سالگرد بهترینها
یه روزی روزگاری جونم به جونشون بند بود اگر جایی بودیم اگر قرار می شد شب بمونیم حالم خراب میشد هزار بار زنگ میزدم تا صداشونو بشنوم تا حالم خوب بشه. هنوز صدای آپاردی سئللر سارانی بابابزرگ که روی پله های ایوان خونه مینشست و میخوند توی گوشمه، صدای قیزیم قیزم گفتانش، یه روزایی که دستمو میگرفت و میبرد بیرون و بعد برام النگو میخرید و بر میگشتیم خونه،یه وقتایی شبا میدیدم یه چیزی میخورد به پنجره میرفتم پنجره رو باز میکردم میدیدم بابابزرگه از بالکن اتاقش اشاره میکرد بیا، بدو بدو میرفتم پیشش میدیدم تو چارچوب کمدش نشسته میگفت جیبتو بیار جیبامو پر از پسته و باسلق میکرد، سهم بقیه رو هم بهم میداد که بهشون بدم. بابابزرگم سالار زندگی من بود...




