سورناسورنا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره

معنای زندگی

سالگرد بهترینها

یه روزی روزگاری جونم به جونشون بند بود اگر جایی بودیم اگر قرار می شد شب بمونیم حالم خراب میشد هزار بار زنگ میزدم تا صداشونو بشنوم تا حالم خوب بشه. هنوز صدای آپاردی سئللر سارانی بابابزرگ که روی پله های ایوان خونه مینشست و میخوند توی گوشمه، صدای قیزیم قیزم گفتانش، یه روزایی که دستمو میگرفت و میبرد بیرون و بعد برام النگو میخرید و بر میگشتیم خونه،یه وقتایی شبا میدیدم یه چیزی میخورد به پنجره میرفتم پنجره رو باز میکردم میدیدم بابابزرگه از بالکن اتاقش اشاره میکرد بیا، بدو بدو میرفتم پیشش میدیدم تو چارچوب کمدش نشسته میگفت جیبتو بیار جیبامو پر از پسته و باسلق میکرد، سهم بقیه رو هم بهم میداد که بهشون بدم. بابابزرگم سالار زندگی من بود...
13 آذر 1398

دغدغه های شیرین تو

این روزها چیزای زیادی در مورد گل پسرجونم ذهنمو درگیر کرده. حس میکنم دیگه محیط خونه و سرگرم شدن با خاله و بعدم مامان و بابا برات کافی نیست، هرچند دو روز در هفته برنامه خانه بازی داری و تایمی که مامان نیست میری خانه بازی و حسابی با هم سن و سال های خودت بازی میکنی. دیشب از خونه خاله که برمی گشتیم خونه برات تعریف کردم که مامان امروز یک سری مهد کودک پیدا کرده که نزدیک محل کار باباست وقتی عید بشه باهم میریم و می بینیمشون و یکیشونو انتخاب میکنیم که بری، بهت گفتم اونجا یک عالمه نی نی هست باهم بازی میکنید شعر میخونید غذا میخورید میخوابید و خیلی بهتون خوش میگذره. گفتی بابام میاد، گفتم بابا میبردت ولی دیگه نمی ذارن بیاد تو مهد اونجا فقط ب...
11 آذر 1398

پیتتا

سفر کیش که رفته بودیم روز اول عصری گرسنه مون شد چون فقط ناهار هواپیمارو خورده بودیم و بابا مسعود زنگ زد برامون پیتزا آوردن درِ اتاق و گفتن باید همونجا هم حساب کنیم و دستگاه پوز هم داشتن. عصر چهارشنبه هم تا از خواب بیدار شدی پیتزا خواستی بابا هرچی به فست فود داخل هتل و بیرون هتل زنگ زد همه گفتن 7 به بعد میتونن سفارش بگیرن. دیگه انقدر تو اتاق راه رفته بودیو گفته بودی پیتتا کلافه شده بودم تا ساعت 7 شد بابا زنگ زد و برات سفارش داد، غذا که آماده شد و زنگ اتاق رو زدن با ذوق دویدی جلو در و کارت قرمز بابا رو هم بردی که حساب کنی(بابا مسعود هر کارت دیگه ای بهت میده قبول نمیکنی میگی نه بابا قرمسی). امروز صبح بابا از خواب بیدارم کرد که ب...
2 آذر 1398

یک هفته سخت

تا رسیدیم تهران با تماس هایی که باهامون گرفته شده بود همه نگران حال دایی کامبیز(دایی بابا مسعود) شدیم.  خونه که رسیدیم شربتهاتو دادم خوردی و خوابیدیم ولی همش مراقبت بودیم که تبت بالا نره، یهو ساعت 4 بود که دیدیم داغ داغ شدی، بیدارت کردیم و بهت شربت دادیم و بابا گفت که ببریمت بیمارستان، راه افتادیم به سمت بیمارستان نیکان و بعد از کنترل دما توسط تریاژ نشستیم تا خانوم دکتر بیاد. معاینه شدی و خانوم دکتر گفت که این ویروس شبه آنفلانزا با تب مقاومه و چند روزی همینطوری تب بالا داری و برات دارو نوشت و یک شیاف استامینوفن که همونجا برات بزنن. از بیمارستان که راه افتادیم دیگه کم کم خنک شدی، سرکوچه بابا از داروخانه داروهاتو گرفت و رفتیم خونه و...
1 آذر 1398

قدردانی

اینکه همیشه به خاطر محبت دیگران ازشون تشکر کنیم و یا با هدیه دادن و سپاسگزاری ازشون قدردانی کنیم خیلی خوبه، اما همیشه هم نباید منتظر دیگران بود برای اینکه بهت یه حال خوب هدیه بدن یا ازت تشکر و قدردانی کنن. امروز میخوام یه کار خوب یادت بدم. مامان ساناز از دوران دانشجوییش عادت داره که گاهی برای خودش هدیه میخره. شاید به نظر دیگران خنده دار باشه و یا اینکه اصلا نفهمن چرا اینکارو انجام میدی اما مهم تاثیری هست که اون هدیه در روح و روان تو به جا میذاره. از همون دوران دانشجویی برای خودم هدیه میخریدم و حتما هم کادوشون میکردم و روی کادو هم مینوشتم به خاطر کدوم کار خوبی دارم این هدیه رو به خودم میدم. و بعد از چند ساعتی نوشته روی کادومو...
28 آبان 1398

پاک پاک

عشق خان جان من الان یک هفته هست که پاک پاک و لب به ممه نزده. جمعه شب وقتی خوابت برد نزدیکای صبح خواستم بهت شیر بدم با اینکه خواب بودی گفتی نه نه تلخه. گفتم نه تلخ نیست بخور و شماهم حسابی شیر خوردی و مامان ساناز هم به آرامش رسید. شنبه تا با بابا رسیدی خونه من و مامانی رفتیم فیزیوتراپی و شما هم رفتید خانه بازی و شب برای خوابیدن داستان داشتیم و دوباره سوال و جواب راجع به تلخی ممه اما کم کم خوابت برد و نزدیک صبح هرکاری کردم ممه نخوردی. وقتی میومدی نزدیکم سرتو روی سینم میذاشتی ممه رو ناز میکردی میگفتی ممه دوست دارم دوست دارم و منم گریه ام میگرفت یا سرتو میآوردی نزدیکش میگفتم نخوریا تلخه میگفتی نه بوس بوس بعد ممه رو بوس میکردی یا میگفتی بو ب...
27 آبان 1398

سفر کیش*پاییز 98

مدتی بود که بابا مسعود و عمو و عمه در پی تدارک یه سفر دسته جمعی بودن که قرار شد تو آبان باشه، برای من و بابا که همیشه مشکل مرخصی گرفتن داریم بهتر بود به تعطیلات باشه اما جور نشد برای آخر ماهم که چون پسرخاله مامان ساناز میخواست بیاد و مهمونی داشتیم تایم ما اجازه نمیداد این شد که عمو محمد برای 21 تا 24 آبان بلیط هواپیما و رزرو هتل رو انجام داد. از چند وقت پیش به فکر خرید چمدون برات بودم اما مدلی که دوست داشتم تموم شده بود و منتظر بودم بار جدیدش برسه و برات بخرم با خاله که صحبت کردم گفت حالا یه مدل دیگه براش بخر خیلیم خوبه و به دردش میخوره حداقل وسایل دم دستی خودشو میزاره توش، زنعمو هم گفت که برای امیرعلی چمدون خریدن واسه همین دیگه مطمئ...
25 آبان 1398

سخت ترین روزهای مادری

پسرکم الان که برات می نویسم انگار یک وزنه چند کیلویی روی قلبم گذاشتن، انقدر حالم بده و دلتنگ در آغوش کشیدنت که فقط خدا میدونه، دلم میخواد برسم خونه و بغلت کنم و بذارم یک دل سیر ممه بخوری. اصلا نمیخوام بزرگ شی، میخوام همینطور بهم وابسته بمونیم. از همون لحظه ای که بدنیا اومدی روی سینم گذاشتنت و اولین ارتباط ما با مکیدن سینه و شیرخوردنت آغاز شد از اون روز دو سال و چهارماه و شانزده روز گذشت و این زمان کمی نیست برای عادت قشنگی که بین ما شکل گرفت. خداروشکر کردم تو همه روزهایی که تونستم بهت شیر بدم و خدای مهربان به من این لیاقت رو داد که با تغذیه تو از شیره وجودم حس ناب مادری رو تجربه کنم. از همین حالا دلم برای موش شدنت تو بغلم تنگ میشه بهت م...
18 آبان 1398

بابام -مامانم

بعد از داستان ی اضافه که اخر کلمات میذاشتی و هنوز که هنوز اون ی اضافه آخر اسم مامان و غزل مونده و ما همچنان آناسی و غزلی هستیم این روزا تمرین م مالکیت میکنی. تو خونه راه میری میگی مامانم مامانم بابام بابام. یا وقتی کارمون داری هم اینطوری صدامون میکنی، البته به جز ما ماژینم(ماشینم)، کشام(کفشام)هم ازت شنیدم. خلاصه که با شیرین زبونیات دیوانمون کردی، هر چیزیو که میخوای منفی کنی همونو تکرار میکنی آخرش یه نه اضافه میکنی، میگیم سورنا بریم میگی: بریم نه. می گم سورنا ممه بسه. میگی: بسه نه. کلی صاحب اختیار و صاحب نظر شدی جلومون می ایستدی و با یه نه اضافه قدرت رای و اختیارتو اعلام میکنی. چند شب پیش کلی از این افعال منفی برای مامانی ...
13 آبان 1398