سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

معنای زندگی

عروسی مامان و بابا

امروز برات فیلم عروسیمونو گذاشتم آخه چند وقتی به قاب عکی عروسیمون که بالای تختت نصب شده به شدت علاقه من شدی تا میریم رو تخت میگی این مامانمه این بابامه. همون آناسی و مسعودی معروف شما. امروز که برات فیلمو گذاشتم با تعجب می پرسیدی من تجام؟ منم برات توضیح میدادم که تو پیش خدا بودی و هنوز نیومده بودی تو دل من، شماهم با گریه میگفتی نه منم ببر. بابا مسعود که از سرکار اومد تا دید داریم فیلم عروسی رو میبینیم گل از گلش شکفت، دوباره سوالای شما از بابا مسعود شروع شد. ما هم بهت قول دادیم یه بار دیگه عروسی کنیم و این بار حتما شما جز مهمانان ویژه تشریف داشته باشید. قند عسل من، تو بهترین اتفاق هر روز مایی و عاشقانه دوستت داریم. ...
6 مهر 1398

این روزهای تو

این روزا کلی از حرفا و کارات لذت میبریم. تو تمام دنیای ما هستی سورناجونم و من و بابا هر لحظه خدارو به خاطر نعمتی که به ما عطا کرده شکر میکنیم. چند روز پیش برده بودمت حمام وانت که پرشد بهت گفتم بشین تو وان، با تعجب به من گفتی مامان وان؟؟؟!!! وان؟؟؟!!! اخه غزل باهات انگلیسی اعداد رو تمرین میکنی وتو تعجب کردی که این وان همونی که غزل بهت میگه بشمر. وای که من بمیرم برای عقل و هوشت. غزل برات تا 10 به انگلیسی میشمره و شما هم پشتش تکرار میکنی اما به سون که میرسه به جای اینکه بگی سون میگی بَئِه غزل میگه خاله چرا سونو میگه بله گفتم شاید فک میکنه میگی سورن. دیشب سرغذا بلند شدی گفتم کجا میری گفتی نمک، گفتم نمک داره غذا، رفتی نمکدونو آوردی بعد ا...
6 مهر 1398

سفر مشهد * تابستان 98

برای یک سفر عالی به اتفاق بابایی و مامانی، خاله سارا و غزل، عمه مهناز و خانوادش، عمه مرضی، خاله شعله، سحر و زنعمو رویا، خاله لیلا و خاله زهرا و خاله پروین و خاله فاطمه و آیسان و احسان آماده شدیم. چند روز به سفر که مونده بود ازت می پرسیدم کجا می خوایم بریم میگفتی آققققا منم میگفتم آقا امام رضا. بعد میپرسیدم با چی میخوای بری: می گفتی: اَکط(قطار)(البته صدای ک کامل نبود و تلفیقی از ک و ق بود، چهارشنبه شب با بابا مسعود رفتیم راه آهن و بابا تا پایین باهامون اومد و وقتی وسایلمونو تو کوپه گذاشت رفت. شما هم که کلی عجله داشتی واسه حرکت قطار همش می گفتی آقا بُووو. قطار که راه افتاد کلی ذوق کردی، همه ما تو یک واگن و 5 کوپه پشت هم بودیم و تا ...
1 مهر 1398

ویزیت پزشک

چند هفته ای بود که تصمیم داشتم برای چکاپ ببرمت پیش دکتر اما همش تنبلی میکردم امروز از صبح خاله سارا در پی مکالماتی که با خاله زهرا داشت پیگیر شد که حتما ببرمت دکتر و راجع به ویتامینات سوال کنم، هرچند قبل از 2 سالگی همه اینهارو از دکتر پرسیده بودم اما برای راحت شدن خیال خودم و خاله و مامانی و بابایی که اوناهم از صبح پیگیر بودن به بابا مسعود گفتم بیاد تا ببریمت دکتر. بابا که اومد از همون خونه خاله رفتیم سمت مطب دکتر، من و بابا همیشه سعی میکنیم آخر وقت بریم که خیلی کوچولوی مریض اونجا نباشه اما این دفعه با اینکه ساعت 7.5 رسیدیم بازم کلی مریض نشسته بود. البته شما که خیلی دوست داری با نی نی ها بازی کنی یکی یکی سراغ همشون میرفتی، من و باباهم کلی...
26 شهريور 1398

محرم 98

محرم رسید، مامان ساناز دو ساله که به خاطر شما هیئت نمیره،  ولی امسال تجربه ای کسب کردیم که ان شالله از سال بعد حتما میتونیم بریم. مامانی مریم اول محرم به دوستش که رفته بود بازار برای نوه اش طبل بخره گفته بود یکی هم برای شما بخره، وقتی بهم گفت، گفتم کاش چیز دیگه ای میخریدی، چون بابایی برات پارسال یه طبل خریده بود و داشتیش. بابا مسعود از شب سوم رفت هیئت، منم لباس مشکیتو که روش یا حسین داشت تنت کردم و با بابا رفتی هیئت. اما وقتی برقارو خاموش کرده بودن ترسیده بودی به بابا گفته بودی بریم. بعد هم که رفتیم مسافرت، شب تاسوعا باهم رفتیم خونه خاله چون هرسال یه دسته خیلی خوب میاد جلو خونه روبه رویی خاله و خیلی قشنگ عزادای میکنن، خاله...
22 شهريور 1398

اولین جمله سه کلمه ای

چند وقتی بود که جمله گفتن دو کلمه ای رو شروع کرده بودی مثل ماشین نیست، اینجا هست. شیر دائه(شیر داره)، مامان دوست، بابا دوست ولی امشب که برای جیش بردمت تو حمام گفتم بگو مامان دوست دارم یهو خیلی خوشگل گفتی مامان دوسیت دائی. منم سریع بابا مسعود رو صدا کردم تا ازش تعهد بگیرم بعدا نزن زیرش بگه اولین جمله بابا دوست دارم بود، آخه چند وقت پیشا مدعی شده بود اولین کلمت بابا بوده در حالی که کلی شواهد تاریخی و ثبت شده واسش رو کردم حتی خودش بهم گفت داره میگه مامان ولی بازم زیر بار نرفت و تهش یه خنده ملیحی کرد که یعنی بااااشه. خلاصه تا بابا اومد دوباره بهت گفتم بگو مامان دوست دارم و دیگه نگفتی بابا از من گرفتت و بهت گفت بگو بابا دوست دارم تو سر...
16 شهريور 1398

سفر شمال* تابستان 98

از اونجایی که بابا مسعود دوهفته تعطیلات تابستانی داشت و مامان ساناز هم بعد از گذروندن زمان ممیزی حسابی خسته بود تصمیم به سفر گرفتیم، البته با خاله سارا و بابایی و مامانی. اول میخواستیم بریم انزلی چون مامان ساناز عاشق طبیعت گیلانه ولی با اصرارهای بابا مسعود و چک کردن هواشناسی رفتیم بابلسر، هرچند هواشناسی بابلسر رو هم برای روزهای سه شنبه و چهارشنبه بارونی زده بود اما شانس کمتری داشت و ما با توکل به خدا ساعت 10 صبح راه افتادیم و با توقف های بین راه ساعت 2:40 رسیدیم بابلسر و گشتیم دنبال یه جای خوب، وای که این پروسه ویلا گرفتن خودش یه سفره. اما بالاخره با صبر و حوصله یه جای عالی پیدا کردیم، یه ویلای دوبلکس ساحلی که هم از دریا راحت اس...
16 شهريور 1398

ی اضافه در پایان کلمات

از سه شنبه بعداز ظهر تا حالا هر چیزی رو که می خوای صدا کنی بهش ی اضافه میکنی اول هم با آناسی شروع کردی و خیلی جدی نگرفتم، پیش خودم فکر کردم شاید این طوری تلفظش برات راحت تره، چهارشنبه که خونه خاله بودیم ماجرا شدت بیشتری گرفت دیگه به جای مامان می گفتی مامانی، به غزل می گفتی غزلی، به خاله سارا می گفتی آله ایی. و این ماجرای ی اضافه تا امروز که شنبه است هنوز ادامه دارد و وسعت هم پیدا کرده دیگه ماشینتم قاقانی صدا میکردی، بابا رو بابایی و به عزیزم میگفتی عسیسی. عصری کلی ماچت کردم تا دیگه بابا اومد کمکت، بابا گفت اینطوری ماچش نکن من دوباره کلی ماچت کردم بابا هم صورت منو گرفت هی ماچ کرد دیگه تو غش کرده بودی از خنده تا بابا ول میکرد م...
9 شهريور 1398