سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

معنای زندگی

جایزه دستگاه پز

دورت بگردم که الان یک هفته است هر شب تو تخت خوودت میخوابی و  صبحا که من میام بیرون حاضر بشم برای رفتن سرکار، بابا میاد تو اتاق پیشت میخوابه یه وقتایی بیدار میشی میگی بابا بریم خونه خاله آرا؟ بابا میگه نه زود بخواب . دوباره میگی باباوقت خواب هنوز؟ بابا میگه بله بخواب و دوباره میخوابی. دیگه کاملا برای خوابیدن تو اتاقت به آرامش رسیدی و با علاقه اینکار رو انجام میدی، هرشب میخای بری تو تخت دوتا کتاب هم با خودت میبری و برات میخونم و بعدم به انتخاب خودت یکی از فیلمای تولدت رو میبینی و میخوابی. چندروز اول رو هر روز جایزه گرفتی اما بعدش جایزهاتو کردم هفتگی، جایزه این هفته ات هم دستگاه پوز بود که خیلی دوست داشتی خیلی وقت بود که میخواست...
27 آبان 1399

مادرانه*گاهی چشمانت را ببند

سالها، ماهها، روزها و لحظه ها سپری میشن و میرند و از همه این گذشتن ها، حس ها باقی میمونن. خوبیها باقی میمونن. بدیها باقی میمونن. شناخت ها باقی میمونن. اما از همه این باقیمانده ها بهترین کار درس گرفتن و تجربه کسب کردن. پسرکم یادبگیر که گاهی چشمانت رو خیلی چیزها ببندی و آروم از کنارشون گذر کنی و حتی تجربشون هم نکنی، تلخی بعضی تجربه ها تا همیشه با آدم میمونه و هیچ شیرینی نمیتونه تلخیش رو ببره. من و بابا همیشه بهت افتخار میکنیم و ایمان داریم تو بهترین خودت هستی و قدر خودت و خوبیهات رو میدونی. خدای مهربانی که تو رو به ما هدیه کرده تا ابد مراقبت هست. چشم و فکر بد ازت دور و گاه مهربان خدا مهمان تک تک لحظه هات. ...
26 آبان 1399

تولد خاله سارا

دیروز تولد خاله سارا بود، هفته پیش که خونه خاله بودیم با غزل برنامه ریزی کردیم برای سوپرایز خاله سارا. چون مامان پنجشنبه تا بعدازظهر سرکار بود و غزل هم کلاس داشت قرارمون برای تولد شد روز جمعه که دقیقا روز تولد خاله بود. از پنجشنبه هم کلی به مامانی و بابایی سپردم که خواهشا تولد خاله رو تبریک نگن تا برناممون لو نره با اینکه پنجشنبه شب هم شام خونه خاله بودیم اما هیچکدوممون تولد خاله رو تبریک نگفتیم، صبح جمعه هم بابایی به مامانی گفته بود آماده شو بریم خونه، خاله سارا کلی اصرار کرده بود که بمونن. از قبل مدل کیک تولد خاله رو انتخاب کرده بودم چون دوست داشتم کیک و تولد 40 سالگیش ویژه باشه و به شقایق سفارش داده بودم، پنجشنبه هم که داشتیم میر...
24 آبان 1399

توپ فوتبال

این هفته حسابی آقا بودی... تمام هفته رو هر شب تو تختت خوابیدی و هر روز هم با خاله تکالیفت رو انجام داده بودی. یعنی عشق میکنم که انقدر ماهی... از دوشنبه شب منتظر اومدن بابایی و مامانی بودی، سه شنبه صبحم تا چشم باز کرده بودی و از تخت اومده بودی پایین سریع رفته بودی در اتاق غزلو بازکردی بودی و گفته بودی غزل خانوم بابایی امشب میاد خونه ما، غزلم برای اینکه اذیتت کنه تو کل روز بهت میگفته از اینجا پایینو نگاه کن جا پارک بود به من بگو شما هم عصبانی میشدی میگفتی جا پارک برای چی؟ بابایی میخواد بیاد خونه ما و خاله سارای بیچاره هم بین شما و غزل. چون من باید پنجشنبه رو هم سرکار میرفتم بابایی و مامانی گفتن کاراشونو میکنن و سه شنبه آخر شب میان،...
22 آبان 1399

رها شویم...

و چقدر این اشکها برام دردناک بود... بطری آبی که روی سنگ میچرخوند و دستی که به گونه ای سنگ رو نوازش میکرد که انگار بر عمق وجود کسی که در زیر اون خفته بود کشیده میشد... عزیز از دست دادن سخته خیلی سخت... غمِ نداشتن پشت و پناه خیلی سخته... کاش همه بفهمیم... مراقب خودمون و عزیزانمون باشیم... به خدا که دشت و جنگل و کوه و دریا به شرط حیات ما هستند... به کی بد میکنیم... به خدا که هرخطایی میاد و میشینه تو عمق زندگی خودمون... از کافه و رستوران نرفتن کسی نمرده... از دریا نرفتن و جنگل نرفتن کسی نمرده... یه جایی وا بدیم... تموم کنیم... بلکه از شر این ویروس کوفتی راحت بشیم... خدایا به همه کسایی که عزیز از د...
21 آبان 1399

اولین شبی که تو تخت خودت خوابیدی

چند وقتی بود که باهات صحبت میکردم که بری تو تختت بخوابی، هربار قبول میکردی اما به اجرا که میرسید بهونه میاوردی ومی گفتی از فردا. یه شب نیم ساعتی هم باهم خوابیدیم تو تختت ولی آخر بلند شدی و زدی زیر گریه و گفتی دلم برای بابام تنگ شده و رفتیم تو اتاق ما. پنجشنبه ظهر از حمام که اومدی گفتی بریم تو تخت خودم بخوابم خلاصه من باهات اومدم تو تخت و بابا هم روی زمین خوابید تا خوابت ببره، از قبل برات یه بسته خمیر بازی خریده بودم  تا خوابت برد آوردم گذاشتم زیر بالشت بعد از دو ساعت به محض اینکه از خواب بیدار شدی زیر بالشت و نگاه کردی و دیدم خوشحال دویدی بیرون و گفتی مامان ببین آقا جایزه ای برام چی آورده؟ و کلی خوشحال شدی و گفتی فردا هم که از کیل...
17 آبان 1399

جایزه مسابقه نقاشی

چهارشنبه اعلام کردن که از ساعت 4:30 تا 5 برای گرفتن جوایز مسابقه نقاشی بریم دفتر اداری و البته طبق پیشنهاد من برای همه جایزه خریده بودن. سرویس ما هم که معمولا 4 حرکت میکنه، اتفاقا اون روز برای ساعت 3:30 برای مامان یک جلسه گذاشته بودن و به همین خاطر با سرویس هماهنگ کردیم که دیرتر بیاد، جلسمم که 4:15 تموم شد سر زدم واحد اداری و دیدم جوایز آمادست و جایزه گل پسر زیم رو تقدیم کردن. کلی از جایزت ذوق کردم وقتی عصری با بابا اومدید خونه جایزتو نشون بابا دادم و بابا مسعود هم کلی اصرار داشت که همون موقع بهت بدم اما گفتم یکشنبه به خاله شقایق سفارش مینی کیک مرد عنکبوتی داده بذار فردا شقایق اونم بیاره و براش جشن بگیریم. امروز صبح تا چشماتو باز کر...
13 آبان 1399