سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

معنای زندگی

اولین دفترچه بیمه عکس دار

از همون موقع که به دنیا اومدی مطابق با قوانین تامین اجتماعی شما هم بیمه شدی و برات دفترچه بیمه صادر شد ولی خوب دفترچت عکس نداشت و الزامی هم نداشت که عکس داشته باشه. چند وقت پیش یه بار دفترچه بیمه هامونو میدی گفتی چرا مال من عکس نداره منم برات توضیح دادم، اصرار کردی که باید عکس بدی من بزنم روش و خلاصه یه عکس که قبلا برای پاسپورتت گرفته بودیم از کیف پول بابا برداشتیم و دادی بابایی با چسب چسبوند به دفترچه بیمت و کلی هم خوشحال بودی. امسال بابا گفت حتما سورنا رو هم بیمه کنیم و چون شرایط بیمه تکمیلی من از بابا بهتر بود و هر دو هم باید حق بیمه میدادیم قرار شد من اسمت رو برای بیمه رد کنم، شرکت هفته پیش اعلام کرد که برای گرفتن کارت طل...
22 مهر 1399

مادرانه* صفر و صد نه

آدمها هرچی سنشون بالاتر میره به واسطه قرار گرفتن در محیط های مختلف دیدن آدمها بیشتر و ... تجربیاتشون هم بیشتر میشه، شاید برای همینه که میگن تو هر کاری به حرف کسی که دوتا پیرهن بیشتر از شما پاره کرده گوش کنید. این روزها بیشتر از همیشه یاد میگیرم که در این دنیا هیچ چیز مطلق نیست نه خوشبختی نه بدبختی نه خوبی نه بدی نه... نه... شاید فقط یک چیز مطلق وجود داره و اون هم مرگه. حتی زندگی هم مطلق نیست... بنابراین تو هرخیری شری هست و تو هر شری هم خیری تو هر خوبی بدی هم هست و تو هر بدی خوبی... اینکه ما چطور به جریانات و اتفاقات و مسیرهای پیش رومون نگاه کنیم دست خودمونه و مامان ساناز جدی جدی تصمیم داره اساسی تمرین کنه تا بیشتر چیزای خوب رو ...
18 مهر 1399

پیراهن پرسپولیس

چند وقتی که بازار بازی‏های آسیایی گرمه. و تیم ما هم با بردهای پی در پی رسیده به یک چهارم نهایی، یکشنبه 6 مهر وقتی رسیدم خونه با بابا خونه بودید چون بابا زودتر اومده بود که به فوتبال برسه، تا درو باز کردم گفتی مامان من لباس پِپولیسیمو میخوام البته هفته پیشم انقدر لباس پرسپولیسی خواسته بودی که بابایی گفت میرم منیره برات میخرم بابا مسعودم گفت نه بابا اصلا تو این شرایط نمیخواد بری. خلاصه اونروز رفتم سراغ کشو خاطرات و لباس پرسپولیستو دراوردم و جالب بود که لباست با اینکه واسه یک سالگیت بود کاملا اندازت بود و فقط قدش حسابی کوتاه شده بود، یعنی عشق منی که اصلا عرضی رشد نداری و البته خداروشاکرم که رشد طولی داری. کلی با لباس پرسپولیست عشق ...
10 مهر 1399

لطف خدا

امروز مثل همه چهارشنبه های اخیر مامانی و بابایی پیشت بودن. ساعت 9 بود که باهاشون خرف زدم و نیم ساعت بعدش هرچی به خونه زنگ زدم کسی جواب داد دیگه موبایل مامانی رو گرفتم و گفت برق تلفن قطع شده و منم از اونجایی که واقعا باطری تلفن مشکل داشت کنجکاوی نکردم. تا عصری که رسیدم خونه و هرچی زنگ خونه رو زدم کسی باز نکرد و تلفن رو گرفتم کسی جواب نداد و منم که دستم حسابی پر بود با کلی تلاش کلید درآوردم و رفتم تو خونه و دیدم بابا مسعودم خونه است حسابی عصبانی بودم که چرا زنگ در و تلفنو جواب نمیدن که دیدم بببببلللله... از صبح کلی ماجرا داشتیم و مامانی گفت فقط ببینید کجا چه کاری کردید که خدا اینطوری بهتون نظر کرده و این اتفاق امروزی افتاده که ما اینجا ب...
9 مهر 1399

پایان آخرین تابستان قرن

آخرین تابستان قرن هم به پایان رسید اما برای ما متفاوت بود از تابستانهای دیگه برای ما که جز به اجبار خانه ترک نکردیم برای ما که به طبیعت هم فرصت احیا و آرامش دادیم برای ما که تمام تلاشمون رو کردیم تا در برابر آمار مرگ و ابتلا هر روز کرونا شرمنده نباشیم و شب با وجدان آسوده بخوابیم برای ما که از اسفندماه تا حالا طعم خیابان و طبیعت و گردش و مهمانی رو به کلی از یاد بردیم تا به انسانیت عمل کنیم. برای ما که... خداحافظ آخرین تابستان سده سیزده خداحافظ تابستان گرم و داغ سرشار از انزوای آدمها خوب و بد هرچه گذشت، تمام شد بعد از این تمام تابستانهای این قرن به تاریخ خواهند پیوست. اما امروز، آخرین روز تابستان این قرن دیگر...
31 شهريور 1399

کارتونهایی که نباید کودکان ببینند

تو پست قبلی مطلبی راجع به کارتون باب اسفنجی نوشته بودم که باعث شده بود سوال پیش بیاد، لطفا این متن رو بخونید، هرچند که خودم به شدت به این کارتون و شخصیتهاش در بارداری ویار داشتم و حالم از دیدنشون بد میشد، مدل حرف زدن شخصیتها در این کارتون واقعا روی تمرکز و روان آدم اثر منفی داره. کارتون هایی که نباید کودکان ببینند بسیاری از ما با تماشای کارتون هایی از قبیل «تام و جری» یا «رود رانر» بزرگ شده ایم. اگر چه این کارتون ها نیز پُر از صحنه های خشونت آمیز بود، اما صحنه های خونریزی و تخریب و خُرد شدن نداشت. خشونت آن ها کمدی بود. حال آن کارتون ها را با کارتون های خشن امروزی، مانند:لاک پشت های نینجا و ... مقایسه کنید...
31 شهريور 1399

ایشالا بزرگ بشم

دیروز از عصری که اومدی باهم تنها بودیم تا 9:30 بعدم که بابا رسید خونه خیلی خسته بود. خلاصه منو خوابوندی رو تخت و کلی دستمال کاغذی بریدی و چیندی رو من و بعدم با اسپری ضدآفتابت با صدای ششششششیییییییشششش شششششیییییییشششش اسپری میپاشیدی رو دستمالها و توضیحاتی هم به بینندگان می دادی و مدام میگفتی ببینید بینندگان اینجوری ... دیگه داشتم زخم بستر میشدم که رضایت دادی این بازی تموم بشه و کارتون ببینی، گفتم چه کارتونی میخوای گفتی با اببنجی(باب اسفنجی) گفتم نه مامان کارتون بابااسفنجی کارتون خوبی نیست برای بچه ا گفتی نه میخوام چرا خوب نیست، دیدم حالا چه توضیحی بدم که قانع شی گفتم بشه بذار بیارم برات و بعدم گفتم گوشیم این کارتونو پیدا نمکنی و گفتی پ...
30 شهريور 1399