و بعد که بیدار شدن دیگه مدام طی طریق فرمودن بالا و پایین میز و داستان ادامه داشت تا خود یزد. از راه آهن یزد رفتیم هتل داد و بعد از تحویل گرفتن اتاق وانتقال وسایل اومدیم رستوران هتل برای ناهار و اینجا سر آغاز دوستی سورنا با پرسنل رستوران هتل ...
18 خرداد 1397

از سری مسابقات جام کشتی

تا با هم تنها می مونید تخت خواب میشه تشک کشتی. یعنی آنچنان هم بابا مسعود جدی میگیره کارو که انگار مسابقه واقعیه. سورنا خان هم که کم نمیاره، ماشالله خستگی ناپذیر، وروجک خان. خلاصه باید بنده اون وسط انقد بگم مسعود دستش، مسعود پاش، مسعود سرش، مسعود بسه تا بلاخره همدیگرو ول کنید. خسته نباشید قهرمانان زندگی من. خیلی دوستون دارم، از خدا میخوام همیشه سالم و تندرست باشد و همینطوری به جنگ مشکلات برید و همیشه پیروز باشید.
3 خرداد 1397

داستان آب

بله بله این روزها داستان جدیدی در خونه ما در حال شکل گیریه. آقا سورنا که از ابتدا عاشق آب و آب بازی بوده حالا دیگه با ایما و اشاره میاد بغل و بعد هم ما رو می بره سمت حمام و با دستاش سر شستن و تن شستنو نشون میده. جلوت می ایسته انقد بوست میکنه که اصلا نمی تونی نبریش حمام. حالا باز سطح مقاومت مامان ساناز و بابا مسعود بیشتره.  عزیز فریده اصلا طاقت نمیاره و تا بوسش میکنی میگه بریم بریم و میبرتت حمام. تازه وقتی میریم حمام ماجرای اصلی شروع میشه،  حالا دیگه رضایت نمیدی بیاد بیرون. یعنی داستانها داریم. الهی شکر، شاد باشی عسلکم.
17 ارديبهشت 1397

نسترن خانوم

تابستون دو سال پیش یک گلدان نسترن از باغ گل خریدیم، بعد از چند ماهی خشک شد و بعد از دوماه وقتی فقط یک چوب خشک بود به حیاط منتقلش کردیم که توی گللدونی که بود بعد از چند وقت حسابی سرحال شد و الانم تو باغچه خونه حسابی دلبری میکنه. بابا مسعود اسمشو گذاشته امید به زندگی وقتی یاد اون چوب خشک می افتم و گیاهی که حالا اینطوری دلبری می کنه مطمئنتر می شم که هیچ چیز توی این دنیا نشد نداره.   ...
11 ارديبهشت 1397

تمرینات فشرده آمادگی جسمانی برای مسابقات...

من واقعا نمیدونم برای چه مسابقاتی؟ یعنی به گونه ای سورنا و بابا مسعود با هم تمرین می کنند که انگار قابت بین المللی مهمی در پیش دارند از تمرین ایستادن کنار تخت شروع م یکنن و بعد از گرم شدن بدن، از اتاق خواب میان بیرون و می رن سراغ واکر. حالا هی از این سر اتاق به اون سر اتاق. یعنی روزگاری داریم ... مامان سانازم دوربین به دست دنبالشون. بله آقا پسرم با این تمرینات فشرده قطعا قهرمان می شه باید ازش فیلم و عکی داشته باشم دیگه.
26 فروردين 1397

نوروز 1397

آغاز سال 1397 امان از این سال کهنه 96 که نمی خواست بره و تا زور داشت حسابی خستمون کرد. راستش مامان ساناز به خاطر مشغله های کاری و بعد از تایم کار هم حضور در کنار شما امسال نتونست به موقع همه کاراش رو تموم کنه. فقط نزدیک به سال تحویل دوش گرفتیم و چند دقیقه ای مونده بود که سال نو بشه نشستیم که تا اخر سال در حال بدو بدو نباشیم و ان شالله سال جدید رو با آرامش شروع کنیم. بعد از تحویل سال و تلفن به بابایی و مامانی و خاله و عمو و عمه رفتیم طبقه پایین پیش عزیز فریده و بعد از اینکه برگشتیم و شما و بابا مسعود خوابیدید، مامان بیدار موند و لباسهای شما و خودش رو برای عید دیدنی ها آماده کرد. روز اول عید برای ناهار رفتیم خونه عزیز و ع...
15 فروردين 1397