سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

معنای زندگی

خرید مبل کودک

امشب مبل خوشگلی که یک ماه پیش برای پسرم سفارش داده بودم به دستمون رسید. از قبل جای مبل رو تو اتاق آماده کرده بودیم و تا آوردنش مشماشو باز کردیم و گذاشتیمش سرجاش. البته رنگش اونی نبود که مامان ساناز انتخاب کرده بود ولی خوب خرید غیر حضوری این چیزها رو هم داره اما رنگش بد هم نبود به تناژ رنگ وسایل و اتاقت میخورد.  خامه عسلی خان هم خیل خوشحال بود و سریع رفتی روش نشستی. مبارکت باشه پسر طلایی من.   ...
26 بهمن 1397

عمق جریان

 اسم شما رو گذاشتیم سورنا عمق جریان. انقدر بامزه خودتو سُر میدی تو جریانی که ازش هیچ چیزی نمیدونی به زبون خودت حرف میزنی که کلی میخندیم. چند وقت پیش داشتم تو ماشین برای بابا ناصر خاطره تصدفاتی که تو جاده دیده بودم تعریف میکردم اولی رو گوش دادی دیگه نذاشتی بقیه رو بگم تا می اومدم حرف بزنم می گفتی بِ بِ یی بِ بِ یی آقاهه آاان ... خلاصه با کلمات دست و پا شکسته و با پانتومیم. بابایی هم جو میداد که خوب بعدش چی شد پسرم و جالب اینکه تو این تعریفا هم خودت یه پای داستانی و ازت می پرسیم تو بودی تو دیدی میگه اِ. عشق من. فوتبال دیدنتم که دیگه داستان خاص خودش رو داره، بابا مسعود تو دیدن فوتبال پرسپولیس خیلی هیجانی میشه و مدام جلو تلوی...
18 بهمن 1397

حمام بازی

یکی از تفریحات آقا سورنای ما رفتن به حمامه. تقریبا روزی یکی دوبار از مامان و بابا یا هرکسی که پیشش هست تقاضای حمام داره. با پانتومیمِ لباس درآوردن و لیف زدن و سرشستن شروع میشه و بعد دستمونو میگیره و میبره جلو درب حمام و بعد هم انقدر بوسمون میکنه که مقاومتمونو از دست میدیم و باهاش میریم حمام. دیگه تو حمام هم شعرخوانی و آ بازی و کف بازی داریم و گاهی هم شستن عروسک ها. تازه بابا مسعود هر بار برای سورنا یک افکت جدید هم رو میکنه مثلا امروز از گل رزهای روی میز براش برده تو حمام و ریخته تو وانش.   خلاصه به آقا پسرم یه جوری تو حمام خوش میگذره که یه وقتایی بهش حق میدم انقدر حمام رفتن رو دوست داشته باش. البته خدارو صد ه...
12 بهمن 1397

حمام بازی

یکی از تفریحات آقا سورنای ما رفتن به حمامه. تقریبا روزی یکی دوبار از مامان و بابا یا هرکسی که پیشش هست تقاضای حمام داره. با پانتومیمِ لباس درآوردن و لیف زدن و سرشستن شروع میشه و بعد دستمونو میگیره و میبره جلو درب حمام و بعد هم انقدر بوسمون میکنه که مقاومتمونو از دست میدیم و باهاش میریم حمام. دیگه تو حمام هم شعرخوانی و آ بازی و کف بازی داریم و گاهی هم شستن عروسک ها. تازه بابا مسعود هر بار برای سورنا یک افکت جدید هم رو میکنه مثلا امروز از گل رزهای روی میز براش برده تو حمام و ریخته تو وانش.   خلاصه به آقا پسرم یه جوری تو حمام خوش میگذره که یه وقتایی بهش حق میدم انقدر حمام رفتن رو دوست داشته باش. البته خدارو صد ه...
12 بهمن 1397

استخر خانوادگی

از اونجایی که پسر کوچولوی ما عاشق آب و آب بازیه، مامان ساناز گشت و یک استخر خانوادگی پیدا کرد که بتونیم چند ساعتی بریم اونجا و خوش بگذرونیم. بعد از تحقیق راجع به سیستم تصفیه آب و نظافت استخر و اینکه مناسب بچه ها هست یا نه بالاخره استخر آنیل رو انتخاب کردیم و برای پنجشنبه رزروش کردیم. ساعت 10 تا 11:30 شب. آقا سورنای مامان خوب خوابیده بود و عصری سرحال بیدار شد و بعد هم کم کم آماده شدیم و به سمت استخر حرکت کردیم، وقتی خیالمون راحت شد که به محل استخر رسیدیم تصمیم گرفتیم شام بخوریم و بعد بریم. حالا هی بگرد دنبال یک رستوران، فست فود مگه چیزی پیدا میشد. آخر دیگه نزدیک تایممون شد، بابا جلو یک سوپر نگه داشت  و برامون تنقلات خرید و خوردی...
20 دی 1397

دی جی سورنا

پسرم امشب دیجی شده بود. مادرجون، خاله مریم و عزیز خونمون بودن، آقا سورنا هم موتورش رو آورده بود بیرون و از روش آهنگ میذاشت و ما دست میزدیم پسرم برای ما میرقصید.  بعدم تا یک کم می گذشت سریع میرفت آهنگو عوض میکرد. مامان ساناز مُرد واسه اون رقصیدنت که. یعنی عاشقتمم با تمام اداهات. دلبر کوچولوی من.
10 دی 1397

واکسن 18 ماهگی

چهارشنبه مرخصی گرفتم تا در کمال آرامش واکسن بزنیم و بعدهم دو روزی کامل پیش پسرک جانم باشم تا اذیت نشه. از اونجایی که سورناخان مامان شب چندین مرتبه بیدار شد و نذاشت خیلی خوب بخوابیم صبح بیست دقیقه به ده بودکه بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و آماده رفتن شدیم ساعت 10:30 هم گذشت. البته یک صبحانه پرماجرا مثل  همه روزهایی که من خونم و سورنا میلی به خوردن چیز دیگه ای جز مه مه نداره، خلاصه سورنا بدو مامان ساناز بدو و دریکی از همین کش و قوسها انقدر تلاش کردی تا دستت از دست من ول شد و کنار سرت خورد به پله جلو اتاقها. بعدهم یک ربعی طول کشید تا حاضر شدیم و اومدیم بیرون و سوار اسنپ شدیم. تو ماشین بابا جلو نشست و من و سورنا عقب و مامان سور...
8 دی 1397

جشن یلدا

با کلی ذوق و جستجو بالاخره تونستم یه جشن یلدا پیدا کنم که هم پنجشنبه باشه و هم نزدیک، که با سورناجونم بریم و حسابی بهمون خوش بگذره. بلیط جشن یلدا لیلی پوت رو گرفتم. پنجشنیه ظهر کم کم آماده شدیم و ساعت 4 سرزمین لیلی پوتها بودیم و بعد از کنترل بلیط رفتم طبقه بالا، بابا مسعود رفت و مامان ساناز و سورنا هم بعد از تجهیز گل پسر به کمربند و کروات و تاج یلدا رفتن داخل سالن. اما نمی دونم چرا  آقا سورنای ما از همون اول بنای ناسازگاری گذاشت اول که نشست پیش منو تکون نخورد سمت هیچ نینی نرفت، بعد از یک ربعی هم که شروع کرد به گریه کردن و به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد. منم که دیدم واقعا بهش خوش نمیگذره و داره اذیت میشه زنگ زدم به ...
24 آذر 1397