سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

معنای زندگی

روزهای سخت و پر دغدغه*1

روزهای سختی رو میگذرونم سخت و شاید خیلی سخت. بابایی به توصیه دکتر قاسمی به خاطر تنگی نفس بیمارستان بهمن بستری شد انقدر دو روزی که اونجا بود اذیت شد که خودش رضایت داد و اومد خونه و چون حالش خوب نبود رفتیم پیش دکتر اسلامی و دکتر دستور بستری تو بیمارستان پارس داد. از 18 آذر بابا ناصر بیمارستان بستری شد، سه شنبه از سرکار رفتم تا به بابا ناصر سربزنم که بابامسعود به هم زنگ زد و گفت با افرا خداحافظی کرده و اومده بیرون. بابا مسعود تو شرکت قبلی جایگاه خوبی داشت و خیلی هم از کارش راضی بود بالاخره 9 سال تو اون شرکت بود و جالب اینکه تو این مدت 5 مدیری هم که عوض شده بودن همه با بابا خوب بودن و بازهم کاها خوب پیش رفته بود تا اینکه تصمیم گرفتن شرک...
21 آذر 1397

گردش روز جمعه

امروز یه جمعه عالی بود بعد از صبحانه از خونه رفتیم بیرون و مامان ساناز چندتایی مغازه که مدنظرش بود دید داشتیم برمیگشتیم خونه که بابا گفت ناهار بریم بیرون و بعد هم ارکیده رو پیشنهاد داد. خلاصه رفتیم رستوران ارکیده انقدر شلوغ بود که یک ربعی بیرون نشستیم تا میز خالی بشه وبعد رفتیم داخل رستوران. عشق مامان که شما باشی منو رو گرفته بودی با دقت نگاه میکردی و حرف میزدی. بعد از خوردن ناهار اومدیم خونه تا ساعت 7 خوابیدیم، البته خوب انقدر گشته بودیم که حسابی هم خسته شده بودیم. اینم یه جمعه عالی با یک بابا مسعود عالی که مارو همه جا برد.
16 آذر 1397

کنسرت رضا صادقی* آذر 98

برای امشب من و بابابلیط کنسرت رضا صادقی داشتیم، خیلی دلم میخواست پیشم باشی و با خودم ببرمت اما تو بلطی نوشت ورود کودکان زیر 3 سال ممنوعه. خاله سارا گفت من نگهش میدارم، شما برید. بردیمت خونه خاله و من و بابا راهی شدیم به سمت نمایشگاه تو مسیر که بودیم بارون گرفت ووقتی رسیدیم دیگه تند تند شد. ما هم که چتر نبرده بودیم. دیگه بابا مسعود کاپشنشو در آورد کشیدیم رو سرمون و تا خود سالن دویدیم. کنسرت که تموم شد مامان ساناز حسابی فول انرژی بود بعدم سریع اومدیم دنبالت و دیدیم بله آقا پسره ما بیداره. خاله گفت پسر خوبی بودی ولی هرکاری کرده بدون شیر و ممه نخوابیدی و منتظر مونده بودی مامان و بابا بیان پیشت. اینم از شب قشنگ بارونی مامان و ...
15 آذر 1397

دیدنی محمد ایلیا

امروز برای ناهار خونه عمه مریم مهمون بودیم و بابا هم با دوستاش هماهنگ کرده بود که بریم برای دیدن پسر عمو حسن. برای همین تا بعدازظهر پیش عمه اینا بودیم و تقریبا ساعت 7 بود که راه افتادیم به سمت خونه دوست بابا. با بابا قرار گذاشته بودیم روزی که محمد ایلیا به دنیا میاد بریم بیمارستان برای دیدنش ولی خوب مامان ساناز و سورناجونش یه کوچولو سرماخوردگی داشتن و برای همین دیگه نرفتیم، برای امروز بابا با عمو عطا و عمو حسن هماهنگ کرد که بریم خونشون. خلاصه برای نی نی کادو آماده کردیم و رفتیم خونشون، پسر خوشگلشونو دیدیم، شما هم مدام میرفتی بالاسر تخت پسر کوچولو ذوق میکردی به زبون خودت به من تعریف میکردی. البته کلی هم به اتاق نی نی سر زدی و...
2 آذر 1397

خرید شاپرک

امروز بعدازظهر با بابا مسعود رفتیم پاساژ شاپرک تا برای گل پسرم خرید زمستانی انجام بدیم. با دقت فروشگاه ها و کاپشن ها رو دیدیم و در نهایت یکی رو پسندیدیم و تن آقا گلی کردیم و شما هم دیگه راضی نشدی از تنت درش بیاری و با همون کاپشن جدید شروع کردی به گشت و گذار در پاساژ.  بعدش برات یه جفت دستکش خوشگل همرنگ با شال و کلاهی که خاله سارا مشغول بافتنش بود خریدیم و بعد هم اومدیم خونه. وقتی خوابیدی مامان ساناز با کلی ذوق لباسای خوشگل زمستونی شما رو چید و ازشون فیلم گرفت. الهی دورت بگردم که قراره تو این لباسا کلی دلبری کنی عشق و حیاتم. سورنای من از وقتی اومدی از وقتی هستی تمام لحظهها شیرین شده، به تو که فکر میکنم هیچ چیز این د...
1 آذر 1397

مسواک زدن 2

آقا اجازه هست دورتون بگردم که انقدر آقایید. بخدا هرچقدر هم که خداروشکر کنم بازم کمه، انقدر قشنگ از اتفاقات خوب استقبال میکنی و تغییرات رو می پذیری که می میرم برات. بعد از تجربه خوب با مسواک انگشتی دیگه دوست داشتی خوذت مسواک بزنی، منم برات خمیردندان خریدم تا شروع کنی، آخه شما گل پسرم انقدر ماشالله سریع همه دندونا رو دراوردی که دیگه به شوخی می گفتیم فقط دندنای عقلش مونده. بهت یاد دادم که روی پله جلو توالت بشینی و همونجا مسواک بزنی بعد اینکه یه کم خودت مسواک میزدی مامان مسواکو میگرفت و برات تعریف می کردم که دارم کرمهای ندندوناتو میکُشم و به این ترتیب  دندونات رو تمیز میکردیم تازه یه شبایی هم رو تخت می خوابوندمت و برات نخ دندا...
25 آبان 1397

شمارش اعداد

بازی جدید این روا با بابا مسعود این هست که یک سر اتاق شما می ایستی یک سر هم بابا مسعود میشینه و بعد باهم از یک تا سه میشمرید و بعد میدوی طرف بابا و بغلش میکنی. هرچندتایی هم که این کارو تکرار کردی باید جاهاتونو عوض کنید وگرنه بیخیال نمیشی. با این بازی اول راه رفتنو یاد گرفتی بعد دویدن رو و حالا داری شمردن اعداد رو یادمیگیری.  هر روز بیشتر از روز پیش عاشقتم.
22 آبان 1397

اسباب کشی

بعد از کلی بدو بدو و حرص خوردن مامان ساناز و دعوت به آرامش از طرف بابا مسعود بالاخره امروز اسباب بردیم پایین. راستش اصلا دلم نمیخواد اتفاقات این یک ماه رو بنویسم آنقدر که حرص خوردم داد کشیدم به خاطر نالایقی و خدانشناس بودن مستاجر قبلی خونه و اینکه از خونه ای که عمو رنگ شده و تر و تمیز بهشون اجاره داده بود چی باقی گذاشته بودن تقریبا هیچ هیچ هیچ چیز سالمی توی خونه نبود که نیاز به بازسازی و تعمیر نداشته باشه، فقط آرزو کردم که ان شالله یه روزی خدا یه مستاجر مثل خودشون قسمتشون کنه  یا خونهای میخرن قبلی که اونجا زندگی میکرده مثل خودشون باشه البته اگر بفهمن. مثل همیشه نیروهای در صحنه مامانی و خاله و غزل و عمو احمد اومدن کمکمون، عزیز فرید...
19 آبان 1397

روخوانی

انقدر این روزها غزل پیشت درس میخونه که تا یک تکه کاغذ یا دفتری، کتابی چیزی میبینی سریع برش میداری و شروع میکنی به خوندن. آخ که من دورت بگردم. اتقدر خوشگل و بادقت میخونی که بهمون این حس دست میده که تو داری درست میخونی و ما نمیفهمیم چی به چیه.  الهی همیشه خوش باشی.
26 مهر 1397