مهمونی آخر هفته
دیشب تولد 6 سالگی امیرعلی بود و ماهم یک پنجشنبه پرکار داشتیم، اول رفتیم محضر برای وکلات تعویض پلاک 206 به دوست بابا مسعود و بعد هم رفتیم صندوق و در نهایت هم کارای بانکیمونو انجام دادیم تا رسیدیم خونه ساعت 1.5 شد. بابا ناهار رو آماده کرد و باهم خوردیم بعد از ناهار هم بابا بردت حمام که حسابی خسته بشی و بخوابی، مامان هم لباساتونو اتو زد و آمادشون کرد، از حمام که اومدی نیم ساعتی بازی کردی و بعد هم با گریه رضایت دادی بریم تو تخت و البته سریع خوابت برد. شما و بابا که خوابیدید. مامان ساناز از فرصت استفاده کرد و آماده شد. بابا که بیدار شد از صدای صحبتای ما با لبخند چشم باز کردی ولی همین که از تخت اومدی پایین ماجرا شروع شد. زدی زیر گریه و ...




